طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.


---

پارت ۵۳ | «مراقب خودت باش...»

ون آرام از جلوی ساختمان شرکت دور شد.

مانلی هنوز کنار پنجره ایستاده بود.

تا وقتی ون از دیدش خارج شد، همان‌جا ماند.

بعد آه کوتاهی کشید.

پرده را کنار زد و به سمت میز کارش برگشت.

زیر لب گفت:

«امیدوارم سفر خوبی داشته باشن...»

...

چند ساعت بعد...

اعضا بالاخره به مقصد رسیدند.

هتل کنار دریا قرار داشت و منظره‌ی زیبایی داشت.

جیهوپ همین که از ون پیاده شد، دست‌هایش را باز کرد.

«آخیش... هوای اینجا فوق‌العاده‌ست!»

جونگکوک خندید.

«هنوز پنج دقیقه نشده، عاشقش شدی؟»

جین چمدانش را برداشت.

«اول برید اتاق‌هاتونو تحویل بگیرید، بعد عاشق منظره بشید.»

همه خندیدند و وارد هتل شدند.

...

بعد از اینکه وسایلشان را داخل اتاق گذاشتند، برای اولین جلسه‌ی کاری آماده شدند.

تا عصر تقریباً همه مشغول کار بودند.

وقتی برنامه تمام شد، اعضا خسته کنار ساحل قدم می‌زدند.

جیمین مشغول عکس گرفتن از دریا بود.

جیهوپ با جونگکوک شوخی می‌کرد.

نامجون آرام از منظره فیلم می‌گرفت.

اما تهیونگ...

چند قدم از بقیه فاصله گرفت.

کنار نرده‌های ساحل ایستاد.

غروب آرام‌آرام روی آب می‌نشست.

رنگ نارنجی آسمان روی موج‌ها افتاده بود.

بی‌اختیار گوشی‌اش را بیرون آورد.

از منظره یک عکس گرفت.

چند ثانیه به عکس نگاه کرد.

بعد وارد صفحه‌ی گفت‌وگوی مانلی شد.

انگشتش روی صفحه مکث کرد.

نوشت:

> «فکر کردم از این منظره خوشت بیاد.»



لبخند کوچکی زد.

و عکس را فرستاد.

...

همان موقع...

داخل شرکت.

مانلی هنوز مشغول طراحی بود.

تقریباً همه‌ی کارمندها رفته بودند.

فقط صدای مداد روی کاغذ شنیده می‌شد.

تق...

گوشی‌اش لرزید.

وقتی اسم تهیونگ را دید، ناخودآگاه لبخند زد.

پیام را باز کرد.

عکس غروب...

آن‌قدر آرامش‌بخش بود که چند لحظه فقط به آن خیره ماند.

بعد خواست جواب بدهد.

نوشت:

> «خیلی قشنگه...»



مکث کرد.

پاکش کرد.

دوباره نوشت:

> «خوش بگذره...»



باز هم پاک کرد.

آهی کشید.

«نه... اینم خوب نیست.»

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

بعد فقط یک جمله نوشت.

> «مراقب خودت باش...🎀»



دکمه‌ی ارسال را زد.

...

چند ثانیه بعد...

گوشی تهیونگ لرزید.

همین که پیام را باز کرد...

لبخندی روی صورتش نشست که خودش هم متوجهش نشد.

فقط به همان جمله نگاه می‌کرد.

«مراقب خودت باش...🎀»

نامجون که کنار او ایستاده بود، نگاهی به صورتش انداخت و خندید.

«از صبح اخم کرده بودی...»

تهیونگ سرش را بالا آورد.

«هوم؟»

نامجون با لبخند گفت:

«نمی‌دونستم یه جمله می‌تونه این‌قدر حالت رو عوض کنه.»

تهیونگ با خجالت گوشی را خاموش کرد.

«هیچی نبود...»

نامجون فقط خندید.

«باشه... هر طور راحتی.»

...

شب...

همه خوابیده بودند.

نور چراغ خواب، اتاق را روشن کرده بود.

تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود.

اما خوابش نمی‌برد.

دوباره گوشی‌اش را برداشت.

صفحه‌ی گفت‌وگو را باز کرد.

برای چندمین بار...

همان جمله را خواند.

> «مراقب خودت باش...🎀»



بی‌اختیار لبخند زد.

گوشی را روی سینه‌اش گذاشت.

چند ثانیه به سقف خیره ماند.

بعد دوباره گوشی را برداشت...

و باز هم همان پیام را خواند.

انگار آن جمله‌ی کوتاه...

تمام خستگی روزش را از بین برده بود.

بدون اینکه خودش متوجه باشد...

دلش، هر روز بیشتر از قبل، به دختری گره می‌خورد که صدها کیلومتر دورتر، پشت میز طراحی نشسته بود.

پایان پارت ۵۳... 🤍🌙
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط