پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاه

پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاهی به تهیونگ انداخت و پرسید: «چه تصمیمی؟ تهیونگ، داری درباره‌ی آینده‌ی پنج ساله‌ی همه‌ی ما حرف می‌زنی! کمپانی بلک‌پینک همین الان داره بیانیه‌های اضطراری صادر می‌کنه که این شایعات تکذیب بشن، ولی اگه خبرنگارها بفهمن کوکویو واقعاً اینجاست و...»

تهیونگ دستش رو به نشونه‌ی سکوت بالا آورد. نگاهش به کوکویو افتاد که رنگ به وجه نداشت و لب‌هاش از شدت استرس می‌لرزید. تهیونگ کنارش زانو زد، دست‌های یخ‌کرده‌اش رو توی دست گرفت و با صدایی محکم و آرامش‌بخش گفت:
— «نگاه من کن، کوکویو. هیچ‌کس قرار نیست بهت آسیبی بزنه. نه کمپانی، نه رسانه‌ها. من از خلوت و آرامش تو محافظت می‌کنم... حتی اگر مجبور بشم رسماً اعلام کنم این منم که ازت حمایت می‌کنم.»

کوکویو با چشم‌های خیس از اشک سرشو تکون داد: «نه تهیونگ... این کار رو نکن! آبروت، سال‌ها زحمتت... همه‌چیزت به خطر میفته. اونا می‌گن توی این شرایط، تو مقصری یا داری تاوان اشتباه یکی دیگه رو میدی...»

همون لحظه، صدای زنگ درِ پنت‌هاوس بلند شد؛ زنگی که این بار شدیدتر و مداوم‌تر بود. همراه با اون، صدای همهمه و فلاش دوربین خبرنگارها از پشت درِ ضدصدا هم به گوش می‌رسید. انگار پاپاراتزی‌ها راه رو تا طبقه بالا پیدا کرده بودن.

عضو بلک‌پینک نفس‌نفس‌زنان گفت: «یا خدا... پیدامون کردن! حالا چیکار کنیم؟»

تهیونگ بلند شد، کت‌ش رو مرتب کرد و نگاهی مصمم به در انداخت. لبخند کوچکی زد و گفت:
— «ترس نداره. وقتشه واقعیت رو با شرایط خودمون بگیم، نه اون‌طوری که پاپاراتزی‌ها می‌خوان.»

تهیونگ به سمت در رفت، قفل رو چرخوند و در رو باز کرد. نور خیره‌کننده و فلاش دوربین خبرنگارها مثل سیل به داخل ریخت. همهمه‌ی خبرنگارها بلند شد:
— *آقای تهیونگ، شایعات درباره‌ی عضو بلک‌پینک درسته؟*
— *آیا بچه‌ای در راهه؟*
— *شما چه ارتباطی با این ماجرا دارید؟!*

تهیونگ جلوی در ایستاد، دست‌هاش رو توی جیب پالتوش گذاشت و با چهره‌ای کاملاً خونسرد، اما جدی توی چشم‌های دوربین‌ها خیره شد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

پارت چهارم:فقط چند دقیقه تا شروع کت‌واک باقی مانده بود.کمیل ...

وای ملکه من! نفسِ راحتی کشیدم! داشتم از دستِ این تهیونگ سکته...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط