لباس لحظه ها پاک است

لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروزاست ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گل های ناممکن هوا سرد است؟
دیدگاه ها (۲)

رفته بودم سر حوضتا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آبآب درحو...

سال هاست که پشت این در چوبی نشسته امدری که به روی آرزوهایم ب...

ای دلبرِ گیسو فرِ من! کفش کتانی!من هستم و یک عشق و همین چند ...

دست نیافتنی بودنِ تومرا عاشقتر کرداینطور بود که تو شدیآرزومن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط