تکپارتی
تکپارتی
موضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید خوشگذرونی)
گیووین/ا.ت
از وقتی که بچه سه ماهتون بدنیا اومده بود، تمام توجه تو رفته بود روش..
دیگه مثل قبل با گیووین وقت نمیگذروندی و بهش توجه نمیکردی. معتقد بودی پسر بچه سه ماهتون به توجه بیشتری نیاز داره.(چه عقیه مضخرفی☺️😐)
گیووین میدونست سونگ هون، پسرتون خیلی کوچیکه و توجه مامانش باید باشه روش باشه اما گاهی وقتا از موقعیت خسته میشد..
درسته دیگه بزرگ شده بود اما اهمیت نمیداد و بعضی وقتا با بچه بازی هاش مجبورت میکرد پیشش بمونی و بهش توجه کنی..
اما خب میدونید..گیووین هر چقدر هم مثل بچه ها رفتار میکرد نمیتونست همون توجه و محبتی که قبل از بدنیا اومدن بچه داشت رو پس بگیره برای همین یه تصمیمی گرفت..
اون با یه چهره معصوم و ناراحت اومد پیشت و کنار نشست..
گیووین: ا.ت..!
ا.ت: بله؟
گیووین: بیا بچه رو فقط برای یه روز بزاریم پیش لیا
ا.ت: چرا؟
گیووین: چون دلم برات تنگ شده..
از لحن اروم و مظلومش تعجب کردی اما بعد لبخندی زدی و گفتی باشه.
همراه بچه رفتی تو اتاق و لباس هاش رواروم عوض کردی و یه چندتا لباش اضافه و چندتا چیز دیگه که لازم میشد رو گذاشتی تو ساک و بعد خودت آماده شدی..
بچه رو بغل کردی و رفتی پایین پیش گیووین. سوار ماشین شدید و به طرف خونه خواهر گیووین، لیا رفتید. وقتی رسیدید بچه رو سپردید به خواهرش(بدبخت خواهرش😑🥲) و بعد از اون خودتون دوتا برگشتید تو ماشین..
اون روز گیووین تا شب تو رو تو خیابون چرخوند و حتی برات خرید هم کرد اما وقتی برگشتید خونه...(بچتون چیی؟ بیاید ببریدشش)
وقتی برگشتید خونه، بعد از جا به جا کردن وسایل رفتید بخوابید.
دراز کشیده بودی رو تخت که یهو گیووین اومد سمتت و روت خوابید.(اگه نمیومد جای تعجب داشت😑)
ا.ت: یااا
گیووین: هیچی نگو. تو این مدت به اندازه کافی ازت دور شده بودم دیگه بسه!
خب باید بگم که از اون جایی که توهم دلت براش تنگ شده بود اون شب کاملل باهاش همکاری کردی☺️
.
.
فردا صبح هم گیووین رفت دنبال پسرش و باهم برگشتن خونه و دیگه همین دیگه زندگیتونو کردید🙂
End.
#Andable #Ricky #Gyuvin #Hao #Seungeon #Yujin
موضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید خوشگذرونی)
گیووین/ا.ت
از وقتی که بچه سه ماهتون بدنیا اومده بود، تمام توجه تو رفته بود روش..
دیگه مثل قبل با گیووین وقت نمیگذروندی و بهش توجه نمیکردی. معتقد بودی پسر بچه سه ماهتون به توجه بیشتری نیاز داره.(چه عقیه مضخرفی☺️😐)
گیووین میدونست سونگ هون، پسرتون خیلی کوچیکه و توجه مامانش باید باشه روش باشه اما گاهی وقتا از موقعیت خسته میشد..
درسته دیگه بزرگ شده بود اما اهمیت نمیداد و بعضی وقتا با بچه بازی هاش مجبورت میکرد پیشش بمونی و بهش توجه کنی..
اما خب میدونید..گیووین هر چقدر هم مثل بچه ها رفتار میکرد نمیتونست همون توجه و محبتی که قبل از بدنیا اومدن بچه داشت رو پس بگیره برای همین یه تصمیمی گرفت..
اون با یه چهره معصوم و ناراحت اومد پیشت و کنار نشست..
گیووین: ا.ت..!
ا.ت: بله؟
گیووین: بیا بچه رو فقط برای یه روز بزاریم پیش لیا
ا.ت: چرا؟
گیووین: چون دلم برات تنگ شده..
از لحن اروم و مظلومش تعجب کردی اما بعد لبخندی زدی و گفتی باشه.
همراه بچه رفتی تو اتاق و لباس هاش رواروم عوض کردی و یه چندتا لباش اضافه و چندتا چیز دیگه که لازم میشد رو گذاشتی تو ساک و بعد خودت آماده شدی..
بچه رو بغل کردی و رفتی پایین پیش گیووین. سوار ماشین شدید و به طرف خونه خواهر گیووین، لیا رفتید. وقتی رسیدید بچه رو سپردید به خواهرش(بدبخت خواهرش😑🥲) و بعد از اون خودتون دوتا برگشتید تو ماشین..
اون روز گیووین تا شب تو رو تو خیابون چرخوند و حتی برات خرید هم کرد اما وقتی برگشتید خونه...(بچتون چیی؟ بیاید ببریدشش)
وقتی برگشتید خونه، بعد از جا به جا کردن وسایل رفتید بخوابید.
دراز کشیده بودی رو تخت که یهو گیووین اومد سمتت و روت خوابید.(اگه نمیومد جای تعجب داشت😑)
ا.ت: یااا
گیووین: هیچی نگو. تو این مدت به اندازه کافی ازت دور شده بودم دیگه بسه!
خب باید بگم که از اون جایی که توهم دلت براش تنگ شده بود اون شب کاملل باهاش همکاری کردی☺️
.
.
فردا صبح هم گیووین رفت دنبال پسرش و باهم برگشتن خونه و دیگه همین دیگه زندگیتونو کردید🙂
End.
#Andable #Ricky #Gyuvin #Hao #Seungeon #Yujin
- ۱.۹k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط