اوّلش که عکس گرفتم یواشکی بود
اوّلش که عکس گرفتم یواشکی بود
امّا جلو که رفتم اجازه گرفتم
گفتم میتونم بپرسم علّت اینکه در زباله ها دنبال ضایعات می گردید چیه؟
گفت : دلم برای شاگردی که درس نمیخواند سوخت و با صدای بلند دعوایش کردم که اگر درس نخوانی از مدرسه اخراج میشوی ، امّا فردای آن روز پدر دانش آموز با نفوذش مرا از کارم اخراج کرد ، چون حق التدریسی بودم و متاسفانه از سوی مدیران بالا دستی ام حمایت نشدم.
همسرم ام اس دارد و سه فرزند دارم ، اجاره خانه و خرج دارو و درمان همسرم از یک سو و مخارج تحصیل و موضوعات فرزندانم و نیز هزینه خورد و خوراک و پوشاکمان مزید بر علّت ...
چون به لطف پدر دانش آموزم ممنوع الکار شده بودم از سر ناچاری به این کار روی آوردم که خدا را شکر دستم پیش کسی دراز نیست و تا کنون هم خدا لَنگمان نگذاشته
( به واسطه ی ارتباطاتم ، چند نفر از دوستانم که از مسئولان مرتبط هستند را در دایره آشنایانم داشتم و از این رو به ایشان پیشنهاد دادم تا به آنها مراجعه فرمایند )
امّا ایشان در کمال ادب فرمودند سپاسگزارم ، از وضع کنونی ام راضی هستم و نیازی به ترحم شما و دیگران ندارم ، روز خوش آقا ...
چون جایِ حرف دیگری نگذاشتند ، بنده نیز راهی کار خود شدم
امّا در دلم این غوغا بود و با خود این سوالات را مرور میکردم :
که کجاست عدلی که شهدا برایش از جان گذشتند ؟
که کجایند مسئولانی که هنگام انتخابات وعده های سرِ خرمن می دادند؟
امّا جلو که رفتم اجازه گرفتم
گفتم میتونم بپرسم علّت اینکه در زباله ها دنبال ضایعات می گردید چیه؟
گفت : دلم برای شاگردی که درس نمیخواند سوخت و با صدای بلند دعوایش کردم که اگر درس نخوانی از مدرسه اخراج میشوی ، امّا فردای آن روز پدر دانش آموز با نفوذش مرا از کارم اخراج کرد ، چون حق التدریسی بودم و متاسفانه از سوی مدیران بالا دستی ام حمایت نشدم.
همسرم ام اس دارد و سه فرزند دارم ، اجاره خانه و خرج دارو و درمان همسرم از یک سو و مخارج تحصیل و موضوعات فرزندانم و نیز هزینه خورد و خوراک و پوشاکمان مزید بر علّت ...
چون به لطف پدر دانش آموزم ممنوع الکار شده بودم از سر ناچاری به این کار روی آوردم که خدا را شکر دستم پیش کسی دراز نیست و تا کنون هم خدا لَنگمان نگذاشته
( به واسطه ی ارتباطاتم ، چند نفر از دوستانم که از مسئولان مرتبط هستند را در دایره آشنایانم داشتم و از این رو به ایشان پیشنهاد دادم تا به آنها مراجعه فرمایند )
امّا ایشان در کمال ادب فرمودند سپاسگزارم ، از وضع کنونی ام راضی هستم و نیازی به ترحم شما و دیگران ندارم ، روز خوش آقا ...
چون جایِ حرف دیگری نگذاشتند ، بنده نیز راهی کار خود شدم
امّا در دلم این غوغا بود و با خود این سوالات را مرور میکردم :
که کجاست عدلی که شهدا برایش از جان گذشتند ؟
که کجایند مسئولانی که هنگام انتخابات وعده های سرِ خرمن می دادند؟
- ۳.۷k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط