عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 34.


<< ویو ات >>
وقتی کوک و جونیور از اتاق خارج شدن واقعا حس بد گرفتم ملینا و مامان و باباش کلی حرف زدن و منم سیع میکردم جواب بدم ولی کل فکردم پیش جونگکوک و جونیور بود بعد چند دقیقه جونگکوک امد داخل
+ جونیور کو؟
_ رفت بیرون میاد نگران نباش
دلشوره بدی امد سراغم یعنی همه چیز رو دید
م.ک دخترم یکم استراحت کن
ب.ک ملینا هم خوابید
به ملینا نگاه کردم ک تو بغلم خوابیده بود یعنی من عاشق این بشرمم
_ ات یکم بخواب فردا مرخص میشی
+ باشه
ب.ک پسرم ما دیگه میریم توهم صبح با ملینا بیا
_ باشه مراقب خدتون باشین
م.ک خدافظ دخترم
+ خدافظ خاله
مامان و بابای کوک رفتن کوک هم روی کاناپه لش نشست و گوشیش روشن کرد مشخص بود عصبیه ولی به روی خدش نمی آورد منم هیچی نپرسیدم ک جونگکوک بلند شد و چراغ رو خاموش کرد
_ بخاب، میخای ملینا بردارم اگه اذیتی؟
+ نه من راحتم
_ باشه اگه اذیت شدی بگو
× هوم
و با کلی فکر بلاخره خابیدم............


<< ویو جونیور >>

به شدت عصابم خرد بود و فقط میخاستم برم یه جای ساکت رفتم توی یه کافه شبانه و یکم سوجو سفارش دادم نمیخاستم زیاد مست کنم پس حواسم بود یکم خوردم تا اعصابم آروم شه و کلی فکر کردم هر جوری فکر میکردم نمیتونستم قبول کنم اون صحنه ک دیدم قطعا هر دو خیلی راضی بودن چون ات ناراضی به نظر نمیرسید ولی اصلا درست نبود رابطه داشتن با کوک خد خطر بود کوک کلی دشمن داره ک فقط دنبال یه نقطه ضعف ازش هستن و اگه با ات بره تو رابطه قطعا اتفاق های خوبی نمی افته هنوز چیزی قطعی نشده بود ک اون جانگ عوضی ک یکی از ضعیف ترین رقیب های کوک به حساب میاد ات رو گرفته بود و الان بخاطر اون تو بیمارستان بود بخاطر خد ات و کوک هم ک شده باید یه کاری کنم تنها راهی ک به ذهنم میرسید این بود ک ات رو بفرستم از کره بره بره یه کشور دیگه برای درس خاندن ات 20 سالشه هنوز برای دانشگاه زیاد دیر نشده با این حال ک ات خیلی دختر زرنگی هست مطمئنم زود خدشو به بقیه میرسونه
تو همین فکر ها بودم و متوجه روشن شدن هوا نشدم وقتی به خدم امدم هوا کامل روشن شده بود ساعت نگاه کردم ک 6 صبح نشون میداد بلند شدم و رفتم طرف بیمارستان ک کوک رو دیدم داشت کار های ترخیص رو انجام میداد تا منو دیدم امد طرفم
_ کجا بودی؟
× به تو ربطی نداره
_ جونیور به خدت بیا
× برو اونور حوصلتو ندارم
رفتم ک حساب بیمارستان بدم ک حساب دار گفت پرداخت شده فهمیدم کوک حساب کرده ولی بازم بهش اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاق ات چند تقه به در زدم و رفتم داخل ...


سعی میکنم زود زود پارت بزارم ولی وقت نمیکنم و ایده هام کمه همینطور هم امتحااان ها خیلییییی نزدیکه باید درس بخونم ولی تموم تلاشم میکنم زود زود بزارم
عاشقتونم🫠🫶🏻
دیدگاه ها (۰)

عشق در تاریکی 33.هنوز متوجه من نشده بود کامل داخل اتاق شد و ...

عشق در تاریکی 32<< ویو ات >>حالم واقعا بد بود و داشتم میلرزی...

عشق در تاریکی۴.رفتم سمت میز آرایش و موهامو کامل خشک کردم و د...

شب تولدمپارت 8ات: برام مهمه که گریه نکنی (عربده) جونگ کوک: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط