( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۱۸
بودن هیچگونه توجه به افراد آن عمارت وارد اتاقش شد و در را بست برای لحظه ای پلک رو هم گذاشت و به در تیکه داد کم کم سور خورد رو زمین نشست با حس غمگینی و لحن شکست خورده ها نجوا نمود
الکس : من ... دارم با زنجیر خودم ازدواج میکنم .. مگه نه .. آره
ته قلبش غوغای از خوشحالی بود وی وقتی به جون اینا های که ازشون متنفر بود فکر میکرد و تنها چیزی که به ذهنش میرسید باز هم راه کردن تهیونگ بود باید وسایلش را جم میکرد ؟ و دست به فرار از تهیونگ میزد ولی تهیونگ هرجور شده باز هم پیداش میکرد دوباره افکارش را کنار زد و با بالا بردن زانو هایش آن ها را بغل گرفتند
الکس : خدا یا کمکم کنــ....
هرچی باشه امشب جشن تولده برادرش بود و مجبور بود تا در آن جشن شرکت کنه تماسی به گوشی اش آماده و مجبورا سمتش رفت بعد از برداشت گوشی اش با دید شماره بدون نام کمی از لبش را جویید
الکس : آلو ... ؟
هوسوک : سلام الکس خوبی
الکس : سلام هوسوک خوبم ..
هوسوک نگران پرسید
هوسوک: راستی خوبی میدونم خیلی وقت بود که تو آب بودی بخاطر مریضی آسم هم بیشتر روت فشار آورده بود
دخترک لبخندی زد و گفت
الکس : مرسی چانگ ... چرا زنگ زدی چیزی شده
هوسوک : آره .. راستش میخواستم بگم تهیونگ برای امشب برنامه ای داره
الکس کمی در فکر فروع رفت و گیچ به حرف های هوسوک فکر کرد ولی به نتیجه ای نرسید بلاتکلیف گفت
الکس : چه برنامه ای .. میشه بگی .. سپس با قدم های آهسته سمته لبه تخت هجوم برد به آرامی رویش نشست ... هوسوک: راستش میخواد امشب اونجا به همه بگه که با تو ازدواج میکنه این یکی از مهم ترین کارش بود
الکس در فکر فروع رفت بلافاصله گفت
الکس : ممنونم هوسوک که گفتی بلاخره معلوم بود که کاری میکنه اونم معلوم شد
هوسوک لبخندی زد و فنجان تو دستش را روی میز گذاشت بلافاصله لب زد ..... هوسوک: خب دیگه مزاحمت نمیشم بعداً زنگ میزنم
الکس زود تر گفت ... الکس : امشب بیا منتظرتم
هوسوک : ب..باشه میام
الکس : فعلا ....
به محضه اینکه گوشی را روی تخت گذاشت گوشه ای از افکارش را در دستش گرفت ٫ کیم تهیونگ تو قصدت از این کارا چیه چرا اینجوری شدی با هر بار دیدن اون صورت زیبا تو قلبم هزار تیکه میشه تو فردی بودی که زندگیم رو عوض کردی خواهش میکنم خواهش میکنم عشق من ٫
دامن توری را گرفت و سمته آینه کنار تخت رفت
٫ میدونم که ما رابطه مناسبی نداشتیم ولی نتیجهاش خیلی خوب بود زنجیر من دلم واقعا برات تنگ شده ٫
( اسلاید دو لباس الکس )
پارت ۱۸
بودن هیچگونه توجه به افراد آن عمارت وارد اتاقش شد و در را بست برای لحظه ای پلک رو هم گذاشت و به در تیکه داد کم کم سور خورد رو زمین نشست با حس غمگینی و لحن شکست خورده ها نجوا نمود
الکس : من ... دارم با زنجیر خودم ازدواج میکنم .. مگه نه .. آره
ته قلبش غوغای از خوشحالی بود وی وقتی به جون اینا های که ازشون متنفر بود فکر میکرد و تنها چیزی که به ذهنش میرسید باز هم راه کردن تهیونگ بود باید وسایلش را جم میکرد ؟ و دست به فرار از تهیونگ میزد ولی تهیونگ هرجور شده باز هم پیداش میکرد دوباره افکارش را کنار زد و با بالا بردن زانو هایش آن ها را بغل گرفتند
الکس : خدا یا کمکم کنــ....
هرچی باشه امشب جشن تولده برادرش بود و مجبور بود تا در آن جشن شرکت کنه تماسی به گوشی اش آماده و مجبورا سمتش رفت بعد از برداشت گوشی اش با دید شماره بدون نام کمی از لبش را جویید
الکس : آلو ... ؟
هوسوک : سلام الکس خوبی
الکس : سلام هوسوک خوبم ..
هوسوک نگران پرسید
هوسوک: راستی خوبی میدونم خیلی وقت بود که تو آب بودی بخاطر مریضی آسم هم بیشتر روت فشار آورده بود
دخترک لبخندی زد و گفت
الکس : مرسی چانگ ... چرا زنگ زدی چیزی شده
هوسوک : آره .. راستش میخواستم بگم تهیونگ برای امشب برنامه ای داره
الکس کمی در فکر فروع رفت و گیچ به حرف های هوسوک فکر کرد ولی به نتیجه ای نرسید بلاتکلیف گفت
الکس : چه برنامه ای .. میشه بگی .. سپس با قدم های آهسته سمته لبه تخت هجوم برد به آرامی رویش نشست ... هوسوک: راستش میخواد امشب اونجا به همه بگه که با تو ازدواج میکنه این یکی از مهم ترین کارش بود
الکس در فکر فروع رفت بلافاصله گفت
الکس : ممنونم هوسوک که گفتی بلاخره معلوم بود که کاری میکنه اونم معلوم شد
هوسوک لبخندی زد و فنجان تو دستش را روی میز گذاشت بلافاصله لب زد ..... هوسوک: خب دیگه مزاحمت نمیشم بعداً زنگ میزنم
الکس زود تر گفت ... الکس : امشب بیا منتظرتم
هوسوک : ب..باشه میام
الکس : فعلا ....
به محضه اینکه گوشی را روی تخت گذاشت گوشه ای از افکارش را در دستش گرفت ٫ کیم تهیونگ تو قصدت از این کارا چیه چرا اینجوری شدی با هر بار دیدن اون صورت زیبا تو قلبم هزار تیکه میشه تو فردی بودی که زندگیم رو عوض کردی خواهش میکنم خواهش میکنم عشق من ٫
دامن توری را گرفت و سمته آینه کنار تخت رفت
٫ میدونم که ما رابطه مناسبی نداشتیم ولی نتیجهاش خیلی خوب بود زنجیر من دلم واقعا برات تنگ شده ٫
( اسلاید دو لباس الکس )
- ۱۶.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط