Part ²⁸
Part ²⁸
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
خب، خب متاسفانه هر کاری هم بکنم که از این مرد دور شم باز هم نمیشه... انگار دوتا آهن رو با، با جهت های مخالفیم که جذب میشیم.........
بعد از رفتن کاترین ۲ دقیقه بعد از اتاق زدم بیرون........
داشتم دنبال راه پله میگشتم چون من با طبقه اتاق ها زیاد آشنایی ندارم.........
گشتم و در نهایت در آخرین و دور از چشم ترین جا پیداش کردم.........
آروم از پله ها رفتم بالا و وقتی رسیدم بالا، بالای آخرین پله وایسادم و نگاهی به اونجا انداختم..........
بسیار وسیع و بزرگ فقط و یک اتاق وجود داشت.........
به احتمال زیاد اتاق خودشه.........
رفتم و پشت در وایسادم و در زدم..........
منتطر جواب بودم که صدایی از داخل اتاق که واضح بود صداش از دورترین نقطه اتاق میومد گفت:
بیا داخل........
آروم درو باز کردم و وقتی وارد شدم با اتاقی به اندازه بزرگی محوطه رو به رو..........
و بعد درو بستم.........
توی این اتاق وسیع دنبال هیونجین بودم.........
یه دفعه ای جلوم ظاهر شد و با چهره ای ترسناک و خشمگین که کمی از آن غم وجود داشت جلوم وایساد.........
داشت خندم میگرفت که شروع کرد به صحبت کردن:
کجا بودی؟!
وای، به اینجاش توجه نکردم بودم که چی جواب بدم... ولی من همیشه یه چیزی توی ذهنم دارم برای نجات دادن خودم.........
گفتم:
ام، خب.........
سرشو کج کرد و گفت:
خب؟!
گفتم:
خب، حالم بد بود و رفتم یه جا که تنها باشم... نیاز به خلوت داشتم.........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
خب، خب متاسفانه هر کاری هم بکنم که از این مرد دور شم باز هم نمیشه... انگار دوتا آهن رو با، با جهت های مخالفیم که جذب میشیم.........
بعد از رفتن کاترین ۲ دقیقه بعد از اتاق زدم بیرون........
داشتم دنبال راه پله میگشتم چون من با طبقه اتاق ها زیاد آشنایی ندارم.........
گشتم و در نهایت در آخرین و دور از چشم ترین جا پیداش کردم.........
آروم از پله ها رفتم بالا و وقتی رسیدم بالا، بالای آخرین پله وایسادم و نگاهی به اونجا انداختم..........
بسیار وسیع و بزرگ فقط و یک اتاق وجود داشت.........
به احتمال زیاد اتاق خودشه.........
رفتم و پشت در وایسادم و در زدم..........
منتطر جواب بودم که صدایی از داخل اتاق که واضح بود صداش از دورترین نقطه اتاق میومد گفت:
بیا داخل........
آروم درو باز کردم و وقتی وارد شدم با اتاقی به اندازه بزرگی محوطه رو به رو..........
و بعد درو بستم.........
توی این اتاق وسیع دنبال هیونجین بودم.........
یه دفعه ای جلوم ظاهر شد و با چهره ای ترسناک و خشمگین که کمی از آن غم وجود داشت جلوم وایساد.........
داشت خندم میگرفت که شروع کرد به صحبت کردن:
کجا بودی؟!
وای، به اینجاش توجه نکردم بودم که چی جواب بدم... ولی من همیشه یه چیزی توی ذهنم دارم برای نجات دادن خودم.........
گفتم:
ام، خب.........
سرشو کج کرد و گفت:
خب؟!
گفتم:
خب، حالم بد بود و رفتم یه جا که تنها باشم... نیاز به خلوت داشتم.........
- ۱۸۳
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط