free from the court (p7)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_هفتم
پشت میز مطالعهم نشسته بودم و کتاب میخوندم.
غرق در داستان بودم، که صدای درِ اتاق من رو باشدت به دنیای واقعی پرتاب کرد!
فردی که پشتِ در بود، حتی کوچکترین مهلتی برای جواب من نداد؛ به محکم ترین و وحشیانهترین جالت ممون در رو بازکرد.
پدرم بود؛ با دونفر از خدمتکارهای شخصیش، و با عصبانیترین و سرخترین چهرهای که ازش میشناختم...!
تا وارد اتاقم شد، سرم داد کشید:" معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟!!"
از جام بلند شدم و گفتم:" چ...چی؟"
_بهت گفتم چه غلطی داری میکنی؟! میدونی دیروز چندنفر دنبالت میگشتن تا پیدات کنن؟؟
○منظورت چیه؟ چرا باید دنبال من بگردن؟!
_الان دیگه این مهم نیست! مهم اینه که وقتی کلِ قصر رو برای پیدا کردنت زسر و رو میکردن، تو داشتی... واای باورم نمیشه!... تو داشتی با خوشحالی دورِ باغ میدویدی و مثل بچهها بازی میکردی؟!
کتاب رو با حالتِ عصبی روی میز پرت کردم و گفتم:" به شما چه ربطی داره که من اون وقتِ صبح کجام و چیکار میکنم؟ تا حالا فرقی به حالتون کرده که الان بخواد مهم باشه؟!"
_فکر کردی بخاطر اینکه نگرانت بودن دنبالت میگشتن؟! ببینم تو مگه قرار نیست ملکه بشی؟ ها؟! حق نداری... حق نداری با شاهزادههای دیگه اینور و اونور بپری!
یقهی لباسم رو کمی صاف کردم و همینطور که با قدمهای بلند از اتاق خارج میشدم، پوزخندی زدم و گفتم:" میدونی... اصلا اهمیتی نمیدم که داری چیو واسه خودت بلغور میکنی! با هرکسی که دلم بخواد رفت و آمد میکنم؛ چون در هرصورتهم... قرار نیست اونطوری که تو برنامهریزی میکنی پیش بریم...!"
به طرفن برگشت و فریاد کشید:" دخترهی احمق، صبرکن ببینم! کجا داری میری؟! اون بیرون الان امن نیست!!"
بدون ذرهای توجه به حرفش به راهم ادامه دادم.
از دربار که خارج شدم، دستهای از سیاهپوشهای مشکوک دورهم کردن.
به حدی خطرناک بهنظر میرسیدن که حتی صورتشون رو با اون پارچههای سیاه پوشونده بودن.
از اون دسته، کسی که لباشم کمی با بقیه متمایز بود جلو اومد و با صدای کلفت و مرموزی گفت:" بهبه، علیاحضرت! بالاخره افتخارِ دیدار دادین... چه عجب از قصرتون بیرون اومدین!"
با ترس قدمی که جلو اومده بودم رو دوباره به عقب برداشتم اما طوری دورم حلقه زده بودن که راه فراری نداشتم.
با صدایی خشدار گفتم:" تو... کی..."
_به زودی معرفی میکنم؛ اما قبلش... تکلیفم با تو باید مشخص بشه.
افرادش حصارِ دورم رو تنگتر کردن و همینطور که رنگ صورتن کمکم به گچ نزدیک میشد، مرد ادامه داد:" فکرشو بکن... اگه دقیقا قبلاز مراسم، ملکه کوچولومون کشته بشه...قطعا یه گزینهی دومی باقی میمونه که جاش رو پُر کنه. و این دقیقا همون چیزیه که ما دنبالشیم...!"
اینجا بود که متوجه شدم واقعا چه اتفاقی داره دوروبرم میوفته...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_هفتم
پشت میز مطالعهم نشسته بودم و کتاب میخوندم.
غرق در داستان بودم، که صدای درِ اتاق من رو باشدت به دنیای واقعی پرتاب کرد!
فردی که پشتِ در بود، حتی کوچکترین مهلتی برای جواب من نداد؛ به محکم ترین و وحشیانهترین جالت ممون در رو بازکرد.
پدرم بود؛ با دونفر از خدمتکارهای شخصیش، و با عصبانیترین و سرخترین چهرهای که ازش میشناختم...!
تا وارد اتاقم شد، سرم داد کشید:" معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟!!"
از جام بلند شدم و گفتم:" چ...چی؟"
_بهت گفتم چه غلطی داری میکنی؟! میدونی دیروز چندنفر دنبالت میگشتن تا پیدات کنن؟؟
○منظورت چیه؟ چرا باید دنبال من بگردن؟!
_الان دیگه این مهم نیست! مهم اینه که وقتی کلِ قصر رو برای پیدا کردنت زسر و رو میکردن، تو داشتی... واای باورم نمیشه!... تو داشتی با خوشحالی دورِ باغ میدویدی و مثل بچهها بازی میکردی؟!
کتاب رو با حالتِ عصبی روی میز پرت کردم و گفتم:" به شما چه ربطی داره که من اون وقتِ صبح کجام و چیکار میکنم؟ تا حالا فرقی به حالتون کرده که الان بخواد مهم باشه؟!"
_فکر کردی بخاطر اینکه نگرانت بودن دنبالت میگشتن؟! ببینم تو مگه قرار نیست ملکه بشی؟ ها؟! حق نداری... حق نداری با شاهزادههای دیگه اینور و اونور بپری!
یقهی لباسم رو کمی صاف کردم و همینطور که با قدمهای بلند از اتاق خارج میشدم، پوزخندی زدم و گفتم:" میدونی... اصلا اهمیتی نمیدم که داری چیو واسه خودت بلغور میکنی! با هرکسی که دلم بخواد رفت و آمد میکنم؛ چون در هرصورتهم... قرار نیست اونطوری که تو برنامهریزی میکنی پیش بریم...!"
به طرفن برگشت و فریاد کشید:" دخترهی احمق، صبرکن ببینم! کجا داری میری؟! اون بیرون الان امن نیست!!"
بدون ذرهای توجه به حرفش به راهم ادامه دادم.
از دربار که خارج شدم، دستهای از سیاهپوشهای مشکوک دورهم کردن.
به حدی خطرناک بهنظر میرسیدن که حتی صورتشون رو با اون پارچههای سیاه پوشونده بودن.
از اون دسته، کسی که لباشم کمی با بقیه متمایز بود جلو اومد و با صدای کلفت و مرموزی گفت:" بهبه، علیاحضرت! بالاخره افتخارِ دیدار دادین... چه عجب از قصرتون بیرون اومدین!"
با ترس قدمی که جلو اومده بودم رو دوباره به عقب برداشتم اما طوری دورم حلقه زده بودن که راه فراری نداشتم.
با صدایی خشدار گفتم:" تو... کی..."
_به زودی معرفی میکنم؛ اما قبلش... تکلیفم با تو باید مشخص بشه.
افرادش حصارِ دورم رو تنگتر کردن و همینطور که رنگ صورتن کمکم به گچ نزدیک میشد، مرد ادامه داد:" فکرشو بکن... اگه دقیقا قبلاز مراسم، ملکه کوچولومون کشته بشه...قطعا یه گزینهی دومی باقی میمونه که جاش رو پُر کنه. و این دقیقا همون چیزیه که ما دنبالشیم...!"
اینجا بود که متوجه شدم واقعا چه اتفاقی داره دوروبرم میوفته...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۲۷۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط