عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد

عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد
زیر اندوه فراقت نفسم بند آمد
ایستاده ای لبه ی زندگیم، از این روست
هر کسی رفت سراغت نفسم بند آمد
مو زدی شانه و ناخواسته عطری برخواست
مثل گلهای اتاقت نفسم بند آمد
موقع گفتن این شعر کمی ترسیدم
خوش نیاید به مذاقت، نفســـــ....
کاظم بهمنی
دیدگاه ها (۲)

مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده استخاطرم از مرگ تلخ جوجه...

اجل رسید و لبش را برابرم آوردچقدر بوسه اش از خستگی درم آورد!...

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار! بر پشت بام خانه ی من...

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟نگاهت سخت دنبال کسی ب...

Part ۱: ملاقات در بارانباران از عصر شروع شده بود و حالا نزدی...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 159✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط