درد است به جانم چه کنم نیست طبیبی

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبی
پنهان شده در خنده ی من بغض عجیبی
در راه رسیدن به تو افتاده ام از پا
چنگی بزنم بی تو به دامان رقیبی
هر کس به طریقی ثمری دید ولی ما
جز خون دل از عشق نبردیم نصیبی
از غیر اگر طعنه شنیدیم غمی نیست
درد است ولی طعنه ی جان سوز حبیبی
لب تشنه به دنبال تو هر لحظه دویدم
شاید به سرابی دل ما را بفریبی
هر روز پریشان تر و تنها ترم از قبل
چون بلبل پرکن شده ام نیست شکیببی
در طالع ما نیست دلی شاد و سری خوش
آری که گران شد تمام چیدن
دیدگاه ها (۹)

شاعر که باشی ، شعرهایت درد دارد !حتی قلم ، ‌گاهی به جایت در...

بیا که از تبِ عشقِ تو آب شد دلِ مندچار دردو غمۍبیحساب شد دلِ...

آخر ای عشق چرا بی سر وسامان شده امز چه رو بعد تو من عاشق و ح...

ﺁن کـه ﺭﺍ جـا داده ﺑــﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﺩﻟﻢﻟﻄﻒ بی پـایـان ا‌و گا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط