Twenty four
📸 دکمه ی شاتر
پارت بیست و چهار :
سنجاقک بر روی سنگی کنار رود خانه نشست . آرام به او نزدیک شدم و لنز را تنظیم کردم . بادی وزید و مو هایم کمی ، دیدم را بد کرد . شمارش معکوس را در ذهنم گفتم و دکمه را فشار دادم . عکس را در صفحه نمایش نگاه کردم . خوب شده بود . از رضایت لبخند زدم .
ممنون عمو سنجاقکه.
دستم را برای خداحافظی از او تکان دادم و در مسیر رودخانه حرکت کردم . صدای آب مغزم را نوازش میکرد و خورشید در پشت سرم کمرم را گرم میکرد . شاید میدانست که کمر کبود شده و این گونه میخواست از درد من بکاهد . گره روسریم را محکم کردم و بند دوربین را به دور گردنم انداختم . دست هایم را در جیب مانتویم فرو بردم . پلک هایم را بستم . بقیه قدم هایم را چشم بسته برداشتم . هر بار که به طبیعت میآمد ، انگار که اولین بارم است ؛ همانند همان اولین بار ذوق میکنم و لذت میبرم . در راه آمدن به اینجا چند گاو و روباه نیز دیده بودم . بنده خدا ، رادمهر را از صبح زود قبل از طلوع در خانه تنها گذاشته بودم . باید به قله میرفتم تا از طلوع آفتاب از آن قله عکاسی کنم . موقع پایین آمدن از قله تصمیم گرفتم که از کنار این رودخانه به پایین برگردم . چشمانم را باز کردم و نفسی عمیق کشیدم . گنجشک ها از بالای سرم عبور کردند و صدایشان باعث لرزش پرده های گوشم شد. شاید آنها پیام آور بودند . چیه گنجشکان ؟ پدرم گفته حالم را بپرسید ؟
دستانم را کنار لب هایم گذاشتم به گنجشکان داد زدم . خودم به آنها حالم را میگویم .
ـــ من خوبم . نمی خواد نگران باشین . باشه ؟ سودابه گریه نکن ، از کسری خلاص شدم . مجید نگاه کن ؛ ببین چه جای خوشگلیه ! من خوبم مامان و بابا !
خندیم و برای هوایی که در ذهنم مادر و پدرم بودند ، دست تکان دادم . درست است ؛ من هیچ پدر و مادری ندارم و هوا قرار است پدر و مادر من باشد . دردناک است . خیلی ! آنقدر که دلم میخواد فریاد بزنم و بگویم من پدر و مادر میخواهم ! دلم میخواهد آنقدر گریه کنم که بالاخره یکی از آنها زنده شود و آغوشش را برای من باز کند . اما من نمی تونم ، من قرار نیست دختر بد آنها باشم ! من اگر ناراحتم باشم ، باید بخندم ! من دختر خوب آنها هستم ، دختر شاد و خندانشان که خیلی قوی است !
لبخندی گشاد زدم و با خنده یک دور به دور خودم چرخیدم و به آسمان نگاه کردم . چشمکی زدم و دوباره به راهم ادامه دادم . عکسی از درخت کاجی گرفتم و دوباره ادامه دادم . رودخانه را دنبال کردم .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت بیست و چهار :
سنجاقک بر روی سنگی کنار رود خانه نشست . آرام به او نزدیک شدم و لنز را تنظیم کردم . بادی وزید و مو هایم کمی ، دیدم را بد کرد . شمارش معکوس را در ذهنم گفتم و دکمه را فشار دادم . عکس را در صفحه نمایش نگاه کردم . خوب شده بود . از رضایت لبخند زدم .
ممنون عمو سنجاقکه.
دستم را برای خداحافظی از او تکان دادم و در مسیر رودخانه حرکت کردم . صدای آب مغزم را نوازش میکرد و خورشید در پشت سرم کمرم را گرم میکرد . شاید میدانست که کمر کبود شده و این گونه میخواست از درد من بکاهد . گره روسریم را محکم کردم و بند دوربین را به دور گردنم انداختم . دست هایم را در جیب مانتویم فرو بردم . پلک هایم را بستم . بقیه قدم هایم را چشم بسته برداشتم . هر بار که به طبیعت میآمد ، انگار که اولین بارم است ؛ همانند همان اولین بار ذوق میکنم و لذت میبرم . در راه آمدن به اینجا چند گاو و روباه نیز دیده بودم . بنده خدا ، رادمهر را از صبح زود قبل از طلوع در خانه تنها گذاشته بودم . باید به قله میرفتم تا از طلوع آفتاب از آن قله عکاسی کنم . موقع پایین آمدن از قله تصمیم گرفتم که از کنار این رودخانه به پایین برگردم . چشمانم را باز کردم و نفسی عمیق کشیدم . گنجشک ها از بالای سرم عبور کردند و صدایشان باعث لرزش پرده های گوشم شد. شاید آنها پیام آور بودند . چیه گنجشکان ؟ پدرم گفته حالم را بپرسید ؟
دستانم را کنار لب هایم گذاشتم به گنجشکان داد زدم . خودم به آنها حالم را میگویم .
ـــ من خوبم . نمی خواد نگران باشین . باشه ؟ سودابه گریه نکن ، از کسری خلاص شدم . مجید نگاه کن ؛ ببین چه جای خوشگلیه ! من خوبم مامان و بابا !
خندیم و برای هوایی که در ذهنم مادر و پدرم بودند ، دست تکان دادم . درست است ؛ من هیچ پدر و مادری ندارم و هوا قرار است پدر و مادر من باشد . دردناک است . خیلی ! آنقدر که دلم میخواد فریاد بزنم و بگویم من پدر و مادر میخواهم ! دلم میخواهد آنقدر گریه کنم که بالاخره یکی از آنها زنده شود و آغوشش را برای من باز کند . اما من نمی تونم ، من قرار نیست دختر بد آنها باشم ! من اگر ناراحتم باشم ، باید بخندم ! من دختر خوب آنها هستم ، دختر شاد و خندانشان که خیلی قوی است !
لبخندی گشاد زدم و با خنده یک دور به دور خودم چرخیدم و به آسمان نگاه کردم . چشمکی زدم و دوباره به راهم ادامه دادم . عکسی از درخت کاجی گرفتم و دوباره ادامه دادم . رودخانه را دنبال کردم .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۸۱
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط