آمد روی صندلی دندانپزشکی نشست و

آمد روی صندلی دندانپزشکی نشست و
شروع کرد از همه چیز صحبت کردن!
انگار وسط بیابان کسی را دیده باشد وبا
هیجان بخواهد از تمام بغض هایی
که سالها در گلویش گیر کرده اند صحبت کند!
حرفهایش تمام شد و با لبخند نگاهم کرد !
به صورت پیر وشکسته وپر از غمش نگاه کردم وآرام طوری که احساس نکند
به درد دلهایش تجاوز کرده باشم گفتم :
چه مشکلی برای دندانهایتان پیش اومده!
دندانش را کشیدم وگفتم نیم ساعت بیرون منتظر بمانید!
مریض بعدی که رفت سرک کشیدم دیدم در لیست انتظار نمی بینمش!
نگاه کردم مدارکش روی میز بود !
دلواپسش شدم !
بعد از یک ساعت برکشت! با یک پلاستیک که انگار داخلش یک دنیا محبت بود دو تا سیب ویک خوشه انگور!
آن را گرفتم ... سیب ها را بو کشیدم ...
لبخند زد! ....لبخند زدم !
می خواست برود !
گفتم لطفا زیاد امروز با کسی صحبت نکنید!
در حالی که سخت حرف می زد خندیدو
گفت :
نگران نباش دکتر ! هیچ کس را ندارم که بخواهم با هاش حرف بزنم !!!
هیچ کس را !!!!
واین جمله دنیا را برایم ساکت کرد!
به پشت پنجره رفتم !در میان شلوغی جمعیت،چشمانم گمش کرد!
درد دندانش آرام می شود
ولی درد تنهایی اش .......!!!!

"بابک فروزان"
دیدگاه ها (۵)

ادامه پارت ۱۲

قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا» 😂لا...

آخرین بحث پارت ۲۴

وقتی میرین بیرون ولی ...سری به عنوان تاسف تکون دادم _خاک تو ...

بهار بدون تو

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط