#طلوع_عشق_خانوادگی
#طلوع_عشق_خانوادگی
#چند_پارتی
#درخواستی
پارت ۵: قولی برای همیشه
شب شده بود و هر دو بچه آمادهی خواب بودند. نامجون اول به اتاق دخترش رفت، پتویش را مرتب کرد و نقاشیای را که کشیده بود، کنار تختش گذاشت.
«بابا، امروز ناراحت شدی؟»
نامجون لبخند زد و گفت:
«یکم. چون فهمیدم بعضی وقتها بدون اینکه بخوام، باعث ناراحتی شما میشم.»
دختر کوچولو دستش را گرفت.
«ولی تو عذرخواهی کردی. این یعنی بابای خوبی هستی.»
نامجون پیشانیاش را بوسید.
بابای خوب بودن یعنی همیشه درست رفتار کردن نیست. یعنی وقتی اشتباه میکنی، قبولش کنی و سعی کنی بهتر بشی.»
بعد به اتاق پسرش رفت. پسرک هنوز کتابش را کنار تخت گذاشته بود.
نامجون گفت:
«قهرمان، قبل از خواب یه قولی بهت بدم؟»
پسر سرش را تکان داد.
«از این به بعد، هر وقت بخوای باهام حرف بزنی، حتی اگر خسته باشم، حداقل چند دقیقه با دقت بهت گوش میدم. اگر واقعاً وقت نداشتم، خودم زمان مشخصی برایت تعیین میکنم و حتماً سر قولم میمونم.»
پسرش لبخند زد.
«حتی وقتی دربارهی سیارهها حرف بزنم؟»
نامجون وانمود کرد که خیلی جدی فکر میکند.
«مخصوصاً وقتی دربارهی سیارهها حرف بزنی. شاید آخرش خودم هم فضانورد شدم.»
پسرک خندید.
«تو توی سفینه جا نمیشی، بابا!»
«چی؟! یعنی داری میگی بابات زیادی غذا میخوره؟»
هر دو با صدای بلند خندیدند. دختر هم از اتاق کناری سرک کشید و گفت:
«من شنیدم! منم میخوام با سفینه برم!»
نامجون هر دو را در آغوش گرفت و گفت:
«پس قرار شد هر سهتایی بریم. اما قبلش باید یاد بگیریم با هم مهربان باشیم و هیچوقت احساس نکنیم یکی از ما کمتر دوست داشته میشه.»
بعد هر دو بچه را بوسید و چراغ را خاموش کرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، برای آخرین بار برگشت و به آنها نگاه کرد؛ دخترش کنار نقاشیهایش خوابیده بود و پسرش کتاب ستارهشناسیاش را نزدیک بالش گذاشته بود.
نامجون با لبخند آرامی با خودش گفت:
«هر دوشون دنیای منن؛ یکی با رنگهاش، یکی با ستارههاش. من باید یاد بگیرم به هر دوشون به یک اندازه نور بدم.»
از آن شب به بعد، نامجون تلاش کرد رفتار عادلانهتری داشته باشد. برای دخترش وقت نقاشی گذاشت و برای پسرش دربارهی سیارهها سؤال پرسید. اگر یکی از آنها هدیهای میگرفت، برای دیگری هم چیزی متناسب با علاقهاش تهیه میکرد. مهمتر از همه، دیگر به هیچکدامشان نمیگفت که احساساتشان را پنهان کنند.
خانه دوباره پر از خنده شد؛ خندههایی که این بار هیچکدامشان پشت سکوت و ناراحتی پنهان نمیشد.
و نامجون فهمید بهترین پدر بودن، فقط دوست داشتن بچهها نیست؛ بلکه این است که هر دو نفرشان بتوانند این عشق را به یک اندازه احساس کنند.
{پایان....}
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌷
برای درخواستی بیا پیوی
#چند_پارتی
#درخواستی
پارت ۵: قولی برای همیشه
شب شده بود و هر دو بچه آمادهی خواب بودند. نامجون اول به اتاق دخترش رفت، پتویش را مرتب کرد و نقاشیای را که کشیده بود، کنار تختش گذاشت.
«بابا، امروز ناراحت شدی؟»
نامجون لبخند زد و گفت:
«یکم. چون فهمیدم بعضی وقتها بدون اینکه بخوام، باعث ناراحتی شما میشم.»
دختر کوچولو دستش را گرفت.
«ولی تو عذرخواهی کردی. این یعنی بابای خوبی هستی.»
نامجون پیشانیاش را بوسید.
بابای خوب بودن یعنی همیشه درست رفتار کردن نیست. یعنی وقتی اشتباه میکنی، قبولش کنی و سعی کنی بهتر بشی.»
بعد به اتاق پسرش رفت. پسرک هنوز کتابش را کنار تخت گذاشته بود.
نامجون گفت:
«قهرمان، قبل از خواب یه قولی بهت بدم؟»
پسر سرش را تکان داد.
«از این به بعد، هر وقت بخوای باهام حرف بزنی، حتی اگر خسته باشم، حداقل چند دقیقه با دقت بهت گوش میدم. اگر واقعاً وقت نداشتم، خودم زمان مشخصی برایت تعیین میکنم و حتماً سر قولم میمونم.»
پسرش لبخند زد.
«حتی وقتی دربارهی سیارهها حرف بزنم؟»
نامجون وانمود کرد که خیلی جدی فکر میکند.
«مخصوصاً وقتی دربارهی سیارهها حرف بزنی. شاید آخرش خودم هم فضانورد شدم.»
پسرک خندید.
«تو توی سفینه جا نمیشی، بابا!»
«چی؟! یعنی داری میگی بابات زیادی غذا میخوره؟»
هر دو با صدای بلند خندیدند. دختر هم از اتاق کناری سرک کشید و گفت:
«من شنیدم! منم میخوام با سفینه برم!»
نامجون هر دو را در آغوش گرفت و گفت:
«پس قرار شد هر سهتایی بریم. اما قبلش باید یاد بگیریم با هم مهربان باشیم و هیچوقت احساس نکنیم یکی از ما کمتر دوست داشته میشه.»
بعد هر دو بچه را بوسید و چراغ را خاموش کرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، برای آخرین بار برگشت و به آنها نگاه کرد؛ دخترش کنار نقاشیهایش خوابیده بود و پسرش کتاب ستارهشناسیاش را نزدیک بالش گذاشته بود.
نامجون با لبخند آرامی با خودش گفت:
«هر دوشون دنیای منن؛ یکی با رنگهاش، یکی با ستارههاش. من باید یاد بگیرم به هر دوشون به یک اندازه نور بدم.»
از آن شب به بعد، نامجون تلاش کرد رفتار عادلانهتری داشته باشد. برای دخترش وقت نقاشی گذاشت و برای پسرش دربارهی سیارهها سؤال پرسید. اگر یکی از آنها هدیهای میگرفت، برای دیگری هم چیزی متناسب با علاقهاش تهیه میکرد. مهمتر از همه، دیگر به هیچکدامشان نمیگفت که احساساتشان را پنهان کنند.
خانه دوباره پر از خنده شد؛ خندههایی که این بار هیچکدامشان پشت سکوت و ناراحتی پنهان نمیشد.
و نامجون فهمید بهترین پدر بودن، فقط دوست داشتن بچهها نیست؛ بلکه این است که هر دو نفرشان بتوانند این عشق را به یک اندازه احساس کنند.
{پایان....}
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌷
برای درخواستی بیا پیوی
- ۱۳۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط