روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت

روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت
شاخه گلی‌ روی زانوانم میگذاری
سری تکان می‌‌دهی‌
و می‌‌روی
من
خیره به خالی‌ دنیا
به ناگهان، رفتنت را می‌‌شناسم
دیدگاه ها (۱)

ڪاشڪی او ماڸ مڹ بود ومنم ماڸ دلش…ڪاشڪی دریای عشقم میشد ومڹ س...

ڪاش دلتنگے هم مثل اشڪ بودمے ریخت و تمام میشدمے ریخت و سبڪ می...

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیستپیش چشمان خودت اشک بریزی کم ...

هیچوقت ڪسیو ڪہ روــےبودنتون حساب ڪرده رویـهویی تـنهـاش نـذار...

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت چهــآردهـم بیسـت جو...

جنگل نفرین شده پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط