ابلیس

part 21
با خستگی گفت
+ هنوز باید تمرین کنم؟
اکوتاگوا جوابی نداد و به ساعتش نگاه کرد و گفت
" بیست دقیقه دیگه "
چویا روی زمین پخش شد و داد زد
+ دیگه نمیتونم پاهام درد میکنن
" چویا سان بلند شو بیست دقیقه ی دیگه باید دور زمین حرکت کنید "
+ نمیخوام خستم
" ولی این دستور از بالا اومده باید انجام بدید "
چویا با خستگی بلند شد و دوباره شروع به دویدن کرد.
..................
بعد از یه دوش اب گرم رو تخت ولو شد و داد زد و اکوتاگاوا رو صدا کرد که وارد اتاق شد
" بله چویا سان "
+ دازای امروز باید میومد مگه نه؟ کجاست؟
" ایشون عمارت هستن "
+ اها چه بهتر
" چویا سان نیم ساعت دیگه تمرین تیراندازی شروع میشه "
از اتاق بیرو رفت که چویا اهی کشید...تو تیراندازی هیچ پیشرفتی نداشت بدتر از این نمیشد...تمرین های دیگه مثل مبارزه یا استقامتی و کلی چیزای دیگه که بدن چویا توشون کم میاورد..
+ خیلی سخته
لباساشو تنش کرد و از خوابگاه خارج شد و دنبال اکوتاگاوا رفت که بقیه رو درون راه رو های مافیا میدید...امروز اینجا شلوغ بود.
+ اینجا چخبره؟
" جشن سالگرد تاسیس مافیاست "
چویا هومی کشید و سمت سالن تمرین تیر اندازی رفت و دوباره همون اش بودو همون کاسه
+ من از پسش بر نمیاممم
اکوتاگاوا اسلحه دیگه ای برداشت و با یک دست بدون نگاه کردن به مرکز دایره قرمز شلیک کرد و به هدف خورد که چویا با شگفتی نگاهش میکرد
+ فوق العاده بود
" من تو خانواده ای بدنیا اومدم که تو کار خلاف بودن...هیچوقت از این وسیله نترسیدم برای همین راحته برام...به ترست که غلبه کنی از پسش بر میای "
اولین بار بود اکوتاگاوا از خودش صحبت میکرد و این عجیب بود
" تو دازای ساما رو پشتت داری...حتی اگه از پسش بر نیای ایشون مراقب از شمارو بر عهده میگیرن "
چویا سرشو پایین انداخت و گفت
+ من باید خودم از خودم محافظت کنم نه سربار بقیه شم
اکوتاگاوا نگاهشو به در داد و تعظیم کوتاهی کرد
" من میرم "
کلت رو به دست چویا داد و به سمت در قدم برداشت که چویا گفت
+ هنوز تمرینم تموم نشده
اکوتاگاوا روی زانوش نشست و گفت
" خوش اومدید دازای ساما "
چویا به دازای نگاه کرد که چقدر جدی و ترسناک بنظر میاد و چشم سمت راستش با بانداژ بسته شده بود انگار که زخمی شده
_ ممنون اکوتاگاوا‌...میتونی بری
اکوتاگاوا سری تکون داد و از سالن بیرون رفت و دازای با قدم های اهسته سمت چویا رفت و بقیه افرادی که اونجا بودن دست از تیراندازی برداشتن و زانو زدن و همگی با هم گفتن
" خوش اومدید دازای ساما "
دازای حتی نگاهشونم نکرد و چویا رو تو بغلش گرفت
_ دلم برات تنگ شده بود چیبی جونم
+ کلا دو روز نبودی
_ اوم...راست میگی
از اغوشش بیرونش اورد و دستاشو وارد جیبش کرد و با لبخند گفت
_ میخوام تیر اندازیتو ببینم
چویا نگاهشو دزدید و با کلت تو دستش ور رفت
+ من...خب...
_ هر چی هم که باشه مهم نیست فقط میخوام ببینم
چویا سری تکون داد و گفت
+ اگه اینطوره باشه
کلت رو بالا اورد و به مرکز دایره قرمز نشونه گرفت و با تمرکز بالا شلیک کرد اما باز به هدف نخورد و هنگام شلیک چشماشو روی هم فشرد که دازای بهش لبخند زد
_ تو میخوای تیراندازی منو ببینی؟
چویا سوالی نگاهش کرد که دازای با لبخند کمرنگی کلت خودشو از کمرش برداشت و بدون مکث بالا اورد و سه بار به مرکز شلیک کرد و هر سه دقیق به هدف خوردن
+ تیراندازیت فوق العادست...هم سریع هم دقیق...هوی مرتیکه دراز بهم اموزش بده منم میخوام یاد بگیرم
دازای کلتش رو به کمرش بست و موهاشو پشت گوشش داد
_ اومدم که اموزشت رو خودم بر عهده بگیرم هر چی نباشه معشوقه منی وظیفه ی منه بهت یاد بدم ولی تمرین های استقامتی مهم تره چیبی جونم
+ تو چرا منو به اسم صدا نمیکنی
_ چون چیبی بهت میاد
+ ازت...متنفرم خیلی زیاد
_ میدونم ولی کیه که اهمیت بده...اگه میخواستم به حسی که نسبت بهم داری اهمیت بدم که الان اینجا نبودی
چویا اسلحه دستش رو به سینه اش کوبید و از کنارش رد شد که دازای دوباره نگاهش به پوچی برگشت و با همون اسلحه خون یکیو همونجا ریخت...
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط