#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

🐺🐪حکایت صلح شتر و گرگ

گرگی و شتری خانه‌یکی شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده، یکی بشمار رود و مابین کودکان آنها هم تفاوتی نباشد!
روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت، گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید.
چون سروکله ی شتر از دور پیدا شد، گرگ پیش دوید و گفت: ای برادر بیا که یکی از بچه هایمان نیست!
شتر بیچاره نگران شد و پرسید: یکی از بچه های من یا بچه های تو!؟
گرگ پاسخ داد: رفیق بازهم من و تویی کردی؟ یکی از آن پاپهن ها!😂

/کلیله و دمنه


💯
وقتی بعضی
دیدگاه ها (۰)

🙂روزها گذشت.من دوچرخه‌ام را در زیرزمین خانه قایم کردم تا هیچ...

پارت ۲۹توی کل این چند روزی که رفته بودند سفر، مادارا از ته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط