پارت⁴²
پارت⁴²
ویو یونگی
صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیکتر میشد.
به جونگکوک نگاه کردم.
سلین هنوز توی آغوشش بود.
° باید بریم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از سلین برداره، گفت:
• میدونم.
آروم بلند شد.
اما قبل از حرکت، نگاهش روی رایان ثابت موند.
• این آخرین باریه که به آدمهای من نزدیک میشی.
رایان با خنده جواب داد:
؟: فکر کردی اینجا تموم شد؟
جونگکوک فقط لبخند زد.
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود
• نه.
مکث کرد.
• تازه شروع شد.
ویو کلارا
با عجله سوار ماشین شدیم.
یونگی پشت فرمون نشست.
جونگکوک کنارم نشست و سلین رو روی صندلی عقب نگه داشت.
صدای آژیرها از پشت سرمون میاومد.
با نگرانی گفتم:
~ اگه پلیس پلاک رو دیده باشه چی؟
یونگی حتی پلک هم نزد.
° پلاک این ماشین واقعی نیست.
با تعجب نگاهش کردم.
~ چی؟
گوشه لبش بالا رفت.
° فکر کردی ما این همه سال زنده موندیم چون خوششانس بودیم؟
سکوت کردم.
برای اولین بار...
فهمیدم زندگی این دو نفر چقدر حسابشده بوده.
ویو جونگکوک
نگاهم روی سلین بود.
نفسش آرامتر شده بود.
دستم رو روی دستش گذاشتم.
• طاقت بیار...
من اینجام.
یونگی از آینه نگاهم کرد.
° بیمارستان؟
سرمو تکون دادم.
• نه.
کلارا با تعجب پرسید:
~ چرا؟
نگاهم بهش افتاد.
• بیمارستان الان امن نیست.
یونگی بدون سؤال اضافه مسیر رو عوض کرد.
ماشین وارد خیابون فرعی شد.
چند دقیقه بعد...
جلوی ساختمونی قدیمی توقف کردیم.
کلارا با تعجب پرسید:
~ اینجا کجاست؟
یونگی پیاده شد.
° جایی که هیچکس پیدامون نمیکنه.
ویو کلارا
وارد ساختمان شدیم.
همین که در پشت سرمون بسته شد...
صدای آژیرها دیگه شنیده نمیشد.
به اطراف نگاه کردم.
اتاقی مخفی...
چند مانیتور...
نقشههای شهر...
و پروندههایی که روی دیوار قرار گرفته بودن.
خشکم زد.
~ شما دوتا...
واقعاً کی هستین؟
یونگی چند لحظه ساکت موند.
بعد به یکی از پروندهها اشاره کرد.
° آدمهایی که پلیس سالهاست دنبالشونه.
نگاهم روی جونگکوک افتاد.
او هیچ تلاشی برای انکار نکرد.
فقط سلین رو روی تخت گذاشت.
بعد خیلی سرد گفت:
• ما فرار نمیکنیم چون بیگناهیم.
مکث کرد.
• فرار میکنیم چون هنوز کارمون تموم نشده.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
ویو جونگکوک
نگاهم به سلین افتاد.
تمام آن سردی دوباره از صورتم محو شد.
آروم کنارش نشستم.
اما این بار...
فرق داشت.
من هنوز همون آدمی بودم که همه از اسمش میترسیدن.
فقط حالا...
یک نفر وجود داشت که حاضر بودم برای محافظت ازش همه قوانین خودم رو بشکنم.
یونگی کنار پنجره ایستاد.
° فردا...
همه شهر فکر میکنن ما ناپدید شدیم.
بهش نگاه کردم.
• بذار فکر کنن.
لبخند سردی زدم.
• وقتی دشمن فکر کنه فرار کردی...
بهترین موقع برای برگشتنه.
ویو مرد ناشناس
پیام روی گوشیام ظاهر شد.
«جونگکوک فرار کرد.»
لبخند زدم.
؟: نه...
اون فرار نکرده.
اون داره بازی رو شروع میکنه.
عکس سلین رو روی میز گذاشتم.
کنارش...
عکس یونگی و کلارا.
بعد عکس چهار نفر رو کنار هم چیدم.
؟: حالا دیگه میدونم کجا باید ضربه بزنم.
چراغ اتاق خاموش شد.
و تنها چیزی که در تاریکی باقی موند...
صدای خندهام بود.
ادامه دارد...
ویو یونگی
صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیکتر میشد.
به جونگکوک نگاه کردم.
سلین هنوز توی آغوشش بود.
° باید بریم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از سلین برداره، گفت:
• میدونم.
آروم بلند شد.
اما قبل از حرکت، نگاهش روی رایان ثابت موند.
• این آخرین باریه که به آدمهای من نزدیک میشی.
رایان با خنده جواب داد:
؟: فکر کردی اینجا تموم شد؟
جونگکوک فقط لبخند زد.
لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود
• نه.
مکث کرد.
• تازه شروع شد.
ویو کلارا
با عجله سوار ماشین شدیم.
یونگی پشت فرمون نشست.
جونگکوک کنارم نشست و سلین رو روی صندلی عقب نگه داشت.
صدای آژیرها از پشت سرمون میاومد.
با نگرانی گفتم:
~ اگه پلیس پلاک رو دیده باشه چی؟
یونگی حتی پلک هم نزد.
° پلاک این ماشین واقعی نیست.
با تعجب نگاهش کردم.
~ چی؟
گوشه لبش بالا رفت.
° فکر کردی ما این همه سال زنده موندیم چون خوششانس بودیم؟
سکوت کردم.
برای اولین بار...
فهمیدم زندگی این دو نفر چقدر حسابشده بوده.
ویو جونگکوک
نگاهم روی سلین بود.
نفسش آرامتر شده بود.
دستم رو روی دستش گذاشتم.
• طاقت بیار...
من اینجام.
یونگی از آینه نگاهم کرد.
° بیمارستان؟
سرمو تکون دادم.
• نه.
کلارا با تعجب پرسید:
~ چرا؟
نگاهم بهش افتاد.
• بیمارستان الان امن نیست.
یونگی بدون سؤال اضافه مسیر رو عوض کرد.
ماشین وارد خیابون فرعی شد.
چند دقیقه بعد...
جلوی ساختمونی قدیمی توقف کردیم.
کلارا با تعجب پرسید:
~ اینجا کجاست؟
یونگی پیاده شد.
° جایی که هیچکس پیدامون نمیکنه.
ویو کلارا
وارد ساختمان شدیم.
همین که در پشت سرمون بسته شد...
صدای آژیرها دیگه شنیده نمیشد.
به اطراف نگاه کردم.
اتاقی مخفی...
چند مانیتور...
نقشههای شهر...
و پروندههایی که روی دیوار قرار گرفته بودن.
خشکم زد.
~ شما دوتا...
واقعاً کی هستین؟
یونگی چند لحظه ساکت موند.
بعد به یکی از پروندهها اشاره کرد.
° آدمهایی که پلیس سالهاست دنبالشونه.
نگاهم روی جونگکوک افتاد.
او هیچ تلاشی برای انکار نکرد.
فقط سلین رو روی تخت گذاشت.
بعد خیلی سرد گفت:
• ما فرار نمیکنیم چون بیگناهیم.
مکث کرد.
• فرار میکنیم چون هنوز کارمون تموم نشده.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
ویو جونگکوک
نگاهم به سلین افتاد.
تمام آن سردی دوباره از صورتم محو شد.
آروم کنارش نشستم.
اما این بار...
فرق داشت.
من هنوز همون آدمی بودم که همه از اسمش میترسیدن.
فقط حالا...
یک نفر وجود داشت که حاضر بودم برای محافظت ازش همه قوانین خودم رو بشکنم.
یونگی کنار پنجره ایستاد.
° فردا...
همه شهر فکر میکنن ما ناپدید شدیم.
بهش نگاه کردم.
• بذار فکر کنن.
لبخند سردی زدم.
• وقتی دشمن فکر کنه فرار کردی...
بهترین موقع برای برگشتنه.
ویو مرد ناشناس
پیام روی گوشیام ظاهر شد.
«جونگکوک فرار کرد.»
لبخند زدم.
؟: نه...
اون فرار نکرده.
اون داره بازی رو شروع میکنه.
عکس سلین رو روی میز گذاشتم.
کنارش...
عکس یونگی و کلارا.
بعد عکس چهار نفر رو کنار هم چیدم.
؟: حالا دیگه میدونم کجا باید ضربه بزنم.
چراغ اتاق خاموش شد.
و تنها چیزی که در تاریکی باقی موند...
صدای خندهام بود.
ادامه دارد...
- ۱۵۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط