رمان🩷🩷🩷🩷 راز خانوادگی💚💚💚💚💚 پارت 5
رمان🩷🩷🩷🩷 راز خانوادگی💚💚💚💚💚 پارت 5
انیا به عکس نگاه کرد
زنی که دختر کوچکش رو در آغوشش گرفته بود
انیا به سمت اتاق رفت
فلش بک به فردا صبح :
انیا لباس فرم رو پوشید و خودش رو تو آینه نگاه کرد موهایش رو شونه کرد و آماده شد
داخل مدرسه :
استاد : خوب امروز دانش آموز جدید داریم
انیا وارد شد
استاد : خودتو معرفی کن
انیا : سلام به همه من انیا ( لحظه ای مکس کرد) دزموند هستم
بچه ها : سلام انیا
استاد : برو پیش بکی بشین
انیا : سلام تو بکی هستی نه من انیا هستم
بکی که هودی مشکی پوشیده بود و افسردگی گرفته بود
فلش بک به 10 سالگی بکی :
مارتا : خانم بکی امروز مدرسه چطور بود ؟
بکی : هیچکس باهام دوست نمی شه
همه منو پرو و لج باز صدا می کنن
مارتا : اشکالی نداره همه چیز درست میشه ( خیلی آروم تر ) امید وارم
(اگه یادتون باشه بکی دوست زیادی نداشت و کسی با اون جور درنمی اومد و بخاطر اینکه انیا از اول وارد نشده بود حالا بکی ارتباط پیدا کردن براش سخت شده بود و از اینهمه تنهایی افسرده شده بود )
زمان حال :
بکی : س...سلام
انیا : حالت خوبه ؟
بکی : .ا..اره
انیا : باشه
بعد از کلاس :
همه داشتن راجب این حرف میزدن که بین انیا و دامیان چیزی هست یا اصلا چرا انیا به دامیان نچسبیده
اما اون طرف حیاط خبر دیگه ای بود
انیا کل روز به بکی چسبیده بود و می خواست باهاش دوست شه
بکی : بسه چرا انقدر دنبال من میای ؟؟؟( با فریاد )
انیا : من ...من... فقط می خوام که یه دوست پیدا کنم
بکی : اما من نمی خوام تو نمی دونی که از اول زندگی هیچکس رو نداشتن چقدر سخته من فقط یه بچه زور گو و سوسولم
انیا : چرا ندونم ؟
بکی ساکت شد
انیا : من خیلی چیز ها می دونم از اینکه همه بهم بگن بچه یتیم بدبخت منم خوب میدونم
بکی : تو هم درد کشیدی ؟
انیا : فراتر از چیزی که تصور کنی
بکی : منم مثل توام
انیا : من فقط دنبال یه دوستم پس بیا خیلی ساده بهت بگم که باهام دوست میشی ؟
بکی : قول میدی تحقیرم نکنی ؟
انیا : و تو هم قول میدی که قضاوتم نکنی ؟
انیا و بکی هم زمان : قول میدم
از اون روز به بعد بکی کم کم از حالت افسردگی در اومد
و درست شد بکی پرشور و شیطون همیشگی
.
.
.
اما هنوز راز های این خانواده کشف نشده؟
.
.
.
می دونم این پارت هم کوتاه بود و هم مسخره
اما خوب امتحان زبان داشتم
و البته تا پار های بعدی بای بای🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀💗💗💗💗💗💗🩵🩵🩵🩵💚💚💚💚💚💚🤩🤩🤩🤩😘😘😘😘😘💞💞💞💞🥰💞💃
انیا به عکس نگاه کرد
زنی که دختر کوچکش رو در آغوشش گرفته بود
انیا به سمت اتاق رفت
فلش بک به فردا صبح :
انیا لباس فرم رو پوشید و خودش رو تو آینه نگاه کرد موهایش رو شونه کرد و آماده شد
داخل مدرسه :
استاد : خوب امروز دانش آموز جدید داریم
انیا وارد شد
استاد : خودتو معرفی کن
انیا : سلام به همه من انیا ( لحظه ای مکس کرد) دزموند هستم
بچه ها : سلام انیا
استاد : برو پیش بکی بشین
انیا : سلام تو بکی هستی نه من انیا هستم
بکی که هودی مشکی پوشیده بود و افسردگی گرفته بود
فلش بک به 10 سالگی بکی :
مارتا : خانم بکی امروز مدرسه چطور بود ؟
بکی : هیچکس باهام دوست نمی شه
همه منو پرو و لج باز صدا می کنن
مارتا : اشکالی نداره همه چیز درست میشه ( خیلی آروم تر ) امید وارم
(اگه یادتون باشه بکی دوست زیادی نداشت و کسی با اون جور درنمی اومد و بخاطر اینکه انیا از اول وارد نشده بود حالا بکی ارتباط پیدا کردن براش سخت شده بود و از اینهمه تنهایی افسرده شده بود )
زمان حال :
بکی : س...سلام
انیا : حالت خوبه ؟
بکی : .ا..اره
انیا : باشه
بعد از کلاس :
همه داشتن راجب این حرف میزدن که بین انیا و دامیان چیزی هست یا اصلا چرا انیا به دامیان نچسبیده
اما اون طرف حیاط خبر دیگه ای بود
انیا کل روز به بکی چسبیده بود و می خواست باهاش دوست شه
بکی : بسه چرا انقدر دنبال من میای ؟؟؟( با فریاد )
انیا : من ...من... فقط می خوام که یه دوست پیدا کنم
بکی : اما من نمی خوام تو نمی دونی که از اول زندگی هیچکس رو نداشتن چقدر سخته من فقط یه بچه زور گو و سوسولم
انیا : چرا ندونم ؟
بکی ساکت شد
انیا : من خیلی چیز ها می دونم از اینکه همه بهم بگن بچه یتیم بدبخت منم خوب میدونم
بکی : تو هم درد کشیدی ؟
انیا : فراتر از چیزی که تصور کنی
بکی : منم مثل توام
انیا : من فقط دنبال یه دوستم پس بیا خیلی ساده بهت بگم که باهام دوست میشی ؟
بکی : قول میدی تحقیرم نکنی ؟
انیا : و تو هم قول میدی که قضاوتم نکنی ؟
انیا و بکی هم زمان : قول میدم
از اون روز به بعد بکی کم کم از حالت افسردگی در اومد
و درست شد بکی پرشور و شیطون همیشگی
.
.
.
اما هنوز راز های این خانواده کشف نشده؟
.
.
.
می دونم این پارت هم کوتاه بود و هم مسخره
اما خوب امتحان زبان داشتم
و البته تا پار های بعدی بای بای🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀💗💗💗💗💗💗🩵🩵🩵🩵💚💚💚💚💚💚🤩🤩🤩🤩😘😘😘😘😘💞💞💞💞🥰💞💃
- ۴۳۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط