×قسمت سیزدهم×پارت سه
×قسمت سیزدهم×پارت سه
_ایمانم...
_عزیز دل فرشته..چرا باهام حرف نمیزنی
_ایما..
با تندی تو حرفش پریدم و گفتم:ولم کن فرشته حوصله هیچیو ندارم
اشک تو چشماش جمع شد..بغض کرد و بعد مکث کوتاهی گفت:ایمان من هرچی نیسم که حوصلمو نداشته باشی
من همه چیت بودم نامرد
چرا داری باهام اینجوری میکنی
دلم واسش سوخت..حق داشت..دائم از هرچی عصبانی بودم سر فرشته خالی میکردم
دیگه مثل قبل واسش وقت نمیزاشتم
بهش محبت نمیکردم
دست خودم نبود
بعد ازاد شدنم؛ من ،منه قبلی نبودم
عوض شده بودم
یه افسرده عصبی
یه بی اعصاب داغون
از شما چه پنهون گاهی سیگار میکشیدم
اگه فرشته میدونست دیوونه میشد
ولی گاهی اوقات ارومم میکرد همین لوله کاغذی دود اسا
فرشته چشماشو مالوند و اب دهنشو صدادار قورت داد ..سعی کرد به خودش مسلط بشع و بعد گفت:باشه
حوصلمو نداری
میرم
مثه تموم این یه هفته ای که با بی محبتیات تردم کردی
این بارم میرم بمیرم
کاش به جای تو من سرم زیر طناب دار بود
_خفه شو
_خفه شم که چی
اصا زنده بمونم که چی
به امید کدوم ادمی
به عشق تویی که نمیخوای بهم نگاهم کنی!؟
ایمان مگه من چیکار کردمت
چرا داری دیوونم میکنی
کاش میمردم که هیشکی از دسم اذیت نشه
_خفه میشی یا نه فرشته!؟
انقد پر تحکم و وحشتناک این جمله رو گفتم که سنکوب کرد
به چشمام زل زد
به چشماش زل زدم
اشک داشت توشون وول میخورد
نتونستم طاغت بیارم
هرچی هم که بد باشم احساس دارم
احساسی که به خاطرش خیلی جاها ضربع خوردم
فرشته رو توی اغوشم گرفتم
دستمو نوازش گونه روی سرش کشیدم
بغضش ترکیده بود
گریع میکرد و با خشم به پشتم چنگ میزد
خیلی ازم ناراحت بود
منم جای اون بودم ناراحت میشدم
من دیگه شورشو دراورده بودم
درسته حالم بدتر از بد بود
ولی نمیتونستم واسه بقیه بد باشم
همه چیو میریختم تو خودم
مثه این بار
ولی کاش میشد به خودم ظلم نکنم
کاش میشد از فرشته بخوام بهم وقت بده
تا خودمو درست کنم
تا با مشکلام کنار بیام
تا با زندگی و سختیاش جوش بخورم
کاش قبول کنه
از اغوشم بیرون کشیدمش:عشق ایمان
هیچی نگفت..فقط از پنجره ماشین به بیرون خیره بود
نمیخواست باهام حرف بزنه یا داره ناز میکنع رو خدا میدونه
هرچی که بود من حرفمو زدم:ببین ایمانت حالش بده
فرشته خودتو جای من بزار
ببین اگه خودت جای من بودی چی میشدی
اگه میگفتن قاتلی
اگه مامانت باورت نمیکرد
اگه بابات نبود که پشتت باشه
اگه تا پای چوبه دار میرفتی
اگه مامانت غرورشو میشکست و جلوی یکی که از پسرش متنفره زانو میزد
که پسرشو ببخشه
که بزاره زندگی کنه
که وقتی پسرش نجات پیدا کرد بهش بگه بره گمشه
فرشته خودتو جای من گذاشتی
فک کردی اگه مامانت بگه فقط خواسته جونتو نجات بده تا عذاب وجدان نگیره چقدر وحشتناکه
فک کردی اگه بگه بری گمشی و سایه نحس بدبختیاتو از روی زندگیش برداری چه حاله گندیه
تو اینارو میدونی فرشته
د نمیدونی دیگه
که اگه میدونستی توقع اینکه بهت توجه کنم نداشتی
فرشته تو همه زندگی منی
من هیشکیو دیگه جز تو ندارم
نکنع بری تنهام بزاری
بزار من حالم خوب شه
بزار ایمانت روبراه شه
خودش دربست نوکرتع
نمیزاره اب تو دلت تکون بخوره
بزار این بدبختیا دست از سرم برداره
به خدا قول میدم زود خوب بشم
فقط بهم وقت بده
فرشته داشت بهم نگاه میمرد و جذب حرفام شده بود..یکم ساکت موند وبعد باز اومد تو بغلم و با گریه گفت:ایمان سختع...نمیتونم بدون تو تنها باشم
_فرشته من قویه..میتونه..باید بتونه اخه..خب!؟
_باشه
_اخ من الهی دورت بگردم
_خدا نکنه
لبخند مهربونی بهش زدم..با خجالت گفت:میشه ببریم خونمون؟؟
_چرا که نه
ماشینو روشن کردم و تا خونشونبه سرعت رفتم..
یکم خوشحال شده بودم و دلگرم
از اینکه شاید وقتی خوب شدم فرشته بتونه جای مامان و بابایی که نیستن و پر کنه
وقتی فرشته رو رسوندم به علی تلفن کردم و ازش خواستم بریم یه جایی که بتونم اروم باشم و باهاش حرف بزنم
حوصلم سررفته بود
علی هم بام تهرانو انتخاب کرد
تا اونجا رو که میروندم تو فکر بودم
که چجوری به تنهایی زندگی کردن عادت کنم
قرار بود دیگه برم خونه مجردی ماکان
اخه اون بچه شهرستان بود
اینجا واسه دانشگاه اومده بود
یه خونه اجاره کرده بود
منم جایی نداشتم برم جز همونجا
خواستم قبل اینکه برم خونه یکم با علی حرف زده باشم
یه سری موضوعا بود که میخواستم ازش بپرسم
یکم بعد که رسیدم سر قرار هنوز علی نیومده بود
منتظرش موندم
وقتی اومد مردونه باهم دست دادیم و یه گوشه روی زمین نشستیم
هوا تاریک بود
از اون بالا تنها چیزی که دیده میشد یه عالمه چراغای رنگیرنگی بود
انقدر که چشمو میزد
_ایمانم...
_عزیز دل فرشته..چرا باهام حرف نمیزنی
_ایما..
با تندی تو حرفش پریدم و گفتم:ولم کن فرشته حوصله هیچیو ندارم
اشک تو چشماش جمع شد..بغض کرد و بعد مکث کوتاهی گفت:ایمان من هرچی نیسم که حوصلمو نداشته باشی
من همه چیت بودم نامرد
چرا داری باهام اینجوری میکنی
دلم واسش سوخت..حق داشت..دائم از هرچی عصبانی بودم سر فرشته خالی میکردم
دیگه مثل قبل واسش وقت نمیزاشتم
بهش محبت نمیکردم
دست خودم نبود
بعد ازاد شدنم؛ من ،منه قبلی نبودم
عوض شده بودم
یه افسرده عصبی
یه بی اعصاب داغون
از شما چه پنهون گاهی سیگار میکشیدم
اگه فرشته میدونست دیوونه میشد
ولی گاهی اوقات ارومم میکرد همین لوله کاغذی دود اسا
فرشته چشماشو مالوند و اب دهنشو صدادار قورت داد ..سعی کرد به خودش مسلط بشع و بعد گفت:باشه
حوصلمو نداری
میرم
مثه تموم این یه هفته ای که با بی محبتیات تردم کردی
این بارم میرم بمیرم
کاش به جای تو من سرم زیر طناب دار بود
_خفه شو
_خفه شم که چی
اصا زنده بمونم که چی
به امید کدوم ادمی
به عشق تویی که نمیخوای بهم نگاهم کنی!؟
ایمان مگه من چیکار کردمت
چرا داری دیوونم میکنی
کاش میمردم که هیشکی از دسم اذیت نشه
_خفه میشی یا نه فرشته!؟
انقد پر تحکم و وحشتناک این جمله رو گفتم که سنکوب کرد
به چشمام زل زد
به چشماش زل زدم
اشک داشت توشون وول میخورد
نتونستم طاغت بیارم
هرچی هم که بد باشم احساس دارم
احساسی که به خاطرش خیلی جاها ضربع خوردم
فرشته رو توی اغوشم گرفتم
دستمو نوازش گونه روی سرش کشیدم
بغضش ترکیده بود
گریع میکرد و با خشم به پشتم چنگ میزد
خیلی ازم ناراحت بود
منم جای اون بودم ناراحت میشدم
من دیگه شورشو دراورده بودم
درسته حالم بدتر از بد بود
ولی نمیتونستم واسه بقیه بد باشم
همه چیو میریختم تو خودم
مثه این بار
ولی کاش میشد به خودم ظلم نکنم
کاش میشد از فرشته بخوام بهم وقت بده
تا خودمو درست کنم
تا با مشکلام کنار بیام
تا با زندگی و سختیاش جوش بخورم
کاش قبول کنه
از اغوشم بیرون کشیدمش:عشق ایمان
هیچی نگفت..فقط از پنجره ماشین به بیرون خیره بود
نمیخواست باهام حرف بزنه یا داره ناز میکنع رو خدا میدونه
هرچی که بود من حرفمو زدم:ببین ایمانت حالش بده
فرشته خودتو جای من بزار
ببین اگه خودت جای من بودی چی میشدی
اگه میگفتن قاتلی
اگه مامانت باورت نمیکرد
اگه بابات نبود که پشتت باشه
اگه تا پای چوبه دار میرفتی
اگه مامانت غرورشو میشکست و جلوی یکی که از پسرش متنفره زانو میزد
که پسرشو ببخشه
که بزاره زندگی کنه
که وقتی پسرش نجات پیدا کرد بهش بگه بره گمشه
فرشته خودتو جای من گذاشتی
فک کردی اگه مامانت بگه فقط خواسته جونتو نجات بده تا عذاب وجدان نگیره چقدر وحشتناکه
فک کردی اگه بگه بری گمشی و سایه نحس بدبختیاتو از روی زندگیش برداری چه حاله گندیه
تو اینارو میدونی فرشته
د نمیدونی دیگه
که اگه میدونستی توقع اینکه بهت توجه کنم نداشتی
فرشته تو همه زندگی منی
من هیشکیو دیگه جز تو ندارم
نکنع بری تنهام بزاری
بزار من حالم خوب شه
بزار ایمانت روبراه شه
خودش دربست نوکرتع
نمیزاره اب تو دلت تکون بخوره
بزار این بدبختیا دست از سرم برداره
به خدا قول میدم زود خوب بشم
فقط بهم وقت بده
فرشته داشت بهم نگاه میمرد و جذب حرفام شده بود..یکم ساکت موند وبعد باز اومد تو بغلم و با گریه گفت:ایمان سختع...نمیتونم بدون تو تنها باشم
_فرشته من قویه..میتونه..باید بتونه اخه..خب!؟
_باشه
_اخ من الهی دورت بگردم
_خدا نکنه
لبخند مهربونی بهش زدم..با خجالت گفت:میشه ببریم خونمون؟؟
_چرا که نه
ماشینو روشن کردم و تا خونشونبه سرعت رفتم..
یکم خوشحال شده بودم و دلگرم
از اینکه شاید وقتی خوب شدم فرشته بتونه جای مامان و بابایی که نیستن و پر کنه
وقتی فرشته رو رسوندم به علی تلفن کردم و ازش خواستم بریم یه جایی که بتونم اروم باشم و باهاش حرف بزنم
حوصلم سررفته بود
علی هم بام تهرانو انتخاب کرد
تا اونجا رو که میروندم تو فکر بودم
که چجوری به تنهایی زندگی کردن عادت کنم
قرار بود دیگه برم خونه مجردی ماکان
اخه اون بچه شهرستان بود
اینجا واسه دانشگاه اومده بود
یه خونه اجاره کرده بود
منم جایی نداشتم برم جز همونجا
خواستم قبل اینکه برم خونه یکم با علی حرف زده باشم
یه سری موضوعا بود که میخواستم ازش بپرسم
یکم بعد که رسیدم سر قرار هنوز علی نیومده بود
منتظرش موندم
وقتی اومد مردونه باهم دست دادیم و یه گوشه روی زمین نشستیم
هوا تاریک بود
از اون بالا تنها چیزی که دیده میشد یه عالمه چراغای رنگیرنگی بود
انقدر که چشمو میزد
- ۱۸.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط