صدای زنگ که در ساختمان پیچید کلاسها یکییکی خالی شدند کوله پشتیها برداشته شدند ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁰.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدای زنگ که در ساختمان پیچید، کلاسها یکییکی خالی شدند، کوله پشتیها برداشته شدند، صداها در راهروهای پرپیچوخم مدرسه گم شدند و قدمها کمکم به سمت درهای خروجی شتافتند.
هفتهها از آن اعترافِ ناگهانی گذشته بود.
از آن روزی که همهچیز تغییر کرد.
روزهایی که بعدش آمدند، ساده بودند اما واقعی؛
با خندههای بیهوا، با بحثهایی که تهش به لبخند ختم میشد، با غر زدنهای کوتاه، با آشتیهای سریع، با وقتگذرانیهای طولانی بعد از مدرسه.
مدرسه، که زمانی گویی در باتلاق اختلافات دست و پا میزد، حالا نفسی تازه کرده بود و انگار همه داشتند با هم به سوی روزهای بهتر حرکت میکردند.
و حالا، اولین برفِ سالِ جدیدشان شروع شده بود.
دانههای برف، مثل تکههای ریز کریستال، از آسمان خاکستری پایین میآمدند و روی زمین، روی نیمکتها، روی شاخههای خشک درختان مینشستند.
حیاط مدرسه کمکم سفید شد؛
سفیدیای که همهچیز را سادهتر و تمیزتر نشان میداد.
هوا بوی سردیِ تازه میداد.
نفسها در هوا محو میشدند.
صدای قدمها روی برفِ نازک، خشخش آرامی ایجاد میکرد که با سکوت زمستان هماهنگ بود.
لوسیا شال پشمیاش را محکمتر دور گردنش پیچید و دستهایش را برای لحظهای داخل آستینهایش فرو برد.
کولهاش را روی شانه جابهجا کرد و از میان برفهایی که تازه نشسته بودند، به سمت مدرسه راه افتاد.
نفسش در هوا یخ میزد.
موهای بازش، که از زیر شال بیرون زده بود، با هر نسیم سردی حرکت میکرد و روی شانههایش میرقصید.
وقتی وارد محوطه شد، آنا را دید که کنار در ورودی ایستاده و با کفشش روی برف خط میکشد.
آنا همین که لوسیا را دید، دست تکان داد و با لبخند جلو آمد:
_ چطوری لوسیا!
لوسیا دستهای از موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و با نیمخنده جواب داد:
_ جز اینکه دارم یخ میزنم، خوبم.
آنا خندید.
صدای خندهشان در هوای سرد واضحتر به گوش میرسید.
لوسیا نگاهی کوتاه به اطراف انداخت؛ انگار کسی را میان جمعیتِ پراکندهی دانشآموزها جستوجو میکرد.
_ جونگکوک اومده؟
آنا دهان باز کرد تا جواب بدهد، اما قبل از اینکه کلمهای بگوید، صدایی بم و نزدیک، درست کنار گوش لوسیا پیچید:
_ کسی دنبالم میگشت؟
لوسیا از جا پرید.
هنوز کامل برنگشته بود که بازوهای قوی جونگکوک از پشت دورش حلقه شد و او را در آغوش کشید.
گرمای ناگهانی بدنش، تضادی شیرین با سرمای هوا داشت.
سرش را خم کرد و صورتش را در میان موهای سردِ دختر فرو برد.
نفس گرمش روی گردن لوسیا نشست.
با صدایی آرامتر، که فقط خودش میتوانست بشنود، زمزمه کرد:
_ یه هفته ندیدمت… دلم برات تنگ شده بود
ادامه دارد...
حمایت یادت نره خانومی
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدای زنگ که در ساختمان پیچید، کلاسها یکییکی خالی شدند، کوله پشتیها برداشته شدند، صداها در راهروهای پرپیچوخم مدرسه گم شدند و قدمها کمکم به سمت درهای خروجی شتافتند.
هفتهها از آن اعترافِ ناگهانی گذشته بود.
از آن روزی که همهچیز تغییر کرد.
روزهایی که بعدش آمدند، ساده بودند اما واقعی؛
با خندههای بیهوا، با بحثهایی که تهش به لبخند ختم میشد، با غر زدنهای کوتاه، با آشتیهای سریع، با وقتگذرانیهای طولانی بعد از مدرسه.
مدرسه، که زمانی گویی در باتلاق اختلافات دست و پا میزد، حالا نفسی تازه کرده بود و انگار همه داشتند با هم به سوی روزهای بهتر حرکت میکردند.
و حالا، اولین برفِ سالِ جدیدشان شروع شده بود.
دانههای برف، مثل تکههای ریز کریستال، از آسمان خاکستری پایین میآمدند و روی زمین، روی نیمکتها، روی شاخههای خشک درختان مینشستند.
حیاط مدرسه کمکم سفید شد؛
سفیدیای که همهچیز را سادهتر و تمیزتر نشان میداد.
هوا بوی سردیِ تازه میداد.
نفسها در هوا محو میشدند.
صدای قدمها روی برفِ نازک، خشخش آرامی ایجاد میکرد که با سکوت زمستان هماهنگ بود.
لوسیا شال پشمیاش را محکمتر دور گردنش پیچید و دستهایش را برای لحظهای داخل آستینهایش فرو برد.
کولهاش را روی شانه جابهجا کرد و از میان برفهایی که تازه نشسته بودند، به سمت مدرسه راه افتاد.
نفسش در هوا یخ میزد.
موهای بازش، که از زیر شال بیرون زده بود، با هر نسیم سردی حرکت میکرد و روی شانههایش میرقصید.
وقتی وارد محوطه شد، آنا را دید که کنار در ورودی ایستاده و با کفشش روی برف خط میکشد.
آنا همین که لوسیا را دید، دست تکان داد و با لبخند جلو آمد:
_ چطوری لوسیا!
لوسیا دستهای از موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و با نیمخنده جواب داد:
_ جز اینکه دارم یخ میزنم، خوبم.
آنا خندید.
صدای خندهشان در هوای سرد واضحتر به گوش میرسید.
لوسیا نگاهی کوتاه به اطراف انداخت؛ انگار کسی را میان جمعیتِ پراکندهی دانشآموزها جستوجو میکرد.
_ جونگکوک اومده؟
آنا دهان باز کرد تا جواب بدهد، اما قبل از اینکه کلمهای بگوید، صدایی بم و نزدیک، درست کنار گوش لوسیا پیچید:
_ کسی دنبالم میگشت؟
لوسیا از جا پرید.
هنوز کامل برنگشته بود که بازوهای قوی جونگکوک از پشت دورش حلقه شد و او را در آغوش کشید.
گرمای ناگهانی بدنش، تضادی شیرین با سرمای هوا داشت.
سرش را خم کرد و صورتش را در میان موهای سردِ دختر فرو برد.
نفس گرمش روی گردن لوسیا نشست.
با صدایی آرامتر، که فقط خودش میتوانست بشنود، زمزمه کرد:
_ یه هفته ندیدمت… دلم برات تنگ شده بود
ادامه دارد...
حمایت یادت نره خانومی
- ۷.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط