My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p22
اما جونگکوک نمیدونست که قرار نیست که اینجوری پیش بره.
...
بعد چند ماه از تولد ۷ سالگیش بیماری قلبی بابابزرگش داشت جدی تر میشد.
اون موقع زندگی جونگکوک برای یه انسان عالی بود.
هم مامان بابابزرگش بودن.
مامان و باباش باهاش خوب بودن.
دوستای خودشو داشت.
شاید یه چیزایی هم کم بود اما برای جونگکوک همینا کافی بود .
...
زندگی داشت عالی پیش میرفت که پدر بزرگ جونگکوک مرد.(خیلی رک🎀)
برای جونگکوک خیلی سخت بود چون با پدر بزرگش حتی صمیمی تر از باباش بود.
اون فکر میکرد شاید پدر بزرگش نباشه اما مامان بزرگ ، بابا و مامانش هستن.
بعد چند مدت مامان و باباش باهاش سرد شدن.
نمیدونست چرا ، تا اینکه یه روز مامانبزرگش همه چیز رو بهش گفت.
توی وصیت نامه پدربزرگش کل ثروت خاندان به اون رسیده بود و حالا اون شده بود وارث کل خاندان جئون.
زیاد تعجب نکرد چون پدربزرگش انگار هیچ اعتمادی به بابای جونگکوک نداشت.
بهتره بگیم اصلا آدم حسابش نمیکرد.
حالا فهمیده بود چرا مامان و باباش باهاش بد شدن.
همش بخاطر اون ثروت بود.
مادربزرگش میگفت الان بار سنگینی رو دوشته.
مامان بزرگش یه نفر به اسم جانگ تهیون رو بهش معرفی کرد .
دست راست بابابزرگش بود اما جوون بود ۲۵ سالش بود.
از اون موقع به بعد با تهیون تمرین میکرد .
....
چند شب از اون شب که با مامان بزرگش صحبت کرده گذشته .
خیلی فکر کرد.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p22
اما جونگکوک نمیدونست که قرار نیست که اینجوری پیش بره.
...
بعد چند ماه از تولد ۷ سالگیش بیماری قلبی بابابزرگش داشت جدی تر میشد.
اون موقع زندگی جونگکوک برای یه انسان عالی بود.
هم مامان بابابزرگش بودن.
مامان و باباش باهاش خوب بودن.
دوستای خودشو داشت.
شاید یه چیزایی هم کم بود اما برای جونگکوک همینا کافی بود .
...
زندگی داشت عالی پیش میرفت که پدر بزرگ جونگکوک مرد.(خیلی رک🎀)
برای جونگکوک خیلی سخت بود چون با پدر بزرگش حتی صمیمی تر از باباش بود.
اون فکر میکرد شاید پدر بزرگش نباشه اما مامان بزرگ ، بابا و مامانش هستن.
بعد چند مدت مامان و باباش باهاش سرد شدن.
نمیدونست چرا ، تا اینکه یه روز مامانبزرگش همه چیز رو بهش گفت.
توی وصیت نامه پدربزرگش کل ثروت خاندان به اون رسیده بود و حالا اون شده بود وارث کل خاندان جئون.
زیاد تعجب نکرد چون پدربزرگش انگار هیچ اعتمادی به بابای جونگکوک نداشت.
بهتره بگیم اصلا آدم حسابش نمیکرد.
حالا فهمیده بود چرا مامان و باباش باهاش بد شدن.
همش بخاطر اون ثروت بود.
مادربزرگش میگفت الان بار سنگینی رو دوشته.
مامان بزرگش یه نفر به اسم جانگ تهیون رو بهش معرفی کرد .
دست راست بابابزرگش بود اما جوون بود ۲۵ سالش بود.
از اون موقع به بعد با تهیون تمرین میکرد .
....
چند شب از اون شب که با مامان بزرگش صحبت کرده گذشته .
خیلی فکر کرد.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۵۴۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط