فن فیک لیوایهان پارت ۲
فن فیک لیوایهان پارت ۲
به اطرافش نگاه کرد پسر بچه ای رو دید که یه لباس سفید خیلی بلند تنش بود و خیلی هم لاغر بود اول که اون رو دید نتونست کاری کنه و فقط چند دقیقه نگاش کرد و بعد آروم جلو رفت
هانجی : سلام اسم من هانجیه، اسم تو چیه ؟
اون پسر برگشت و به هانجی نگاه کرد اولش ساکت بود و بعد آروم گفت : لیوای
هانجی : گشنه ای ؟ منم چیز زیادی ندارم به جز کمی آب و چند تا سیب و چند تکه نون . . . بیا این سیب رو بخور خیلی لاغری اینجا خیلی سرده مامان و بابات کجان ؟
لیوای : بابام رو نمیدونم ولی مامانم مُرده
هانجی : چه ترسناک من بابام همش مَسته و مامانم هم ازم متنفره چون سعی داشتم فرار کنم من رو پرت کرد اینجا . ما جفتمون تنهاییم میای باهم دوست باشیم و باهم زندگی کنیم ؟
لیوای : تو خیلی عجیبی . . . ولی باشه
هانجی : اینجا نمیتونیم باید بریم بیرون
اونجا یک سولاخ هست بیا اول از اینجا بریم بیرون
لیوای : باش
از اون سوراخ رفتن بیرون
لیوای : اینجا چقدر روشنه
هانجی : بیا بریم شاید مامانم ما رو قبول کرد
در میزنن و مامان هانجی در رو باز میکنه
هانجی : مامان جون ( میپره مامانش رو بغل میکنه )
مادر : اهههه چیشده بچه ی زشت ؟ اون پسر لاغر دیگه کیه
هانجی : مامان این دوست جدیدمه نیشه بیایم داخل .
مادر : تو میتونی بیای این یبار رو میبخشمت وای اون پسر کثیف نمیتونه بیاد
چهره ی شاد و پر انرژی هانجی محو میشه و اخم میکنه
هانجی : اون کثیف نیست اونم باید بیاد اون پدر و مادر نداره اگه اون نمیتونه بیاد منم نمیام
مادر : خب پس نیا .
در رو محکم میبنده
هانجی : به مامانم توجه نکن خیلی غیر عادیه ما خودمون یجا رو پیدا میکنیم ولی اول باید بیلم رو پس بگیریم
( چند روز بعد لیوای کمی انرژی میگیره )
لیوای : هی چهارچشمی بیا بیلت رو پس گرفتم
هانجی : هاااا ؟ مرسیییی لیوایییی ( میپره بغلش میکنه ) خیلییی مهربونییی حالا من میتونم زیر دیوار رو سولاخ کنمممممم
( لیوای سرخ میشه )
لیوای : نیازی به تشکر نیست . . .
به اطرافش نگاه کرد پسر بچه ای رو دید که یه لباس سفید خیلی بلند تنش بود و خیلی هم لاغر بود اول که اون رو دید نتونست کاری کنه و فقط چند دقیقه نگاش کرد و بعد آروم جلو رفت
هانجی : سلام اسم من هانجیه، اسم تو چیه ؟
اون پسر برگشت و به هانجی نگاه کرد اولش ساکت بود و بعد آروم گفت : لیوای
هانجی : گشنه ای ؟ منم چیز زیادی ندارم به جز کمی آب و چند تا سیب و چند تکه نون . . . بیا این سیب رو بخور خیلی لاغری اینجا خیلی سرده مامان و بابات کجان ؟
لیوای : بابام رو نمیدونم ولی مامانم مُرده
هانجی : چه ترسناک من بابام همش مَسته و مامانم هم ازم متنفره چون سعی داشتم فرار کنم من رو پرت کرد اینجا . ما جفتمون تنهاییم میای باهم دوست باشیم و باهم زندگی کنیم ؟
لیوای : تو خیلی عجیبی . . . ولی باشه
هانجی : اینجا نمیتونیم باید بریم بیرون
اونجا یک سولاخ هست بیا اول از اینجا بریم بیرون
لیوای : باش
از اون سوراخ رفتن بیرون
لیوای : اینجا چقدر روشنه
هانجی : بیا بریم شاید مامانم ما رو قبول کرد
در میزنن و مامان هانجی در رو باز میکنه
هانجی : مامان جون ( میپره مامانش رو بغل میکنه )
مادر : اهههه چیشده بچه ی زشت ؟ اون پسر لاغر دیگه کیه
هانجی : مامان این دوست جدیدمه نیشه بیایم داخل .
مادر : تو میتونی بیای این یبار رو میبخشمت وای اون پسر کثیف نمیتونه بیاد
چهره ی شاد و پر انرژی هانجی محو میشه و اخم میکنه
هانجی : اون کثیف نیست اونم باید بیاد اون پدر و مادر نداره اگه اون نمیتونه بیاد منم نمیام
مادر : خب پس نیا .
در رو محکم میبنده
هانجی : به مامانم توجه نکن خیلی غیر عادیه ما خودمون یجا رو پیدا میکنیم ولی اول باید بیلم رو پس بگیریم
( چند روز بعد لیوای کمی انرژی میگیره )
لیوای : هی چهارچشمی بیا بیلت رو پس گرفتم
هانجی : هاااا ؟ مرسیییی لیوایییی ( میپره بغلش میکنه ) خیلییی مهربونییی حالا من میتونم زیر دیوار رو سولاخ کنمممممم
( لیوای سرخ میشه )
لیوای : نیازی به تشکر نیست . . .
- ۶.۳k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط