روزگار بی وفا با من غریبی می کند

روزگار بی وفا با من غریبی می کند
این دل درد آشنا با من غریبی می کند

قصه ای دارم جدا از قصه های آشنا
چون کلاغ ماجرا با من غریبی می کند

کشتی سودایی ام بر موج تنهایی نشست
ساحل و آن ناخدا با من غریبی می کند

چهره ای در آینه از عشق و شادی می سرود
شعرها، آیینه ها با من غریبی می کند

دفتر دلتنگی من گشته پر نقش و نگار
سادگی در سایه! ... ها ... با من غریبی می کند

دیرگاهی همدم ابر بهارم روز و شب
ابرها دیگر چرا با من غریبی می کند؟؟

کاش فریادی بلند این بغض ها را می شکست
گریه های بی صدا با من غریبی می کند
دیدگاه ها (۲)

ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﻓﺎﻧﻮﺱ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ...ﮔﺎﻫــــــﮯ ﭼﻪ ﺍﺻـــــﺮﺍﺭ ﺑــ...

تا آخــــر عمـــردر گیــر من خواهے بوداما تظاهر میکنے کهنیست...

ﺩﻟــــــــــــــﯽ ﮐﻪ ﺑﺸــــــﮑﻨﺪ "فریـــــادش"ﺭﺍ ﻧﻤﯿـــــــﻔ...

تو برای رفتن بهانه میخواستی و من برای ماندن....تورفتی و این ...

می‌دانستم روزی ترک خواهم شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او م...

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ ک...

اوسی شیطان کش/سومیکا کاناکیکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط