رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۶۱
ارسلان: همین امروز بود دیگه وقت زیادی نبود لباسامو پوشیدم عطر زدم و با دستم موهامو مرتب کردم
دیانا: لباسم و پوشیدم عطر زدم موهامو درست کروم و شالم که همرنگ لباسم بود سرم کردم کفش هامو پوشیدم بدو بدو از پله ها نزدیک بود بیوفتم پایین یه لحظه سرم گیج رفت داشتم میوفتادم که دستی مانع شد آخ ببخشید
ارسلان: چرا هولی
دیانا: آخه دیره
ارسلان: خنده ای کردم و دستش و گرفتم از تو بغلم درش اوردم
دیانا: سوار ماشین شدیم و بعد ۴۰ مین رسیدیم
پارت ۶۱
ارسلان: همین امروز بود دیگه وقت زیادی نبود لباسامو پوشیدم عطر زدم و با دستم موهامو مرتب کردم
دیانا: لباسم و پوشیدم عطر زدم موهامو درست کروم و شالم که همرنگ لباسم بود سرم کردم کفش هامو پوشیدم بدو بدو از پله ها نزدیک بود بیوفتم پایین یه لحظه سرم گیج رفت داشتم میوفتادم که دستی مانع شد آخ ببخشید
ارسلان: چرا هولی
دیانا: آخه دیره
ارسلان: خنده ای کردم و دستش و گرفتم از تو بغلم درش اوردم
دیانا: سوار ماشین شدیم و بعد ۴۰ مین رسیدیم
- ۵.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط