دلم را میان زندگے،

دلم را میان زندگے،
 جا نهادم ، 
اشکهایم را،
کاش میشد ،
درحادثهء بغض ،
بشکنم،
 دلتنگےام ،
بهانه میگیرد ،
از غم نابهنگام دردهاے بےامان زمانه. 
قصه زندگے ،
که تمامے ندارد، 
بگذار !
فریاد بےصداےتقدیر روزگار ،
 من باشم .
گاه در قبرستان تنهایک ،
سر بر گور خود ،
ناله ها سر میدهم ،
 بازهم دستهایم ،
 لرزان و با تردید 
زندگی را ،
کنج خلوت دل،
 چنگ میزند . 
خسته است این سرنوشت ، 
میان این همه انتظارهاے پوچ ،
گاه ،،،دلش ،
ذره اے لبخند ،
مےخواهد .
گاه ،،،
شکستن سکوت بےمقدار تنهایے...
گاه ،،،ترانه هم ،
در بطن نما آهنگ زندگے ،
کم مےآورد،
 کاش میشد ،
اشکها را تهدید کرد ،
در هم همهء زمانه ناسازگار ،
که نبارند ، 
که نشکنند خود را ،
 سکوت ،،،
تنها ،
فریاد بغضهاے خاموش است . 
آے ،،،زندگے من ، 
تو که نباشے ،،،
دنیاےدیگرے هم هست ،
 پس به خود نناز...! .
دیدگاه ها (۳)

خدایا خیلےازت خواستم، خیلے آرزو کردم، خیلےقاصدک فوت کردم...و...

بروگشت هایت را بزنراه هایت را برودست هایت را بگیرخسته شدےبرگ...

آشوبگرےهستم در کوچه پس کوچه هاے خیالت عقلم را به آتش کشیدم گ...

یک گره بر بخت من زد یک گره بر روسرےهر کدامش وا شود من روزگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط