بعد از چند دقیقه دیوید اومد پیاده شد تا چمدونم رو بزاره ص
بعد از چند دقیقه دیوید اومد پیاده شد تا چمدونم رو بزاره صندوق عقب ماشین و من سوار شدم توی راه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه دیوید گفت
دیوید : دینا چند روز میخوای بمونی
دینا : نمیدونم
دیوید : کجا میخوای بمونی
دینا : نمیدونم هنوز هتل پیدا نکردم
دیوید : هتل چیه خونه من هست دیگه
دینا : زشته آخه
دیوید : یک اینکه خونه برادرته چه زشتی داره دو هم اینکه توی این چند سال چقدر مودب شدی
(هردو باهم خندیدند)
بعد از پنجاه دقیقه رسیدند خونه دیوید
دینا : وایییی خیلی خسته شدم
دیوید : خسته نباشه ( با حالت مسخره کردن )
دینا : خونه قشنگی داری
دیوید : مرسی بیا اتاقت رو نشونت بدم
(در حال رفتن به سمت اتاق )
دیوید : خب این هم از اتاقت توش راحت باش و خونه رو مثل خونه خودت بدون
دینا: مرسیی
دیوید : خواهش میکنم من برم برای ناهار یه چیزی سفارش بدم تو هم لباس هات رو عوض کن
(لباس های دینا رو پارت بعد میزارم)
ویو دینا
واییی دلم برای دیوید تنگ شده بود وای یادم رفت به مامان زنگ بزنم که رسیدم
بعد از چند تا بوق جواب داد
دینا: الو مامان
مامان دینا : سلام دخترم خوبی
دینا : آره مامان خوبم مرسی راستی رسیدم فلیپین خونه دیویدم
مامان دینا : خب خداروشکر به دیوید سلام برسون
دینا : باشه مامان من برم دوست دارم
مامان دینا : باشه برو دخترم منم دوست دارم خداحافظ
دینا : خداحافظ
دیوید : دینا بیا غذا اومد
دینا : اومدم
دینا : میدونستی پاستا دوست دارما
دیوید : مگه میشه خواهرم رو نشناسم
( بعد از اینکه غذا تموم شد دینا تشکر کرد و رفت تو اتاق تا یکم استراحت کنه )
دیوید : دینا چند روز میخوای بمونی
دینا : نمیدونم
دیوید : کجا میخوای بمونی
دینا : نمیدونم هنوز هتل پیدا نکردم
دیوید : هتل چیه خونه من هست دیگه
دینا : زشته آخه
دیوید : یک اینکه خونه برادرته چه زشتی داره دو هم اینکه توی این چند سال چقدر مودب شدی
(هردو باهم خندیدند)
بعد از پنجاه دقیقه رسیدند خونه دیوید
دینا : وایییی خیلی خسته شدم
دیوید : خسته نباشه ( با حالت مسخره کردن )
دینا : خونه قشنگی داری
دیوید : مرسی بیا اتاقت رو نشونت بدم
(در حال رفتن به سمت اتاق )
دیوید : خب این هم از اتاقت توش راحت باش و خونه رو مثل خونه خودت بدون
دینا: مرسیی
دیوید : خواهش میکنم من برم برای ناهار یه چیزی سفارش بدم تو هم لباس هات رو عوض کن
(لباس های دینا رو پارت بعد میزارم)
ویو دینا
واییی دلم برای دیوید تنگ شده بود وای یادم رفت به مامان زنگ بزنم که رسیدم
بعد از چند تا بوق جواب داد
دینا: الو مامان
مامان دینا : سلام دخترم خوبی
دینا : آره مامان خوبم مرسی راستی رسیدم فلیپین خونه دیویدم
مامان دینا : خب خداروشکر به دیوید سلام برسون
دینا : باشه مامان من برم دوست دارم
مامان دینا : باشه برو دخترم منم دوست دارم خداحافظ
دینا : خداحافظ
دیوید : دینا بیا غذا اومد
دینا : اومدم
دینا : میدونستی پاستا دوست دارما
دیوید : مگه میشه خواهرم رو نشناسم
( بعد از اینکه غذا تموم شد دینا تشکر کرد و رفت تو اتاق تا یکم استراحت کنه )
- ۹۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط