وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....
وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....
به قبر که روش گلای مختلفی که پر پر شده بودن خیره شدم، هقی زدم .
دستم رو گلوم نشست سرم گیج میرفت به کوک خیره شدم، تو مردونه بود با پیرهن و شلوار مشکی عینک دودی سرش پایین بود .
جیغ های دورو اطرافم داشت مبهم میشد .
دستی رو بازو نشت آروم برگشتم . مامانبزرگم بود محکم بغلم کرد از بین نوه ها فقط من بودم .
_ بسته دیگه مادر . برو خونه شوهرت گناه داره خسته شدین از دیشب اینجایین !
لرزون بلند شدم ، سمت مردونه رفتم ؛ کوک سرشو بالا آورد با دیدنم سمتم اومدو بازوم گرفت
_هیش ..آروم عزیزم . ! میخوای بریم؟!
سری تکون دادم ، منو به خودش تکیه داد و سوعیچ ماشینو در آورد .
به قبر نگاه کردم . یاد حرفاشو محبت هاش میفتادم . دلم میخواست بشینم تا صبح گریه کنم . سر گیجه هام داشت بیشتر میشد آروم سمت قبر رفتم زانوهام خالی شد با زانو رو خاک فرو اومد خاک و چنگ زدم و شروع کردم از ته دل گریه کردن .
صدای جیغا و گریه زنا بالا رفت .
کوک کنارم نشست منو تو بغلش کشید .
_هیش..آروم عزیزم...آروم!
مامانبزرگم دستشو رو شونه کوک گذاشت .
_بزار خودشو خالی کنه پسرم .!
کوک نگران نگام میکرد گلوم درد میکرد ،
"دخترم، تو هرجور باشی خوشگلی . "
جیغی زدم دلم داشت آتیش میگرفت .
" دوتا مرغ عشق اومدن،؟! خوش اومدی خوشگل بابا بزرگ!"
چشمامو بستم .
" جونم؟! ناراحت شدی ؟! بیا بغل بابابزرگت!"
بدنم از گریه میلرزید دست کوک زیر گردنم و زانوم قرار گرفت و داخل یه حرکت بلندم کرد صدای هین زنای دورو اطرافمون اومد .
جونی نداشتم که بهشون اهمیت بدم . کوک صندلی رو خم کرد و درازم داد پیشونیم و کوتاه بوسید و پشت فرمون نشست .
_خانومم و کجا ببرم؟!
هقی زدم ، گوشیم و در آوردم و به عکسامون خیره شدم .
_ب بام!
گوشیش رو در آورد بلد نبود! طبیعی بود!
به قبر که روش گلای مختلفی که پر پر شده بودن خیره شدم، هقی زدم .
دستم رو گلوم نشست سرم گیج میرفت به کوک خیره شدم، تو مردونه بود با پیرهن و شلوار مشکی عینک دودی سرش پایین بود .
جیغ های دورو اطرافم داشت مبهم میشد .
دستی رو بازو نشت آروم برگشتم . مامانبزرگم بود محکم بغلم کرد از بین نوه ها فقط من بودم .
_ بسته دیگه مادر . برو خونه شوهرت گناه داره خسته شدین از دیشب اینجایین !
لرزون بلند شدم ، سمت مردونه رفتم ؛ کوک سرشو بالا آورد با دیدنم سمتم اومدو بازوم گرفت
_هیش ..آروم عزیزم . ! میخوای بریم؟!
سری تکون دادم ، منو به خودش تکیه داد و سوعیچ ماشینو در آورد .
به قبر نگاه کردم . یاد حرفاشو محبت هاش میفتادم . دلم میخواست بشینم تا صبح گریه کنم . سر گیجه هام داشت بیشتر میشد آروم سمت قبر رفتم زانوهام خالی شد با زانو رو خاک فرو اومد خاک و چنگ زدم و شروع کردم از ته دل گریه کردن .
صدای جیغا و گریه زنا بالا رفت .
کوک کنارم نشست منو تو بغلش کشید .
_هیش..آروم عزیزم...آروم!
مامانبزرگم دستشو رو شونه کوک گذاشت .
_بزار خودشو خالی کنه پسرم .!
کوک نگران نگام میکرد گلوم درد میکرد ،
"دخترم، تو هرجور باشی خوشگلی . "
جیغی زدم دلم داشت آتیش میگرفت .
" دوتا مرغ عشق اومدن،؟! خوش اومدی خوشگل بابا بزرگ!"
چشمامو بستم .
" جونم؟! ناراحت شدی ؟! بیا بغل بابابزرگت!"
بدنم از گریه میلرزید دست کوک زیر گردنم و زانوم قرار گرفت و داخل یه حرکت بلندم کرد صدای هین زنای دورو اطرافمون اومد .
جونی نداشتم که بهشون اهمیت بدم . کوک صندلی رو خم کرد و درازم داد پیشونیم و کوتاه بوسید و پشت فرمون نشست .
_خانومم و کجا ببرم؟!
هقی زدم ، گوشیم و در آوردم و به عکسامون خیره شدم .
_ب بام!
گوشیش رو در آورد بلد نبود! طبیعی بود!
- ۴۶۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط