پارت

پارت5
چشمانی همچو خون
استاد: خب کلاس من تموم شد. سرجاتون بشینین تا المایت از راه برسه و کلاس اون شروع بشه
ایزاوا بیرون رفت و بعد از چند دقیقه المایت اومد.
المایت: سلام جوان ها. مقدمه چینی نمیکنم وزود برید و لباس قهرمانیتون رو بپوشید. هاهاهاهاهاهاهاهاها
خداروشکر از قبل لباس داشتم وگرنه نمیدونستم چیکار کنم. همه لباساشونو پوشیدن و به سمت کلاس تمرین رفتیم. همه نشغول ارتقاع کوسه اشون بودن ولی من نمیدونستم که کوسه ام رو باید رو کی امتحان کنم
المایت اومد و گفت: ایزوکو جوان تو چرا با اونها تمرین نمیکنی؟
ایزوکو: ولی من نمیدونم که کوسه ام رو باید رو کی امتحان کنم
المایت: خب میتونی ذهن خوانی رو من امتحان کنی حالا بگو به جی فکر میکنم
المایت دیگه چیزی نگفت. کوسه ام رو فعال کردم و مکث کردم و گفتم مثل اینکه دارین به غذا فکر میکنین
المایت: درسته. افرین
دیدگاه ها (۰)

کاچان عاشق شد🤣دنیایی از انیمه های مختلف🌀💤به جمع ما بپیوند💤🌀ک...

بگید دروغه من میدونم و شما😂دنیایی از انیمه های مختلف🌀💤به جمع...

من غششششششش*خون دماغغغغغغغغ

بچه ها شما کتاب میخونین؟ من یکی که ادم کتاب خونیمرمی هم همین...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۶*اونا رفتن و تخت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط