نام رمان رمان بد قدم

نام رمان : رمان بد قدم

به قلم : فروزان

کتاب تاریخ را بست. می دانست این امتحان را خراب می کند.با خود فکر کرد کاش حداقل دو سه روز بعد می آمدند. به ساعت نگاه کرد. ده شب بود. باید می خوابید تا صبح به موقع بیدار شود. طبق معمول وسایل فردا را آماده کرد وقبل از اینکه به تختخواب برود به آینه ی قدی روی دیوار نگاه کرد. نزدیک تر رفت وانگشتانش را روی آینه

پیشنهاد ما
رمان فقط یه بار نگام کن | Lilia کاربر انجمن نودهشتیا
رمان تو متعلق به منی | nwgin کاربر انجمن نودهشتیا
کشید به صورت ساده و زیبایش نگاه کرد به موهای مشکی و بلندش که قدشان به نزدیکی کمرش می رسید به بدن نحیف و اندام کشیده اش…چقدر همکلاسی هایش به ظاهر ساده ولی در عین حال زیبایش غبطه می خوردند.اما برای خودش مهم نبود.اهمیتی نمی داد که قدش بلند باشد یا کوتاه موهایش مشکی باشد یاقهوه ای. بی خیال تر از این حرفها بود.هرچند دوست داشت موهایش را کوتاه ترکند اما امان از خانم جان که نمی گذاشت حتی یک سانت از سر موهایش کم کند چون اعتقاد داشت زیبایی زن به موهای بلندش است. لبخندی به خودش در آینه زد و آرام گفت:”دیگه بزرگ شدی…برات خواستگار میاد.” حالا دلیل رفت وآمد زیاد ثریا خانم را می فهمید.****** به ساعت دیواری اتاقش نگاه کرد. چهار بعدازظهر رانشان می داد.امتحان تاریخش هم خوب بود اما نه به خوبی بقیه امتحاناتش. یک بلوز آبی با شلوار مشکی پوشیده بود چادر سفید و روسری آبیش تا شده روی تخت خوابش خودنمایی می کرد. چقدر دلش میخواست خواهرش صبا الآن پیشش بود و کمی باحرفهایش آرام می شد. صبا خواهر بزرگش بود که با شوهر و دوقلوهایش در شیراز زندگی می کردند. لحظه ای احساس کرد چقدر ازهم دور هستند. دوباره به ساعت نگاه کرد تفاوت زیادی با یک دقیقه پیش نکرده بود. در اتاقش بدون در زدن باز شد. خانم جان وارد شد. کت و دامن قهوه ایکه پوشیده بود او را کمی جوان تر از پنجاه و شش سال نشان می داد. چادر رنگی اش رادورکمر گرفته بود. گره روسری اش را کمی شل کرد و روی صندلی میز تحریر سحر نشست. کمی نفس تازه کرد به خاطراضافه وزنش رفت وآمد از پله ها برایش آسان نبود. لب به سخن گشودو گفت:”آماده شدی؟”



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af-%d9%82%d8%af%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان : رمان اعجاز تنها همین یک باربه قلم : پریا افزارویا...

دانلود رمان آن نیمه دیگر نودهشتیانام رمان : رمان آن نیمه دیگ...

نام رمان : رمان پروانه ی منبه قلم : خورشیدکنفسم می گیرد در ه...

نام رمان : رمان پارکبه قلم : ice girlاز مامان اینا خدافظی کر...

پارت دومواقعا زشت شده بودم! سریع از خونه زدم بیرون، تابستون ...

✨ Part ¹⁶ : تقاصِ ابریشمی ✨ یونگی با خونسردی گفت: «فرشته یا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط