پارت ۲۱

پارت ۲۱


برخلاف کل انتظارات کاکاشی، داستان کلا یجور دیگه پیش رفت. اوبیتو نه تنها بدش نیامد، حتی استقبال هم کرد و وقتی داشت بر میگشت خانه چند تا از کتاب های کاکاشی را قرض گرفت.

انگار اصلا برایش مهم نبود که اینکار، چه معنی دارد یا کتاب ها در مورد چی هستند، فقط قرضشان گرفت. مثل یک رفیق منحرف که هر اطلاعاتی راجب اینجور چیزها داری میتوانی باهاش به اشتراک بگذاری.

کاکاشی کنار در ایستاده بود و نگاه کرد که اوبیتو چجوری برمیگردد خانه.
دست و پا چلفتی تمام عیار. کاکاشی نگاه کرد که اوبیتو [تازگی ها لقب گاگول را هم دریافت کرده بود] چطوری موقع دست تکان دادن نزدیک بود با سر برود توی اسفالت.

کاکاشی تعجب میکرد
که یک فرد بیخیال و کم دقت مثل اوبیتو چطور روزگارش را به استاکری حرفه ای بودن میگذراند. انگار او دوتا روح در یک بدن داشت که گاهی اوقات با انها جا عوض میکرد.

هرچند او دیگر مشکلی با این قضیه نداشت.
K:"باشه دیگه فهمیدم. بای بای."
او گفت و سعی کرد از زحمت بی فایده ی اوبیتو کم کند. در عوض نیشخند پسر مو مشکی از توی جاده به گوشش رسید و بعد...سکوت. اوبیتو رفته بود [با سه جلد مجله ی کوفتی]
کاکاشی برگشت داخل و نگاهی به ساعت انداخت.
و برای یک ثانیه چشمش گشاد شد.
ساعت دوی صبح بود و کل امروز را فقط داشت با اوبیتو و گای، دوتا اوسکل، سر و کله میزد.

فردا، ساعت هفت صبح بیدار شدن سر جایش و سر و کله زدن با زور خواب وسط کلاس هم سر جایش.
اوبیتو به زور جلوی خودش را گرفته بود که غش نکند چون بعد از دو روز تمام فقط ۵ ساعت خوابیده بود و داشت میمرد.

با بی حالی کلید را انداخت توی در و سعی کرد در را باز کند:"من دیگه گوه بخورم نخوابم. داره تابستون میشه دیگه میخوام بخوابمممم."
خیلی شل و ول کفش هایش را نزدیک جا کفشی دراورد و فقط رفت داخل.

قدم اول، کوله پشتی اش را انداخت وسط هال
قدم دوم، سوییشرتش را انداخت
قدم سوم، بلیز مدرسه اش را
و بالاخره که به تی شرتش رسید، خودش را انداخت روی تختش.
بازوهایش را زیر بالشش فرو کرد و روی شکمش دراز کشید قبل از اینکه یک پایش را بیاورد بالا و خم کند، حرکت معروف راحتی.

لبخند خسته ای روی لب هایش نشست:"خب دیگه بخوابیم..."
پلک های نیمه باز و سنگینش کم کم داشت بسته میشد و لبه ی مرز خواب بود تا اینکه...

'اقای اوچیها، خواهشا تلفنو بردارید.'

چشم های اوبیتو چارطاق باز شد و سریع بلند شد.
پیغام گیر تلفنش بود.

'اقای اوچیها؟ خونه اید؟'

اوبیتو سریع از روی تختش بلند شد و رفت سمت تلفن که روی میز کامپیوترش بود. صدای فرد پشت خط اضطراری بنظر میرسید و خواب او را کامل پراند.
ان را برداشت و بدون توجه به گره ی سیم، ان را چسباند به گوشش:"بله بفرمایید."

'خداروشکر. سلام، از بیمارستان مادربزرگتون تماس میگیرم.'

قلب اوبیتو یک لحظه ایستاد‌. اجازه نداد فرد پشت تلفن بقیه ی حرفش را بزند:"اخر ماه شده؟ بیام پولشو بدم؟"

'نه اقای محترم مربوط به پول نیست. مادربزرگتون خیلی حال خوشی ندارن زنگ زدم درخواست کنم اگه میشه تشریف بیارید بیمارستان یکم ایشونو ببینید. خیلی بی تابی میکنه.'

چشم های اوبیتو گشاد شد. ابروهایش با نگرانی در هم رفتند در حالی که لب هایش کمی از هم باز مانده بود.
مادربزرگش حال خوبی نداشت؟ شکم اوبیتو به هم پیچید:"تا فردا میرسم. خواهش میکنم ازش مراقبت کنین."

'نگران نباشید اقا پیش ما جاش امنه.'

بوق.
تلفن قطع شد و اوبیتو را با سکوت خانه و دلشوره تنها گذاشت.
اوبیتو ایستاده بود کنار میز کامپیوترش، بدون اینکه بازیگوشی کند یا زیادی جدی باشد. فقط نگران، با گره ی ابروهایش که مشخصا اضطراب توی دلش را نشان میداد.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۲اوبیتو شروع کرد به جمع کردن وسایلش.جایی که تا الان در...

پارت ۱۸ (کتک میخوام تا برم بخوابم🗿☕️)ناروتو به ابتدای راهرو ...

دقیقاااااااا

پارت ۳توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف...

پارت ۱۲کاکاشی سر جایش خشکش زده بود. سکوت، فقط صدای باد و خش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط