بازی_در_خون🍷🔪

بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست چهل نه🍷🔪


تای ابرومو انداختم بالا

با زبون درازی تو چشمای سیاهش خیره شدم

لب زدم
+عه جدی؟! چه جالب...پس چرا خدمتکاری اینجا همشون باز لباس میپوشن...

تک خنده ای کرد
با چشمایی که مطمعن بودم ازش آتیش میبارید بهش نگاه کردم

چه جالب
برای من ممنوع بود بعد این عوضی خدمتکاراش همه بدون پوشش بودن

به زور خودمو کنترل کرده بودم چیزی نگم ..
ولی مگه میشد؟‌

مرتیکه از خود راضی
+همینجوری میرم بیرون تا همه بفهمن اربابشون چقدر وحشیع

خنده اش عمیق تر شد

خواستم از کنارش رد بشم برم که از پشت پیراهنمو گرفت

منو کشید سمت خودش

با خنده گفت
+حسودی میکنی؟ میدونستی وقتی حسودی میکنی چقدر با نمک میشی؟

داشت منو مسخره میکرد؟
+دوست نداری اینطوری لباس بپوشن؟
دیدگاه ها (۰)

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه🍷🔪سرمو به نشونه ی نه تکون ندارم...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه یک🍷🔪با غیض ازش جدا شدم خوب بهم...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست چهل هشت🍷🔪_عوضی من این لباس و دوست دا...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست چهل هفت🍷🔪بعد دست انداخت و یهو صدای ج...

#درام_موردعلاقه_من پارت۵(اسلاید بعد استایل یوجونگ)&قربان این...

شب تولدم پارت 20 ات: اره میدونم همچیو میدونم خواهرتو از دست ...

عضو هشتم BTS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط