دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو ..

دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو ..
تهیونگ دکمه کتش را بست : باشه هرجور راحتی.. کارمون بخاطر اون انفجار ۷ سال پیش بد نشد بلکه خوبم شد کله قاچاق رو به اسم مین هو اینا زده شد و شهرداری ما رو به عنوان مامور های دولت انتخاب کرد درسته که کار ما کارمون چپاول ثروت بود ولی خوب سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد
دخترک اخم هایش را باز کرد : خوب که چی... اون دختره رو توی فاحشه‌خانه روستا دیدم
تهیونگ تکیه داد به مبل سپس موهای چی‌هیونگ را خراب کرد ولی پسرکش اخم کرد و دستض را پس زد تهیونگ همچنین ادامه داد : خوب درسته توی این ماموریت اون فاحشه‌خانه رو با مدرک دست دولت دادیم همین کار جدید ماست اینا رو همش به لطف یورا هست
چشم های ات گرد شدند سپس سمت صندلی رفت و روبه رو تهیونگ نشست نفسی کشید و موهایش را پشت گوش داد : یورا ؟..
تهیونگ به زمین خیره شد و ادامه داد : درسته وقتی به کانگ هو شلیک میکرد یورا خودش جلو انداخت و قلبش تیر خورد رو دست های کانگ هو افتاد یورا مدرک های به اسم مین وو جمع کرد و ما رو نجات داد باورت میشه آت خانم ؟. کسی که میخواست اسمت رو بد کنه و با ما دشمنی داشت این همه فدا کاری کرد
نگاه زوج به هم دیگر گره خورد دخترک در جواب نفسی کشید و آرام گفت : چرا اون وقت ؟.
تهیونگ دست تو جیب جدی گفت : خوب معلومه عشق!.. - چشم های هر دو برق خواستی زدند - یورا عاشق کانگ هو بود از اول ولی متوجه نمی‌شدیم درسته که آدم بدی بود ولی عشق که این چیزا رو حالی نمیکنه نه ؟..
دخترک نفس عمیقی کشید و عینکش را مرتب کرد سپس پرسید : کار جدید شما چیه ؟..
تهیونگ دستش را سمت جیب برد و از جا سیگار زرد رنگش یک عدد سیگار برداشت چشم های ات برق زد ولی سکوت کرد تهیونگ وقتی سیگار را لای لبانش گذاشت و بعد از روشن کردنش گفت: ما با سازمان حقوق زنان کار میکنم جا های که به زن و یا خانم های نوجوان بد میشه رو لو می‌دیم کار آسونه و دردسرساز خانم یو سویون همونی که کنارم دیدش اونم تو ماموریت با ماست کارشم نزدیک شدن به رئیس های فاحشه‌خانه هاست
دخترک کم نیاورد و دوباره پرسید : یون‌وو و کانگ هو چی؟..
تهیونگ پکی از سیگارش کشید سپس رو مبل نشست جدی گفت : یون‌وو بی‌ارضع تر شده کارش خوابیدن و خوردن هست کانگ هو هم تو عمارت روبه رو ای زندگی می‌کنه کارشم با منه و از فردا قراره یونهی و جیهو رو ببره پیش خودش سوالی هست ؟..
لحن تهیونگ دیگر جدی تر شد ولی ات همچنین با اخم گفت : من جیهو رو به کسی نمیدم
تهیونگ سیگارش را در شیشه ای آبی رنگ رو میز گذاشت و دودش را خاموش کرد بیرقم سرفه ریزی کرد و آرام گفت : سر اون موضوع بعدا حرف می‌زنیم - کف دست هایش را بهم زد - خوب گرسنه نیستین ناسلامتی اولین شبی میشه که خانوادگی تو عمارت خودمون هستیم
چی‌هیونگ دست به سینه شد و آرام گفت : نه گرسنه نیستم
ات دستش به گردنش کشید و آرام گفت : نه ممنون یه چیزی تو اتوبوس خوردیم
تهیونگ از روی مبل بلند شد و گفت : پاشو کیم چی‌هیونگ اتاقت رو نشونت بدم البته مادرت اینجا زندگی کرده و اینجا رو مثل کف دستش میشناسنه
درست موقع ای که چی‌هیونگ با اخم و غرغر زدن بلند شد صدای شاد ولی نگران جیهو به گوش آن ها خورد : مامانی...
دخترک وقتی صدای پسرش را شنید تند بلند شد سپس سمتش دوید محکم جهیو را به آغوش گرفت و رو موهایش را بوسید : اوخ پسرکم دلتنگ بودم..
جیهو با دستش موهای مادرش را لمس کرد : منم همین طور مادر..
دخترک از رو زمین بلند شد و نگاهش رو یونهی و جانگ افتاد دخترک جواب با چهره نگران گفت : ات چی شده چرا اومدیم اینجا
جانگ تند تر گفت : اینها زندگی میکنیم
تهیونگ خودش را در جمعیت زنان دخالت داد و با لحن آرامی گفت: بله خاله جانگ دوباره به خاندان کیم خوش اومدی و جیهو جان اتاقت رو ادامه کردم ولی پدرت اجازه نداد اینجا بمونی به هرحال امشب شب خیلی قشنگیه نه چون بعد از ۷ سال این عمارت تاریک روشن شده
جیهو لبخند زد سپس سر خم کرد و آرام گفت: ممنون عمو جان..
تهیون رو موهای جیهو را لمس کرد سپس گفت : همه اتاقت هاشون رو دیدم بجز این دو پسر شما دوتا هم دنبال من بیایین
نگاهش به همسرش افتاد لبخند گرمی رو لبانش نشست و سر تکون داد سپس راهی شد دخترک نفس عمیقی کشید و به رفتن شوهرش نگاه کرد باورس هنوز هم سخت بود که به هم رسیدن
چی‌هیونگ پفی کشید سپس با روحیه بهتر دنبال پدرش دوید وقتی به تهیونگ رسید تند پرسید : قراره همه اینجا زندگی کنیم ؟.
تهیونگ در جواب گفت: آره دوست نداری؟..
چی‌هیونگ دست تو جیب تی‌شرت اش برد و زیرک گفت: نمیدونم دوست دارم ولی عادت ندارم به خونه های بزرگ
تهیونگ سمت جهیو نگاه کرد و با لبخند جدی گفت : تو چی دوست نداری یا عادت نداری؟.
دیدگاه ها (۰)

جیهو شانه ای بالا انداخت سپس مهربان گفت : صادقی باشم؟.. من ج...

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و ...

دنیا و زندگی ادامه داشت یه جای خوندم عشق زیباست یه جای خوندم...

چی‌هیونگ داشت گریه میکرد اشک می‌ریخت و به دنبال مالش می‌دوید...

دخترک اخم کرد و از شدت عصبانیت به مرد روبه رو خیره شد سپس با...

وقتی ات به این موضوع فکر کرد قلبش لرزید فکر میکرد اومدن تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط