پارت ۶
وقتی چراغهای سقفی یکدر میان خاموش شدند و اتاق به آن تاریکی همیشگی فرو رفت، سایهای کنار تخت نوا قد کشید.
ارین بود.
برای لحظه ای امده ولی لحظه ای بعد انجا نبود.
صدایش آنقدر آهسته بود که انگار جزئی از همان تاریکی محیط شده بود.
«نوا.»
نوا، که هنوز پلکهایش، از آن همه گریه صبح سنگین بود، سرش را کمی چرخاند تا آرین را بهتر ببیند ولی ارین خم نشد و فقط از همان بالا نگاهش کرد.
نگاهش توی آن تاریکی، مثل دو تکه یخ آبی، تیره و سرد بود.
«از حالا هر چی دیدی…و هر چی حس کردی… اینجا همهچیز ارزشش توی پنهون کردنشه.» و بعد با کمی مکث ادامه داد.
«اگه یه چیزی خاص داری… به کسی نشون نده. حتی به ما… تا وقتی مطمئن نشدی.»
تصویر آن لحظهٔ کوتاه جلوی آینه، آن برق سرخ ته چشمهایش، در ذهنش پیچید. همان تصویر بود که باعث شد زمزمه کند:
«من... خاصم؟»
ارین جواب نداد.
فقط برای چند ثانیهٔ طولانی به او نگاه کرد، طوری که انگار دارد چیزی را توی صورت نوا میخواند که خودِ نوا هم از آن بیخبر بود.
بعد، بیآنکه چیزی بگوید، برگشت و سایهاش در تاریکی اتاق محو شد. اما سنگینی حرفهایش، تا مدتها روی سینهٔ نوا ماند.
نوا خوابش نمیآمد، پس در تختش جمع شد و پتو را تا زیر چانه بالا کشید.
اما شب هنوز ، سیاهیِ خودش را از گوشهها وارد میکرد. حفرهٔ بزرگ سینهاش باز شده بود. خالی. سرد. و دردناک
نوا با خودش فکر کرد: اگه من هیچچیز یادم نمیاد… پس چرا سینم اینقدر درد میکنه؟
دلم ... یکی رو میخواد که بغلم کنه... ولی کی؟
هیچ تصویری پشت این سوال نبود. فقط یک خلأ بزرگ و یک جای خالی
زبری پارچه روی گونهاش خط انداخت، میخواست گریه کردن را از سر بگیرد ، اما اشکهایش از قبل تمام شده بود.
در خودش جمع شد و مچ پایش را از زیر پتو گرفت.
هنوز پوست ملتهب پایش میسوخت.
انگار آن عدد، نه فقط روی پوستش که روی استخوانش داغ شده بود.
خشخش ملحفه و صدای پاهای برهنه شخصی روی زمین شنیده شد، نوا چشمهایش را باز کرد. این بار دیگر از لابلای تاریکی دیوار نبود.
یومی، با موهای ژولیدهٔ گندمی و تیشرت سفید گشادی که تا زانوهایش میرسید، کنار تختش روی زمین چمباتمه زده بود.
چشمهای آبیاش توی آن نور کم، دو تا چراغ کوچک و نگران بودند.
زمزمه کرد: «خوابت نمیبره، نه؟»
نوا فقط پلک زد.
یومی آه کشید. آهی که برای یک پسر شش ساله زیادی سنگین بود. «منم اولش همینطور بودم. چشمامو که میبستم، حس میکردم... یه چیزی میخواد منو ببلعه.»
نوا به زحمت دهانش را باز کرد. صدای خودش برایش غریبه بود. «یه دردیه... اینجا.» و مشتش را محکم روی سینهاش فشار داد.
«خالیه... درد میکنه.»
یومی نگاهش کرد. نگاه آدمی که دقیقاً میداند درد نوا چیست.
برای چند لحظه هیچکدام حرف نزدند. فقط نگاه قرمز و بیپلک دوربین رویشان سنگینی بود.
یومی با تردید نوک انگشتش را به آرامی روی مشت گرهخوردهٔ نوا گذاشت.
«میدونم .... اما اگه بخوای همش گریه کنی، همه چیز بدتر میشه! بدنت... ضعیف میشه. و اونوقت...» مکث کرد. کلمه را نگفت. اما نوا فهمید هر چی هست خوب نیست،پس موضوع رو عوض کرد.
نوا آهسته پرسید: «تو… چند وقته اینجایی؟»
یومی به مچ پای چپ خودش نگاه کرد : «از وقتی ۵ سالم بود...
از تو یک سال بزرگتر بودم وقتی آوردنم اینجا.» بعد با خندهای خیلی کمرنگ گفت: « از اونجایی که من الان شش سالمه... یعنی تازهوارد حساب میشم… نسبت به بقیه که بیشتر از سه چهار ساله اینجان.»
یومی نگاه کوتاهی به تخت ارین انداخت. ارین بیدار بود یا خواب؟ معلوم نبود. مثل همیشه ساکت و کنترلشده بود.
یومی زمزمه کرد: «ارین خیلی چیزا رو میدونه، ولی خیلی کم میگه. چون… هر چی بیشتر بدونیم، بیشتر درد میکشیم.»
بعد به نوا نگاه کرد، به صورت سفید و چشمهای خاکستریِ خسته و موهای نقرهای که روی بالش پخش بود. نگاهش مهربان شد: «میخوای یه چیزی یاد بگیری که کمک کنه کمتر بترسی؟»
نوا آهسته گفت: «چی؟»
یومی نفس عمیقی کشید: «وقتی میترسی… فقط به یه چیز فکر کن. به یه چیز واقعی. مثلاً… به دستِ خودت. به اینکه الان داری پتو رو لمس میکنی. یا به صدای نفسهامون. اینطوری… ذهنت کمتر میره سمت چیزای بد.»
نوا دستش را مشت کرد، و زبری پتو را حس کرد.
نوا به چشم های یومی خیره شد و پرسید: «دلت برای کسی تنگ نمیشه؟»
یومی چشمهایش را بست. انگار این سوال یک چاقوی کوچک فرو شده در حفره قلبش بود. «چرا.. برای مامانم تنگشده »
ارین بود.
برای لحظه ای امده ولی لحظه ای بعد انجا نبود.
صدایش آنقدر آهسته بود که انگار جزئی از همان تاریکی محیط شده بود.
«نوا.»
نوا، که هنوز پلکهایش، از آن همه گریه صبح سنگین بود، سرش را کمی چرخاند تا آرین را بهتر ببیند ولی ارین خم نشد و فقط از همان بالا نگاهش کرد.
نگاهش توی آن تاریکی، مثل دو تکه یخ آبی، تیره و سرد بود.
«از حالا هر چی دیدی…و هر چی حس کردی… اینجا همهچیز ارزشش توی پنهون کردنشه.» و بعد با کمی مکث ادامه داد.
«اگه یه چیزی خاص داری… به کسی نشون نده. حتی به ما… تا وقتی مطمئن نشدی.»
تصویر آن لحظهٔ کوتاه جلوی آینه، آن برق سرخ ته چشمهایش، در ذهنش پیچید. همان تصویر بود که باعث شد زمزمه کند:
«من... خاصم؟»
ارین جواب نداد.
فقط برای چند ثانیهٔ طولانی به او نگاه کرد، طوری که انگار دارد چیزی را توی صورت نوا میخواند که خودِ نوا هم از آن بیخبر بود.
بعد، بیآنکه چیزی بگوید، برگشت و سایهاش در تاریکی اتاق محو شد. اما سنگینی حرفهایش، تا مدتها روی سینهٔ نوا ماند.
نوا خوابش نمیآمد، پس در تختش جمع شد و پتو را تا زیر چانه بالا کشید.
اما شب هنوز ، سیاهیِ خودش را از گوشهها وارد میکرد. حفرهٔ بزرگ سینهاش باز شده بود. خالی. سرد. و دردناک
نوا با خودش فکر کرد: اگه من هیچچیز یادم نمیاد… پس چرا سینم اینقدر درد میکنه؟
دلم ... یکی رو میخواد که بغلم کنه... ولی کی؟
هیچ تصویری پشت این سوال نبود. فقط یک خلأ بزرگ و یک جای خالی
زبری پارچه روی گونهاش خط انداخت، میخواست گریه کردن را از سر بگیرد ، اما اشکهایش از قبل تمام شده بود.
در خودش جمع شد و مچ پایش را از زیر پتو گرفت.
هنوز پوست ملتهب پایش میسوخت.
انگار آن عدد، نه فقط روی پوستش که روی استخوانش داغ شده بود.
خشخش ملحفه و صدای پاهای برهنه شخصی روی زمین شنیده شد، نوا چشمهایش را باز کرد. این بار دیگر از لابلای تاریکی دیوار نبود.
یومی، با موهای ژولیدهٔ گندمی و تیشرت سفید گشادی که تا زانوهایش میرسید، کنار تختش روی زمین چمباتمه زده بود.
چشمهای آبیاش توی آن نور کم، دو تا چراغ کوچک و نگران بودند.
زمزمه کرد: «خوابت نمیبره، نه؟»
نوا فقط پلک زد.
یومی آه کشید. آهی که برای یک پسر شش ساله زیادی سنگین بود. «منم اولش همینطور بودم. چشمامو که میبستم، حس میکردم... یه چیزی میخواد منو ببلعه.»
نوا به زحمت دهانش را باز کرد. صدای خودش برایش غریبه بود. «یه دردیه... اینجا.» و مشتش را محکم روی سینهاش فشار داد.
«خالیه... درد میکنه.»
یومی نگاهش کرد. نگاه آدمی که دقیقاً میداند درد نوا چیست.
برای چند لحظه هیچکدام حرف نزدند. فقط نگاه قرمز و بیپلک دوربین رویشان سنگینی بود.
یومی با تردید نوک انگشتش را به آرامی روی مشت گرهخوردهٔ نوا گذاشت.
«میدونم .... اما اگه بخوای همش گریه کنی، همه چیز بدتر میشه! بدنت... ضعیف میشه. و اونوقت...» مکث کرد. کلمه را نگفت. اما نوا فهمید هر چی هست خوب نیست،پس موضوع رو عوض کرد.
نوا آهسته پرسید: «تو… چند وقته اینجایی؟»
یومی به مچ پای چپ خودش نگاه کرد : «از وقتی ۵ سالم بود...
از تو یک سال بزرگتر بودم وقتی آوردنم اینجا.» بعد با خندهای خیلی کمرنگ گفت: « از اونجایی که من الان شش سالمه... یعنی تازهوارد حساب میشم… نسبت به بقیه که بیشتر از سه چهار ساله اینجان.»
یومی نگاه کوتاهی به تخت ارین انداخت. ارین بیدار بود یا خواب؟ معلوم نبود. مثل همیشه ساکت و کنترلشده بود.
یومی زمزمه کرد: «ارین خیلی چیزا رو میدونه، ولی خیلی کم میگه. چون… هر چی بیشتر بدونیم، بیشتر درد میکشیم.»
بعد به نوا نگاه کرد، به صورت سفید و چشمهای خاکستریِ خسته و موهای نقرهای که روی بالش پخش بود. نگاهش مهربان شد: «میخوای یه چیزی یاد بگیری که کمک کنه کمتر بترسی؟»
نوا آهسته گفت: «چی؟»
یومی نفس عمیقی کشید: «وقتی میترسی… فقط به یه چیز فکر کن. به یه چیز واقعی. مثلاً… به دستِ خودت. به اینکه الان داری پتو رو لمس میکنی. یا به صدای نفسهامون. اینطوری… ذهنت کمتر میره سمت چیزای بد.»
نوا دستش را مشت کرد، و زبری پتو را حس کرد.
نوا به چشم های یومی خیره شد و پرسید: «دلت برای کسی تنگ نمیشه؟»
یومی چشمهایش را بست. انگار این سوال یک چاقوی کوچک فرو شده در حفره قلبش بود. «چرا.. برای مامانم تنگشده »
- ۱۳۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط