خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژه های لال نمی خواهم

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....
دیدگاه ها (۳)

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم راو روی هم بگذارم هراس هایم رابه غ...

این گونه است قصه ی غم های بعد توهرگز نمی رسم به قدم های بعد ...

بردی از یادم بر این ماتم عزادارم هنوزاعترافی تلخ خواهی؟ دوست...

روزی پشیمان می شوی آن روز خیلی دیر نیستروزی که دیگر قلب من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط