گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.

کارلوس فوئنتس

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی
گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!
دیدگاه ها (۱۱)

در کنار آنهایی باش که نور می‌آورند و جادو می‌کنندآنها که با ...

اﺯ ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﺮﺍ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍ...

هر فقری، هر شکستی و هر غصه‌ای در عین تلخ بودن، بذر موفقیت نی...

معلمم در سیزده سالگی، سؤالی پرسیدو گفت انتظار ندارم بتوانی ب...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )پارت ۲۰ : مال مندرخشش کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط