#عاشق_خونش_یا_بدنش
#عاشق_خونش_یا_بدنش
پارت¹⁷
لینو چند لحظه به هیونجین خیره موند
بعد خیلی آروم خندید
×پس واقعاً همینه...
سرش رو کمی پایین انداخت
×همیشه فکر میکردم احساسات بزرگترین نقطهضعف یه خونآشامه
×ولی هیچوقت فکر نمیکردم...تو اولین کسی باشی که توش غرق میشه
هیونجین نفس عمیقی کشید
_هرچی میخوای بگو...ولی بهش دست نزن
لینو با شنیدن این جمله لبخندش محو شد،چند قدم جلو اومد،فاصلهشون فقط چند سانتیمتر بود
×داری بهم دستور میدی؟...جواب بده
هیونجین نگاهش رو از چشمهای سرد لینو برنداشت
_نه...دارم بهت هشدار میدم
جونگین ناخودآگاه آب دهنش رو قورت داد
هیچوقت ندیده بود این دو نفر روبهروی هم بایستن
لینو برای چند ثانیه بیحرکت موند
بعد ناگهان...با تمام قدرت مشتش رو به صورت هیونجین کوبید
صدای برخورد مشت داخل کلبه پیچید،هیونجین چند قدم عقب رفت،گوشهی لبش پاره شد
چند قطره خون روی کف چوبی چکید
+هیونجین!
فیلکس بیاختیار فریاد زد
تقلا کرد طناب دست دیگهش رو هم باز کنه
هیونجین آروم با پشت دست خون گوشهی لبش رو پاک کرد،دوباره صاف ایستاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
لینو با عصبانیت نفس میکشید
×آخرین فرصتته..یا خودت کارش رو تموم میکنی... یا من همونجا جلوی چشمت تکهتکهش میکنم.
چشمهای فیلکس از ترس گرد شد،هیونجین سرش رو پایین انداخت،چند ثانیه سکوت کرد
آروم به سمت فیلکس قدم برداشت
هر قدم قلب فیلکس رو بیشتر میلرزوند
تا اینکه درست روبهروش ایستاد،نگاهشون توی هم گره خورد
فیلکس لبخند تلخ و کوچیکی زد
+...اگه این تنها راهیه که زنده میمونی...خودت این کارو بکن
هیونجین برای چند لحظه خشکش زد،دستش آروم بالا اومد...اما نه سمت گلوی فیلکس...
بلکه سمت طناب دور مچش
_...ببخش
با یه حرکت، طناب رو برید
همون لحظه هیونجین با صدای بلند فریاد زد
_بدو، فیلکس!
فیلکس چند ثانیه ماتش برد
بعد بدون اینکه حتی فکر کنه، از روی صندلی بلند شد و با تمام قدرت به سمت در کلبه دوید
چند قدم تا آزادی
اما جونگین از پشت فیلکس رو گرفت تا فرار نکنه
÷نمیتونی فرار کنی
پارت¹⁷
لینو چند لحظه به هیونجین خیره موند
بعد خیلی آروم خندید
×پس واقعاً همینه...
سرش رو کمی پایین انداخت
×همیشه فکر میکردم احساسات بزرگترین نقطهضعف یه خونآشامه
×ولی هیچوقت فکر نمیکردم...تو اولین کسی باشی که توش غرق میشه
هیونجین نفس عمیقی کشید
_هرچی میخوای بگو...ولی بهش دست نزن
لینو با شنیدن این جمله لبخندش محو شد،چند قدم جلو اومد،فاصلهشون فقط چند سانتیمتر بود
×داری بهم دستور میدی؟...جواب بده
هیونجین نگاهش رو از چشمهای سرد لینو برنداشت
_نه...دارم بهت هشدار میدم
جونگین ناخودآگاه آب دهنش رو قورت داد
هیچوقت ندیده بود این دو نفر روبهروی هم بایستن
لینو برای چند ثانیه بیحرکت موند
بعد ناگهان...با تمام قدرت مشتش رو به صورت هیونجین کوبید
صدای برخورد مشت داخل کلبه پیچید،هیونجین چند قدم عقب رفت،گوشهی لبش پاره شد
چند قطره خون روی کف چوبی چکید
+هیونجین!
فیلکس بیاختیار فریاد زد
تقلا کرد طناب دست دیگهش رو هم باز کنه
هیونجین آروم با پشت دست خون گوشهی لبش رو پاک کرد،دوباره صاف ایستاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
لینو با عصبانیت نفس میکشید
×آخرین فرصتته..یا خودت کارش رو تموم میکنی... یا من همونجا جلوی چشمت تکهتکهش میکنم.
چشمهای فیلکس از ترس گرد شد،هیونجین سرش رو پایین انداخت،چند ثانیه سکوت کرد
آروم به سمت فیلکس قدم برداشت
هر قدم قلب فیلکس رو بیشتر میلرزوند
تا اینکه درست روبهروش ایستاد،نگاهشون توی هم گره خورد
فیلکس لبخند تلخ و کوچیکی زد
+...اگه این تنها راهیه که زنده میمونی...خودت این کارو بکن
هیونجین برای چند لحظه خشکش زد،دستش آروم بالا اومد...اما نه سمت گلوی فیلکس...
بلکه سمت طناب دور مچش
_...ببخش
با یه حرکت، طناب رو برید
همون لحظه هیونجین با صدای بلند فریاد زد
_بدو، فیلکس!
فیلکس چند ثانیه ماتش برد
بعد بدون اینکه حتی فکر کنه، از روی صندلی بلند شد و با تمام قدرت به سمت در کلبه دوید
چند قدم تا آزادی
اما جونگین از پشت فیلکس رو گرفت تا فرار نکنه
÷نمیتونی فرار کنی
- ۳۹۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط