جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

آهی از عشقت درون دل نهان می‌داشتم
چون برون شد بی‌من او راه دهن بر من گرفت

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

عشق می‌خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت


خاقانی
دیدگاه ها (۱۰)

اری فی‌النوم ما طالت نواهازمانا طاب عیشی فی هواهابه جامی کز ...

تا به دام غمش آورد خدا، داد مراهر چه می‌خواستم از بخت، خدا د...

ای آتش سودای تو خون کرده جگرهابر باد شده در سر سودای تو سرها...

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینستبی‌سبب چیست که می تلخ و لبت ش...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط