🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۸⋆. ୨୧˚⋆
&: هان؟ 😅
🦊: گفتم چجوری این همه چیز رو از قصر میدونی؟
&: خ... خب راستش افراد زیادی از قصر اومدن و راجب این چیزا حرف زدن منم به حرفاشون در هین کار گوش دادم😅
🦊: من که میدونم داری چرت میگی ولی فعلا وصت نداریم باید بریم، بعدا جواب درست رو به من بده
&: عه.. عه به سلامت😅
ناروتو و کونوهامارو سریع اونجا رو ترک کردن و به سمت دروازه ها رفتن.
وقتی به اونجا رسیدن سربازها جلوشون رو گرفتن و سوال پیچشون کردن.
💂🏻♂️: شماها کی هستید؟
؛: ما از افراد قصر هستیم
💂🏻♂️: اگه از افراد قصر باشی اینم باید بدونین که از ساعت ۱۲ به بعد ما کسی رو حتی اگه از افراد قصر باشه هم قبول نمی کنیم
🦊: باور کنیم ما از خدمات قصریم
💂🏻♂️: چجوری باور کنیم؟
؛: توی لیستی که اسم خدمات بخش رخ شویی هستن دنبال اسم بگردین کنارش اصویر هم کشیده، ناروتو و کونوهامارو.
سربازی که نگاه سمت چپ بود نگاهی معنا دار به سربازی که سمت راست وایستاده بود کرد، بد نشانه ی سر تکون دادن یکی از سربازه ها رفت داخل قصر.
کمی بعد سرباز با مامور بخش نگهبانی از لیست های خدمات اومد و لیست مربوط به خدمت گذاران بخش رخ شویی رو باز کردن و اسم ناروتو و کونوهامارو رو پیدا کردن.
؛: دیدین راست گفتیم
💂🏻♂️: چرا تاحالا بیرون بودین؟
؛: ها؟
💂🏻♂️: چرا تا حالا بیرون بودین؟
؛: خببب.......
💂🏻♂️: حتما یکی از جاسوس های کشور های دشمنین
💂🏻♂️: سربازها بگیرینشون
؛: ها نه نه به خدا جاسوش نیستیم
💂🏻♂️: زود از جلوی چشمام ببرینشون
🦊: باور کنین جاسوس نیستیم
ولی سربازها بی توجه به حرف هاشون اون هارو دستگیر کردن و به سلول بردن تا بعدا بازجویی بشن.
(صبح)
ساسکه خیلی زود بیدار شد تا بتونه سراغی لز ناروتو بگیره، ولی تا می خواست به سمت دروازه بره تا بتونه از ناروتو سراغی بگیره یکی از زیر دست های پدرش به سمتش اومد.
💙: چیه؟
_پدرتون با شما کار دارن
_______________________________________________________
ببخشید هم سرم درد می کنه و هم نمی کشم دیگه.
و خب شرمنده به عنوان آخرین پارتی که میدم کمه
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۸⋆. ୨୧˚⋆
&: هان؟ 😅
🦊: گفتم چجوری این همه چیز رو از قصر میدونی؟
&: خ... خب راستش افراد زیادی از قصر اومدن و راجب این چیزا حرف زدن منم به حرفاشون در هین کار گوش دادم😅
🦊: من که میدونم داری چرت میگی ولی فعلا وصت نداریم باید بریم، بعدا جواب درست رو به من بده
&: عه.. عه به سلامت😅
ناروتو و کونوهامارو سریع اونجا رو ترک کردن و به سمت دروازه ها رفتن.
وقتی به اونجا رسیدن سربازها جلوشون رو گرفتن و سوال پیچشون کردن.
💂🏻♂️: شماها کی هستید؟
؛: ما از افراد قصر هستیم
💂🏻♂️: اگه از افراد قصر باشی اینم باید بدونین که از ساعت ۱۲ به بعد ما کسی رو حتی اگه از افراد قصر باشه هم قبول نمی کنیم
🦊: باور کنیم ما از خدمات قصریم
💂🏻♂️: چجوری باور کنیم؟
؛: توی لیستی که اسم خدمات بخش رخ شویی هستن دنبال اسم بگردین کنارش اصویر هم کشیده، ناروتو و کونوهامارو.
سربازی که نگاه سمت چپ بود نگاهی معنا دار به سربازی که سمت راست وایستاده بود کرد، بد نشانه ی سر تکون دادن یکی از سربازه ها رفت داخل قصر.
کمی بعد سرباز با مامور بخش نگهبانی از لیست های خدمات اومد و لیست مربوط به خدمت گذاران بخش رخ شویی رو باز کردن و اسم ناروتو و کونوهامارو رو پیدا کردن.
؛: دیدین راست گفتیم
💂🏻♂️: چرا تاحالا بیرون بودین؟
؛: ها؟
💂🏻♂️: چرا تا حالا بیرون بودین؟
؛: خببب.......
💂🏻♂️: حتما یکی از جاسوس های کشور های دشمنین
💂🏻♂️: سربازها بگیرینشون
؛: ها نه نه به خدا جاسوش نیستیم
💂🏻♂️: زود از جلوی چشمام ببرینشون
🦊: باور کنین جاسوس نیستیم
ولی سربازها بی توجه به حرف هاشون اون هارو دستگیر کردن و به سلول بردن تا بعدا بازجویی بشن.
(صبح)
ساسکه خیلی زود بیدار شد تا بتونه سراغی لز ناروتو بگیره، ولی تا می خواست به سمت دروازه بره تا بتونه از ناروتو سراغی بگیره یکی از زیر دست های پدرش به سمتش اومد.
💙: چیه؟
_پدرتون با شما کار دارن
_______________________________________________________
ببخشید هم سرم درد می کنه و هم نمی کشم دیگه.
و خب شرمنده به عنوان آخرین پارتی که میدم کمه
- ۳۵۴
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط