دیگر بازی بس است

دیگر بازی بس است

بیا شمشیرها را کنار بگذاریم

دستهایمان را بشوریم و چیزی بخوریم

اما چرا دست های تو خونیست و پشت من می سوزد ؟
دیدگاه ها (۵)

گفت خیالت تخت وفا دارم خیالم تختی شد برای عشق بازیش بادیگری…...

نگو بار گران بودیم و رفتیم… این که دلیل محکمی نیست… بگو با د...

متاسفم…که چرا مزه ی عشق را از دست تو چشیدم..تا همیشهدر شک در...

ازسگ کمتراست؛ وقتی به وفاداریش اعتباری نیست؛ غلاده اش رابازک...

ستاره دیده فروبست و آرمید، بیاشراب نور به رگ های شب دوید، بی...

تورا در نیمه های شبکنار ماه می خواهمکمی آن سوی دلتنگیتو را ه...

از محبت های کوچیک خوشم میاد ، نوازش کردن پوست دست ،گرفتن باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط