پارت ۸
پارت ۸
فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.
قرار بود سوفیا بیاد و طبق معمول، میدونستم اگر بیاد، حداقل چند ساعت از خنده و حرف زدن خلاص نمیشم. 😂
حدود ساعت پنج، زنگ در خورد.
ـ اومدم!
در رو باز کردم و سوفیا با یه لبخند بزرگ وارد شد.
ـ لینااا!
ـ بیا تو دیوونه!
همدیگه رو بغل کردیم و رفتیم داخل.
سوفیا روی مبل نشست و شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات روز قبل.
من هم از خنده روی مبل خم شده بودم.
ـ نههههه! واقعاً اینو بهش گفتی؟!
ـ آره! قیافهش رو باید میدیدی! 😂
صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
همون موقع، طبقه بالا...
تهیونگ روی مبل نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد.
صدای خنده از پایین میاومد.
اول بیتوجه بود.
اما بعد از چند دقیقه، لپتاپ رو بست.
ـ اینا چرا انقدر میخندن؟
دوباره صدای خندهی لینا اومد.
تهیونگ ناخودآگاه لبخند زد.
اما وقتی صدای سوفیا رو شنید، اخمش برگشت.
ـ باز این دوتا شروع کردن...
چند دقیقه بعد، صدای موسیقی هم از پایین اومد.
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه بیرون بره، مکث کرد.
ـ من چرا باید برم پایین؟
چند ثانیه بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ چون صداشون بلنده!
در رو باز کرد و از پلهها پایین رفت.
جلوی در لینا ایستاد و زنگ زد.
چند لحظه بعد، لینا در رو باز کرد.
ـ تهیونگ؟
ـ سلام.
ـ چیزی شده؟
به داخل خونه نگاه کرد.
سوفیا روی مبل نشسته بود.
تهیونگ گفت:
ـ یکم صداتون بلنده.
لینا با تعجب گفت:
ـ جدی؟
ـ آره.
سوفیا خندید.
ـ ببخشید همسایه! 😂
تهیونگ نگاه کوتاهی به سوفیا کرد.
ـ خواهش میکنم.
بعد رو به لینا گفت:
ـ فقط یکم آرومتر.
ـ باشه.
تهیونگ برگشت سمت پلهها.
اما قبل از اینکه بره، صدای خندهی سوفیا رو شنید.
و نمیدونست چرا...
این بار صدای خندهها بیشتر از همیشه روی اعصابش بود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.
قرار بود سوفیا بیاد و طبق معمول، میدونستم اگر بیاد، حداقل چند ساعت از خنده و حرف زدن خلاص نمیشم. 😂
حدود ساعت پنج، زنگ در خورد.
ـ اومدم!
در رو باز کردم و سوفیا با یه لبخند بزرگ وارد شد.
ـ لینااا!
ـ بیا تو دیوونه!
همدیگه رو بغل کردیم و رفتیم داخل.
سوفیا روی مبل نشست و شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات روز قبل.
من هم از خنده روی مبل خم شده بودم.
ـ نههههه! واقعاً اینو بهش گفتی؟!
ـ آره! قیافهش رو باید میدیدی! 😂
صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
همون موقع، طبقه بالا...
تهیونگ روی مبل نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد.
صدای خنده از پایین میاومد.
اول بیتوجه بود.
اما بعد از چند دقیقه، لپتاپ رو بست.
ـ اینا چرا انقدر میخندن؟
دوباره صدای خندهی لینا اومد.
تهیونگ ناخودآگاه لبخند زد.
اما وقتی صدای سوفیا رو شنید، اخمش برگشت.
ـ باز این دوتا شروع کردن...
چند دقیقه بعد، صدای موسیقی هم از پایین اومد.
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه بیرون بره، مکث کرد.
ـ من چرا باید برم پایین؟
چند ثانیه بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ چون صداشون بلنده!
در رو باز کرد و از پلهها پایین رفت.
جلوی در لینا ایستاد و زنگ زد.
چند لحظه بعد، لینا در رو باز کرد.
ـ تهیونگ؟
ـ سلام.
ـ چیزی شده؟
به داخل خونه نگاه کرد.
سوفیا روی مبل نشسته بود.
تهیونگ گفت:
ـ یکم صداتون بلنده.
لینا با تعجب گفت:
ـ جدی؟
ـ آره.
سوفیا خندید.
ـ ببخشید همسایه! 😂
تهیونگ نگاه کوتاهی به سوفیا کرد.
ـ خواهش میکنم.
بعد رو به لینا گفت:
ـ فقط یکم آرومتر.
ـ باشه.
تهیونگ برگشت سمت پلهها.
اما قبل از اینکه بره، صدای خندهی سوفیا رو شنید.
و نمیدونست چرا...
این بار صدای خندهها بیشتر از همیشه روی اعصابش بود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۵۰۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط