عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 24
ویو ات
بلند شدم که برم جیمین از لباسم گرفت کشید منم خواستم لباسمو از دستش بکشم بیرون از تخت افتادم زمین
جیمین: بیبی حالت خوبه
ات: جیمین میکشمت ( با داد)
جیمین: یا خود خدا یااااااااااا غلط کردم
ات: جیمین فرار نکن بیا اینجا
بلند شد فرار کرد از اتاق خارج شد منم بلند شدم افتادم دنبالش رفت پایین منم رفتم پایین وقتی همسرانش رو دید وایساد منم از پشت پریدم گرفتمش
ات: خب خب مختار داشتی کیو اذیت میکردی بیا بریم بهت میگم
جیمین: بیبی جونم بیا بریم غذا بخوریم مگه گشنه نیستی شکمو
یکم فکر کردم به میز نگاه کردم به جیمین هم نگاه کردم
ات: بیا بریم غذا ها بدجوری به من نگاه میکنن گشنم شد
جیمین: شکمو بیا بریم
جیمین رفت نشست به پاهاش زد
جیمین: بیا اینجا
به همه نگاه کردم وقتی دیدم یونا هم نگاه میکنه رفتم نشستم روی پاهای جیمین ، گونمو بوسید بهش نگاه کردم
ات: جیمین
جیمین: چیه مگه زنم نیستی من میخوام تو رو ببوسم
سرمو تکون دادم شروع کرد به خوردن غذا تو دهن جیمینم غذا گذاشتم بهش نگاه کردم لبخند زدم
جیمین: چه لبخند خوشگلی داری
ات: واقعاً
جیمین: آره زیباترین خنده قطعاً خنده ی تو هست
ات: مرسی عزیزم
جیمین: میدونی وقتی اینطوری مطیع میشی دلم میخواد چه کار هایی باهات بکنم ( تو گوشش)
ات: منحرف غذاتو بخور
جیمین: چشم بیبی
ات: آفرین پسر بچه ی کوچولوی من
جیمین:لوسم نکن
ات: بشه ی منی
جیمین: بیبی غذاتو بخور و گرنه تو رو میخورم
ات: امروز چیکار میکنیم
جیمین: نمیدونم هر چی تو بگی
ات: اول میریم حیاط عمارت بستنی میخوریم دو قدم میزنیم سه برای عروسیمون کیک انتخاب میکنیم چهار فیلم میبینیم پنج پیتزا میخوریم شش میخوابیم و تمام
جیمین: پرنسس کوچولوم درخواست دیگه
ات : فعلا ندارم
ادامه دارد...
Part 24
ویو ات
بلند شدم که برم جیمین از لباسم گرفت کشید منم خواستم لباسمو از دستش بکشم بیرون از تخت افتادم زمین
جیمین: بیبی حالت خوبه
ات: جیمین میکشمت ( با داد)
جیمین: یا خود خدا یااااااااااا غلط کردم
ات: جیمین فرار نکن بیا اینجا
بلند شد فرار کرد از اتاق خارج شد منم بلند شدم افتادم دنبالش رفت پایین منم رفتم پایین وقتی همسرانش رو دید وایساد منم از پشت پریدم گرفتمش
ات: خب خب مختار داشتی کیو اذیت میکردی بیا بریم بهت میگم
جیمین: بیبی جونم بیا بریم غذا بخوریم مگه گشنه نیستی شکمو
یکم فکر کردم به میز نگاه کردم به جیمین هم نگاه کردم
ات: بیا بریم غذا ها بدجوری به من نگاه میکنن گشنم شد
جیمین: شکمو بیا بریم
جیمین رفت نشست به پاهاش زد
جیمین: بیا اینجا
به همه نگاه کردم وقتی دیدم یونا هم نگاه میکنه رفتم نشستم روی پاهای جیمین ، گونمو بوسید بهش نگاه کردم
ات: جیمین
جیمین: چیه مگه زنم نیستی من میخوام تو رو ببوسم
سرمو تکون دادم شروع کرد به خوردن غذا تو دهن جیمینم غذا گذاشتم بهش نگاه کردم لبخند زدم
جیمین: چه لبخند خوشگلی داری
ات: واقعاً
جیمین: آره زیباترین خنده قطعاً خنده ی تو هست
ات: مرسی عزیزم
جیمین: میدونی وقتی اینطوری مطیع میشی دلم میخواد چه کار هایی باهات بکنم ( تو گوشش)
ات: منحرف غذاتو بخور
جیمین: چشم بیبی
ات: آفرین پسر بچه ی کوچولوی من
جیمین:لوسم نکن
ات: بشه ی منی
جیمین: بیبی غذاتو بخور و گرنه تو رو میخورم
ات: امروز چیکار میکنیم
جیمین: نمیدونم هر چی تو بگی
ات: اول میریم حیاط عمارت بستنی میخوریم دو قدم میزنیم سه برای عروسیمون کیک انتخاب میکنیم چهار فیلم میبینیم پنج پیتزا میخوریم شش میخوابیم و تمام
جیمین: پرنسس کوچولوم درخواست دیگه
ات : فعلا ندارم
ادامه دارد...
- ۱۸.۲k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط