پارت

پارت ۷

* خیلی ترسیده بودم.... نمیدونم میخواست بیاد انتقام بگیره یا نه ... بابا متوجه لرزشم شد *

کلود : دنبالم بیا


* همراهش رفتم به ورودی قصر که رسیدیم ترسم بیشتر شد *


کنت : اوه سلام

* دوید و بغلم کرد.... میدونستم به خاطر اینکه دوک مجازاتش نکنه باهام خوب رفتار میکنه وگرنه تا الان مرده بود .... *

دوک : بهتره دیگه به دخترم دست نزنی

کنت : ببخشید اخه خیلی دلم براش تنگ شده بود

* اون دلش برام تنگ نشده بود اون میخواد منو بکشه .... رفتیم داخل *

* نشسته بودم از ترس از به خودم میلرزیدم *


کنت : ارباب خیلی خوشحال شدم
دیدمتون مخصوصا این دختر کوچولو
بابت چند سال پیش عذر میخوام اون از دستم فرار کرد برای همین دیگه گمش کردم *

دوک : ولی این دختر به من گفته شما مدام اذیتش میکردین

کنت : نه نه اشتباه میکنه مگه نه دخترم؟

* بهم یه نگاه کرد از اون نگاه هایی که تهدید میکنه *

رزت : بله من اشتباه گفتم

از دید دوک *

* متوجه لرزش دختره شدم و همینطور کنت که با نگاهش تهدیدش میکرد *

کلود : خسته به نظر میای بهتره که بری بخوابی

رزت : چشم

* کنت هم خواست بلند شه که مشتمو کوبیدم رو میز*

کلود : بهتره که دیگه به دخترم نزدیک نشی وگرنه زندگیتو سیاه میکنم
فکر نکن متوجه زخماش نشدم*

از دید رزت * فقط پتو رو دو خودم میپیچیدم و فیونا و بقیه سعی میکردن آرومم کنن *

رزت : برین بیرون میخوام تنها باشم

* بعد از اینکه رفتن حس کردم یه نفر وارد اتاقم شد *


رزت : کیان!
دیدگاه ها (۲)

پارت ۸ رزت : کیان! کیان : چیشده ؟ رزت : کنت اسموند اومده این...

پارت ۶ /رزت : من برادر دارم؟ فیونا : درسته، ارباب کالیکس، ار...

پارت ۵ / از دید دوک /* خواستم یه سوال دیگه ازش بپرسم دیدم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط