پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
Part 2/2
کیوکا کنار دختر زانو زد و اون یکی دست دختر رو توی دستش گرفت و مدام اسمش رو صدا میزد
همه ی اعضای آژانس دور دختر و دازای جمع شدن
دازای اسم پسری رو که بین مهمون ها و توی جمعیت بود با داد صدا زد و گفت
دازای : بگیرش
پسر از بین جمعیت سمت در دوید...ولی به دازای و دختر که رسید ناخودآگاه پاهاش قفل کرد.....چشای سرشار از بغضش به چشمای سبز دختر قفل شد و دختر با چشایی که درد ازش کاملا مشخص بود ولی مثل همیشه لبخند عمیقی به پسر زد و خندید قطر اشکی از چشای پسر ریخت ولی نمیتونست جلوی خودش رو بگیره اونم متقابلا مثل همیشه به دختر لبخند زد بعد سمت در دوید از در بیرون رفت و دنبال اون مرد رفت
همه انگار یخ زده بودن نمیدونستن چه اتفاقی اصلانم مهم نبود مهم این بود که دخترک داخل دستای دازای داشت آخرین نفساشو میکشید
دختر به همشون نگاه کرد و با اون لحن مهربون همیشگیش با سختی که نمیتوست به خاطر گلوله حرف گفت
" ببخشید که....مهمونی رو...خراب کردم "
سعی کرد نفس بکشه و آب دهنشو قورت داد و ادامه داد
" نتونستم جا...خالی بدم "
همه چشماشون از اشک پر شده بود به خاطر اینکه داشتن دختر رو از دست میدادن داشتن زجر میکشدن دازای که خودش رو کنترل کرده بود به دختر که توی آغوشش بود گفت
دازای : حرف نزن خواهش میکنم حرف نزن
صداییکه حالا پر از اشک بود با تمام وجود فریاد کشید
دازای : یوسانو سنسه ......
یوسانو فقط به دخترک خیره شد بود اون با تمام وجود میخواست به دخترک کمک کنه دخترک به چشمای یوسانو خیره شد و افسوس و گریه های یوسانو به خاطر اینکه کاری برای دختر از دستش بر نمیمونه رو کاملا از چشماش میخوند
دخترک که داشت سعی میکرد دردش رو مخفی کنه تا بقیه رو بیش از این آزار نده لبخندی با دندان های خونیش به یوسانو زد و گفت
" اشکالی نداره....ماما یوسانو....به اندازه کافی تو این چند سال....بهت زحمت دادم "
یوسانو شروع کرد به گریه کردن کرد
حالا چشمای همه غرق گریه بود چون میدونستن دختر به زودی قرار چشمانش رو برای همیشه ببنده و اون هارو تا ابد ترک کنه و اونها کاری جز تماشا از دستشون بر نمی اومد
کیوکا خیلی بیقراری میکرد دست دختر رو توی دستش گرفته بود و مدام اسم دختر رو صدا میکرد و التماسش میکردکه تنهاش نزاره اون دختر تنها رفیق کیوکا توی این دنیا بود اون خواهرش بود
آتسوشی که حال خودش از همه بدتر بود برای اینکه کیوکا رو آروم کنه اونو از پشت در آغوش گرفت و گریه های بلندش رو روی شونه های کیوکا ادامه داد
دختر نگاهش رو به فوکوزاوا داد و لبخند زد
" رئیس.......ازتون...ممنونم
....ممنونم که فرصت اینو بهم دادین که...آدم خوبی باشم....ممنونم که بهم یادآوری کردین که...هنوز میتونم خوده واقعیم باشم "
دوباره نفسی کشید و گفت
" ممنونم که....رئیسم بودین "
فوکوزاوا با شنیدن حرفای دخترک پرده اشکاش آشکار شد حالا اونم هم مثل بقیه با مرور حرفای دختر واضح اشک میریخت
دختر به همه نگاه کرد و دوباره لبخندی زد
" از...همتون...ممنونم که...منو بین خوتون قبول کردین و گزاشتین کنارتون بمونم ممنوم که...هیچ وقت ازم ناامید نشدین "
کمی مکث کرد دوباره نفسی کشید و گفت
" ممنونم که.....خانوادم شدین....خانواده ای که هیچ وقت نداشتم "
دوباره نگاهی به بقیه انداخت و گفت
" کنار شما دیگه اون پوچی رو توی زندگیم احساس نکردم من...من هیچ وقت برای کسی مهم نبودم من فقط یه سرباز بودم و بود و نبودم برای کسی مهم نبود اما ... اما کنار شما حس کردم منم برای کسی مهمم "
نگاهی به کیوکا انداخت
" کیوچا...گریه نکن...خواهش میکنم...گریه نکن "
همه فقط با چشمای خیسشون هاج و واج به دختر زل زده بودن دختر مدام خون سرفه میکرد و همه شاهد این بودن که چه طوری توی بغل دازای در حال جون دادنه
غم از دست دادن دختر فضا رو پر کرده بود و باعث خفه گی همه شده بود زمان با نفس های دختر که هر لحظه آروم ت میشد انگار که از سنگینی غم دل بقیه از حرکت ایستاده بود این که دختر رو از دست بدن قلبشونو تیکه تیکه میکرد دختر عوضی ا آژانس بود بخشی از این خانواده بود همه با تمام وجود حاضر بودن هرکاری بکنن تا دختر رو نجات بدن حاضر بودن با کمال میل هرچی دارن رو بدن تا دختر از کنارشون نره اما تنها کاری که از دستشون بر اومد موندن کنار دخترک و تماشای درد کشیدنش بود قلبشون از درد از دست دادن دختر حتی راه نفس کشیدنشونم بسته بود
دختر نگاهش رو به اون ور داد و مثل همیشه لبخندی زد
....خوب دوستان چطور بود خیلی خوشحال میشم که اگه داستان رو میخونید نظرتونو بگید 😉😉
Part 2/2
کیوکا کنار دختر زانو زد و اون یکی دست دختر رو توی دستش گرفت و مدام اسمش رو صدا میزد
همه ی اعضای آژانس دور دختر و دازای جمع شدن
دازای اسم پسری رو که بین مهمون ها و توی جمعیت بود با داد صدا زد و گفت
دازای : بگیرش
پسر از بین جمعیت سمت در دوید...ولی به دازای و دختر که رسید ناخودآگاه پاهاش قفل کرد.....چشای سرشار از بغضش به چشمای سبز دختر قفل شد و دختر با چشایی که درد ازش کاملا مشخص بود ولی مثل همیشه لبخند عمیقی به پسر زد و خندید قطر اشکی از چشای پسر ریخت ولی نمیتونست جلوی خودش رو بگیره اونم متقابلا مثل همیشه به دختر لبخند زد بعد سمت در دوید از در بیرون رفت و دنبال اون مرد رفت
همه انگار یخ زده بودن نمیدونستن چه اتفاقی اصلانم مهم نبود مهم این بود که دخترک داخل دستای دازای داشت آخرین نفساشو میکشید
دختر به همشون نگاه کرد و با اون لحن مهربون همیشگیش با سختی که نمیتوست به خاطر گلوله حرف گفت
" ببخشید که....مهمونی رو...خراب کردم "
سعی کرد نفس بکشه و آب دهنشو قورت داد و ادامه داد
" نتونستم جا...خالی بدم "
همه چشماشون از اشک پر شده بود به خاطر اینکه داشتن دختر رو از دست میدادن داشتن زجر میکشدن دازای که خودش رو کنترل کرده بود به دختر که توی آغوشش بود گفت
دازای : حرف نزن خواهش میکنم حرف نزن
صداییکه حالا پر از اشک بود با تمام وجود فریاد کشید
دازای : یوسانو سنسه ......
یوسانو فقط به دخترک خیره شد بود اون با تمام وجود میخواست به دخترک کمک کنه دخترک به چشمای یوسانو خیره شد و افسوس و گریه های یوسانو به خاطر اینکه کاری برای دختر از دستش بر نمیمونه رو کاملا از چشماش میخوند
دخترک که داشت سعی میکرد دردش رو مخفی کنه تا بقیه رو بیش از این آزار نده لبخندی با دندان های خونیش به یوسانو زد و گفت
" اشکالی نداره....ماما یوسانو....به اندازه کافی تو این چند سال....بهت زحمت دادم "
یوسانو شروع کرد به گریه کردن کرد
حالا چشمای همه غرق گریه بود چون میدونستن دختر به زودی قرار چشمانش رو برای همیشه ببنده و اون هارو تا ابد ترک کنه و اونها کاری جز تماشا از دستشون بر نمی اومد
کیوکا خیلی بیقراری میکرد دست دختر رو توی دستش گرفته بود و مدام اسم دختر رو صدا میکرد و التماسش میکردکه تنهاش نزاره اون دختر تنها رفیق کیوکا توی این دنیا بود اون خواهرش بود
آتسوشی که حال خودش از همه بدتر بود برای اینکه کیوکا رو آروم کنه اونو از پشت در آغوش گرفت و گریه های بلندش رو روی شونه های کیوکا ادامه داد
دختر نگاهش رو به فوکوزاوا داد و لبخند زد
" رئیس.......ازتون...ممنونم
....ممنونم که فرصت اینو بهم دادین که...آدم خوبی باشم....ممنونم که بهم یادآوری کردین که...هنوز میتونم خوده واقعیم باشم "
دوباره نفسی کشید و گفت
" ممنونم که....رئیسم بودین "
فوکوزاوا با شنیدن حرفای دخترک پرده اشکاش آشکار شد حالا اونم هم مثل بقیه با مرور حرفای دختر واضح اشک میریخت
دختر به همه نگاه کرد و دوباره لبخندی زد
" از...همتون...ممنونم که...منو بین خوتون قبول کردین و گزاشتین کنارتون بمونم ممنوم که...هیچ وقت ازم ناامید نشدین "
کمی مکث کرد دوباره نفسی کشید و گفت
" ممنونم که.....خانوادم شدین....خانواده ای که هیچ وقت نداشتم "
دوباره نگاهی به بقیه انداخت و گفت
" کنار شما دیگه اون پوچی رو توی زندگیم احساس نکردم من...من هیچ وقت برای کسی مهم نبودم من فقط یه سرباز بودم و بود و نبودم برای کسی مهم نبود اما ... اما کنار شما حس کردم منم برای کسی مهمم "
نگاهی به کیوکا انداخت
" کیوچا...گریه نکن...خواهش میکنم...گریه نکن "
همه فقط با چشمای خیسشون هاج و واج به دختر زل زده بودن دختر مدام خون سرفه میکرد و همه شاهد این بودن که چه طوری توی بغل دازای در حال جون دادنه
غم از دست دادن دختر فضا رو پر کرده بود و باعث خفه گی همه شده بود زمان با نفس های دختر که هر لحظه آروم ت میشد انگار که از سنگینی غم دل بقیه از حرکت ایستاده بود این که دختر رو از دست بدن قلبشونو تیکه تیکه میکرد دختر عوضی ا آژانس بود بخشی از این خانواده بود همه با تمام وجود حاضر بودن هرکاری بکنن تا دختر رو نجات بدن حاضر بودن با کمال میل هرچی دارن رو بدن تا دختر از کنارشون نره اما تنها کاری که از دستشون بر اومد موندن کنار دخترک و تماشای درد کشیدنش بود قلبشون از درد از دست دادن دختر حتی راه نفس کشیدنشونم بسته بود
دختر نگاهش رو به اون ور داد و مثل همیشه لبخندی زد
....خوب دوستان چطور بود خیلی خوشحال میشم که اگه داستان رو میخونید نظرتونو بگید 😉😉
- ۲۹۳
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط