&شیسه.... تو باید بری. اونا میکشنت
&شیسه.... تو باید بری. اونا میکشنت
شیسه میدونست. خوب چیکار میکرد؟! جردن رو ول میکرد و فرار میکرد؟ اونم این آدمی رو که بخاطرش خیلی جاها سختی کشیده؟ شیسه آدم یی لیاقت و بی معرفتی نبود. اما حالا خودشم گیر افتاده بود. گیر این گرگ ها...
صدای دورگه و ترسناک مرد رو از پشت شنید.
.. وقتشه به این درامای مسخره خانوادگیتون پایان بدم ببخشید.... ببریدش تو ماشین.
و با همین جمله مرد ها سریع دست و پای شیسه رو با طناب بستن و یکیشون اون رو انداخت رو دوشش.
.. شرمندتم عضو یکی از باند دختر جردن... نترس. تو دختر جردنی باید شجاع باشی
مرد پوزخندی از سر تمسخر زد. و بعد سر تفنگ رو به سمت سر جردن گرفت و تا خواست شلیک کته..
(^o^) (^o^)
مرد با شیسه خرف میزد تما شیسه کلمات مرد رو ناواضح میفهمید. ترسیده بود. چیزی که دید برق از سرش پروند. حالا دیگه قرار بود جردن هم ازش بگیرن؟! امکان نداشت... نبیاد میذاشت این اتفاق بیفته...
+ نه.. تروخدا هرکاری بگین میکنم خواهش میکنم قسم میخورم.... هر غلطی که بخواین میکنم. ازت خواهش میکنم به پدرم رحم کن. اون کاری نکرده... هرکاری خواستی با من بکن....
شیسه پشت سر هم بلند التماس میکرد که مرد دست برداره.
مرد خلافکار چشماشو برگردوند و به شیسه دست و پا بسته نگاه کرد. سرتاپای رو از نظر گذروند
.. عجب...
مرد سرشو بالا گرفت و گردنشو تا ته به سمت عقب خم کرد. نفس عمیقی کشید و دستی تو موهاش فرو برد.
انگار هوارد تو گلوهاش بزور جا میداد. دست تو جیبش کرد و چندتا قرص قرمز سفید درآورد
حدود سه تا بودن. هرسه تارو یه جا انداخت بالا و بعد قورت داد
.. اینکه بخوای کاری رو بکنی تو گزینه ها نبود خانم کوچولو.. تو باید هرکاری که ما میگیم رو بکنی فهمیدی؟!
شیسه سری هب نشونه تأیید سرش رو تکون داد
+ بله..
مرد با نگاهش به بادیگارد ها اشاره کرد و بعد دیگه شیسه فهمید درحال حرکتن. رفتن بیرون از ساختمون و سوار ماشین لیموزین لوکس و بزرگی شدن. مرد راحت روی کی یاز صندلی ها لم داد و مشروب رو برای خودش تو لیوان ریخت. شیسه دست و پاش بسته بود و روی صندلی پرت شده بود.
چشماش بزور میدید. دیگه نا نداشت. نای بدبختی...
مرد مشروب رو سر کشید و به شیسه نگاه کوتاهی کرد و بعد دست کرد تو جیبش.
موبایلش رو درآورد و به کسی زنگ زد
.. رئیس... محموله رو گرفتمش.... درسته قراره هفته بعد به روسیه قاچاقش کنیم..... راستش نمیدونم الان با ریندو تماس میگیرم.... دربارش با کوکو صحبت کردم گفت سعی میکنه نرخ رو ببره بالاتر....... دختره یه دختر حدودا 29 ساله اس بدن ضعیفی داره اما خیالمون راحته کسی شک نمیکنه....نمیدونم از کی اینکارو میکنه.... رئیسشون رو کشتم. به ران میگم جمعش کنه.... چشم.... حواسم بهش هست نگران نباشید... دختر ترسوییه تو چشماش قرمز مصنوعی مشخصه...... اسم__؟!..... خیلی خوب رئیس بیخیال این دختره رو ولش.... چشم... خدافظ.
و مکالمه پایان یافت...
این مکالمه صد در صد درباره شیسه بود. یعنی مرد پشت خط کی بود؟ چرا اسم شیسه رو خواست؟ مرد اسمی به رئیسش نداد اما کلمه "اسم؟" رو گفت.. این یعنی اسم شیسه رو خواسته... یا شایدم شیسه زیادی داره فکر میکنه شاید چیز دیگه ای بوده.
شیسه تو افکارش غرق شده بود اما با صدای مرد راننده به خودش اومد.
( رسیدیم قربان)
یادش بخیر.. وقتی دوازده سالش بود توی یه ماشین مدل پایینتر با دست و پای باز به یه باند خلافکار آورده شد تا سیاه بخت بشه. و حالا ادامه این بخت سیاه رو زندگی میکنه اینبار با دست و پای بسته و ماشین لوکس تری... مهم نبود! هردو باند کثیف و پست هستن.
تنها نگرانیش جردن بود. بازم خودش مهم نبود.خوب میدونست به کام مرگ میره اما باز هم اولویتش خودش نبود دقیقا مثل بچگیش که یونا مهم تر بود. یونا... انگار دیگه نمیشه دیدش.
ماشین خیلی وقته ایستاده بود. یهو دستای برگی رو دوطرف باز هاش احساس کرد. با چشم های بسته برده میشد به سمت جایی که حتی با چشم نمیتونست ببینه کدوم گورستونیه.
یه چیزو میفهمید. بوی خاک نم خورده و سنگ های تیکه تیکه زیر پاش. خلوت بود و فقط صدای آواز قناری به گوش می رسید. هوا از بود و اکسیژن زیاد.
با چیزهایی که فهمیده بود احتمالا یه متروکه وسط جنگل بوده باشه. برای چی باید به یه همچین جایی آورده بشه؟ فکر میکرد مثل دفعه پیش قراره به یه ساختمون برده بشه اما ایندفعه کاملا فرق نداشت. این باند خیلی خطرناک تر از اون باندی بود که یسه توش بزرگ شده بود. سختی زیاد کشیده بود اما تحمل اینیکی رو خودشم نمیدونست داره یا نه.
صدای خشن و دورگه ای رو از پشت شنید.
( دست و پاشو محکم ببندین به هیچ وجه نزارین ببینه)
صدای همون مرد بود مردی که تو باند رئیس باندی به اون بزرگی رو به راحتی یه لیوان آب خوردن کشت.
شیسه میدونست. خوب چیکار میکرد؟! جردن رو ول میکرد و فرار میکرد؟ اونم این آدمی رو که بخاطرش خیلی جاها سختی کشیده؟ شیسه آدم یی لیاقت و بی معرفتی نبود. اما حالا خودشم گیر افتاده بود. گیر این گرگ ها...
صدای دورگه و ترسناک مرد رو از پشت شنید.
.. وقتشه به این درامای مسخره خانوادگیتون پایان بدم ببخشید.... ببریدش تو ماشین.
و با همین جمله مرد ها سریع دست و پای شیسه رو با طناب بستن و یکیشون اون رو انداخت رو دوشش.
.. شرمندتم عضو یکی از باند دختر جردن... نترس. تو دختر جردنی باید شجاع باشی
مرد پوزخندی از سر تمسخر زد. و بعد سر تفنگ رو به سمت سر جردن گرفت و تا خواست شلیک کته..
(^o^) (^o^)
مرد با شیسه خرف میزد تما شیسه کلمات مرد رو ناواضح میفهمید. ترسیده بود. چیزی که دید برق از سرش پروند. حالا دیگه قرار بود جردن هم ازش بگیرن؟! امکان نداشت... نبیاد میذاشت این اتفاق بیفته...
+ نه.. تروخدا هرکاری بگین میکنم خواهش میکنم قسم میخورم.... هر غلطی که بخواین میکنم. ازت خواهش میکنم به پدرم رحم کن. اون کاری نکرده... هرکاری خواستی با من بکن....
شیسه پشت سر هم بلند التماس میکرد که مرد دست برداره.
مرد خلافکار چشماشو برگردوند و به شیسه دست و پا بسته نگاه کرد. سرتاپای رو از نظر گذروند
.. عجب...
مرد سرشو بالا گرفت و گردنشو تا ته به سمت عقب خم کرد. نفس عمیقی کشید و دستی تو موهاش فرو برد.
انگار هوارد تو گلوهاش بزور جا میداد. دست تو جیبش کرد و چندتا قرص قرمز سفید درآورد
حدود سه تا بودن. هرسه تارو یه جا انداخت بالا و بعد قورت داد
.. اینکه بخوای کاری رو بکنی تو گزینه ها نبود خانم کوچولو.. تو باید هرکاری که ما میگیم رو بکنی فهمیدی؟!
شیسه سری هب نشونه تأیید سرش رو تکون داد
+ بله..
مرد با نگاهش به بادیگارد ها اشاره کرد و بعد دیگه شیسه فهمید درحال حرکتن. رفتن بیرون از ساختمون و سوار ماشین لیموزین لوکس و بزرگی شدن. مرد راحت روی کی یاز صندلی ها لم داد و مشروب رو برای خودش تو لیوان ریخت. شیسه دست و پاش بسته بود و روی صندلی پرت شده بود.
چشماش بزور میدید. دیگه نا نداشت. نای بدبختی...
مرد مشروب رو سر کشید و به شیسه نگاه کوتاهی کرد و بعد دست کرد تو جیبش.
موبایلش رو درآورد و به کسی زنگ زد
.. رئیس... محموله رو گرفتمش.... درسته قراره هفته بعد به روسیه قاچاقش کنیم..... راستش نمیدونم الان با ریندو تماس میگیرم.... دربارش با کوکو صحبت کردم گفت سعی میکنه نرخ رو ببره بالاتر....... دختره یه دختر حدودا 29 ساله اس بدن ضعیفی داره اما خیالمون راحته کسی شک نمیکنه....نمیدونم از کی اینکارو میکنه.... رئیسشون رو کشتم. به ران میگم جمعش کنه.... چشم.... حواسم بهش هست نگران نباشید... دختر ترسوییه تو چشماش قرمز مصنوعی مشخصه...... اسم__؟!..... خیلی خوب رئیس بیخیال این دختره رو ولش.... چشم... خدافظ.
و مکالمه پایان یافت...
این مکالمه صد در صد درباره شیسه بود. یعنی مرد پشت خط کی بود؟ چرا اسم شیسه رو خواست؟ مرد اسمی به رئیسش نداد اما کلمه "اسم؟" رو گفت.. این یعنی اسم شیسه رو خواسته... یا شایدم شیسه زیادی داره فکر میکنه شاید چیز دیگه ای بوده.
شیسه تو افکارش غرق شده بود اما با صدای مرد راننده به خودش اومد.
( رسیدیم قربان)
یادش بخیر.. وقتی دوازده سالش بود توی یه ماشین مدل پایینتر با دست و پای باز به یه باند خلافکار آورده شد تا سیاه بخت بشه. و حالا ادامه این بخت سیاه رو زندگی میکنه اینبار با دست و پای بسته و ماشین لوکس تری... مهم نبود! هردو باند کثیف و پست هستن.
تنها نگرانیش جردن بود. بازم خودش مهم نبود.خوب میدونست به کام مرگ میره اما باز هم اولویتش خودش نبود دقیقا مثل بچگیش که یونا مهم تر بود. یونا... انگار دیگه نمیشه دیدش.
ماشین خیلی وقته ایستاده بود. یهو دستای برگی رو دوطرف باز هاش احساس کرد. با چشم های بسته برده میشد به سمت جایی که حتی با چشم نمیتونست ببینه کدوم گورستونیه.
یه چیزو میفهمید. بوی خاک نم خورده و سنگ های تیکه تیکه زیر پاش. خلوت بود و فقط صدای آواز قناری به گوش می رسید. هوا از بود و اکسیژن زیاد.
با چیزهایی که فهمیده بود احتمالا یه متروکه وسط جنگل بوده باشه. برای چی باید به یه همچین جایی آورده بشه؟ فکر میکرد مثل دفعه پیش قراره به یه ساختمون برده بشه اما ایندفعه کاملا فرق نداشت. این باند خیلی خطرناک تر از اون باندی بود که یسه توش بزرگ شده بود. سختی زیاد کشیده بود اما تحمل اینیکی رو خودشم نمیدونست داره یا نه.
صدای خشن و دورگه ای رو از پشت شنید.
( دست و پاشو محکم ببندین به هیچ وجه نزارین ببینه)
صدای همون مرد بود مردی که تو باند رئیس باندی به اون بزرگی رو به راحتی یه لیوان آب خوردن کشت.
- ۷۰۵
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط