قلبی در قلمرو دشمن — پارت نهم
قلبی در قلمرو دشمن — پارت نهم
درِ عمارت باز شد.
مردی با کت مشکی وارد سالن شد و نگاهش مستقیم روی لانا ثابت ماند.
— «بالاخره پیدات کردم، لانا.»
لانا با تعجب جلو رفت.
— «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد لبخند کوتاهی زد.
— «اومدم ببرمت جایی که بهش تعلق داری.»
کوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
— «چی گفتی؟»
مرد بدون ترس نگاهش کرد.
— «گفتم لانا باید با من بیاد.»
سکوت سنگینی سالن را گرفت.
کوک آرام جلو آمد.
— «یک بار دیگه بگو.»
مرد خندید.
— «لانا.»
فک کوک از شدت عصبانیت سفت شد.
— «اسمشو با اون لحن صدا نزن.»
لانا با عصبانیت گفت:
— «کوک، دخالت نکن!»
اما مرد دوباره رو به لانا کرد.
— «تو نمیتونی تا ابد کنار این آدم بمونی.»
کوک میان آن دو ایستاد.
— «آخرین فرصتته. از اینجا برو.»
مرد پوزخند زد.
— «وگرنه چی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد اتفاقی افتاد که حتی افراد کوک هم انتظارش را نداشتند.
درگیری ناگهانی شروع شد.
لانا فریاد زد:
— «کوک! بس کن!»
اما کوک دیگر به حرف کسی گوش نمیداد.
چند لحظه بعد، همهچیز ساکت شد.
مرد روی زمین افتاده بود و دیگر حرکتی نمیکرد.
لانا با شوک به کوک خیره شد.
کوک نفس عمیقی کشید و به مرد نگاه کرد.
— «بهت گفته بودم اسمشو نیاری.»
یکی از افرادش با نگرانی جلو آمد.
— «رئیس...»
کوک دستش را بالا آورد.
— «هیچکس دربارهی این اتفاق حرف نمیزنه.»
لانا با عصبانیت به سمتش رفت.
— «تو دیوونهای؟!»
کوک جواب نداد.
لانا ادامه داد:
— «فقط به خاطر اینکه اون با من حرف زد؟!»
کوک بالاخره نگاهش کرد.
چشمانش پر از خشم بود، اما صدایش آرامتر از همیشه شد:
— «نه.»
مکث کرد.
— «به خاطر اینکه میخواست تو رو از من بگیره.»
لانا با ناباوری گفت:
— «من مال هیچکس نیستم.»
کوک چند ثانیه ساکت ماند.
این جمله برای اولین بار باعث شد خشمش کمی فروکش کند.
لانا برگشت تا از سالن خارج شود.
اما درست قبل از اینکه در را باز کند، صدای کوک را شنید:
— «لانا...»
او ایستاد.
کوک ادامه داد:
— «شاید حق با تو باشه.»
لانا برگشت.
کوک نگاهش را پایین انداخت.
— «تو متعلق به هیچکس نیستی.»
سکوت.
اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این اتفاق، راز بزرگتری وجود دارد...
مردی که امشب وارد عمارت شده بود، تنها برای لانا نیامده بود.
او پیامی برای کوک آورده بود:
«این تازه شروعشه.»
درِ عمارت باز شد.
مردی با کت مشکی وارد سالن شد و نگاهش مستقیم روی لانا ثابت ماند.
— «بالاخره پیدات کردم، لانا.»
لانا با تعجب جلو رفت.
— «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد لبخند کوتاهی زد.
— «اومدم ببرمت جایی که بهش تعلق داری.»
کوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
— «چی گفتی؟»
مرد بدون ترس نگاهش کرد.
— «گفتم لانا باید با من بیاد.»
سکوت سنگینی سالن را گرفت.
کوک آرام جلو آمد.
— «یک بار دیگه بگو.»
مرد خندید.
— «لانا.»
فک کوک از شدت عصبانیت سفت شد.
— «اسمشو با اون لحن صدا نزن.»
لانا با عصبانیت گفت:
— «کوک، دخالت نکن!»
اما مرد دوباره رو به لانا کرد.
— «تو نمیتونی تا ابد کنار این آدم بمونی.»
کوک میان آن دو ایستاد.
— «آخرین فرصتته. از اینجا برو.»
مرد پوزخند زد.
— «وگرنه چی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد اتفاقی افتاد که حتی افراد کوک هم انتظارش را نداشتند.
درگیری ناگهانی شروع شد.
لانا فریاد زد:
— «کوک! بس کن!»
اما کوک دیگر به حرف کسی گوش نمیداد.
چند لحظه بعد، همهچیز ساکت شد.
مرد روی زمین افتاده بود و دیگر حرکتی نمیکرد.
لانا با شوک به کوک خیره شد.
کوک نفس عمیقی کشید و به مرد نگاه کرد.
— «بهت گفته بودم اسمشو نیاری.»
یکی از افرادش با نگرانی جلو آمد.
— «رئیس...»
کوک دستش را بالا آورد.
— «هیچکس دربارهی این اتفاق حرف نمیزنه.»
لانا با عصبانیت به سمتش رفت.
— «تو دیوونهای؟!»
کوک جواب نداد.
لانا ادامه داد:
— «فقط به خاطر اینکه اون با من حرف زد؟!»
کوک بالاخره نگاهش کرد.
چشمانش پر از خشم بود، اما صدایش آرامتر از همیشه شد:
— «نه.»
مکث کرد.
— «به خاطر اینکه میخواست تو رو از من بگیره.»
لانا با ناباوری گفت:
— «من مال هیچکس نیستم.»
کوک چند ثانیه ساکت ماند.
این جمله برای اولین بار باعث شد خشمش کمی فروکش کند.
لانا برگشت تا از سالن خارج شود.
اما درست قبل از اینکه در را باز کند، صدای کوک را شنید:
— «لانا...»
او ایستاد.
کوک ادامه داد:
— «شاید حق با تو باشه.»
لانا برگشت.
کوک نگاهش را پایین انداخت.
— «تو متعلق به هیچکس نیستی.»
سکوت.
اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این اتفاق، راز بزرگتری وجود دارد...
مردی که امشب وارد عمارت شده بود، تنها برای لانا نیامده بود.
او پیامی برای کوک آورده بود:
«این تازه شروعشه.»
- ۹۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط