《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 75 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


با کلافگی چنگی به موهایش زد و از مبل بلند شد و به سمته پنجره قدی سالن رفت و بازش کرد‌ اواسط زمستان بود و هوا بیرون بیش از اندازه سرد و برف ملایمی می‌بارید
نسیمی که با حجوم وارد خونه شد ارز خفیفی به تنش انداخت اما بقدر فکرش درگیری جونگکوک بود که اصلا متوجه سرما نبود
جونگکوک بهش قول داده بود برای ناهار بیاد اما الان ساعت از ده شب گذشته بود اما هیچ خبری ازش نبود باری دیگری باهاش تماس گرفته اما هنوز خاموش بود کلافه نگران گوشیش روی مبل پرت کرد
و دوباره از پنجره به بیرون خیره شد
چراغ های زرد سفید شهر به شدن همه جا رو روشن کرده بود و همراه با برفی که می‌بارید منظره ای زیبایی رو ایجاد میکرد

خانم هان بعد از ساعت کاریش خونه رو ترک کرد و دختر توی سکوت کر کننده خونه کلافه از شد که با صدای رمز در با عجله از مبل بلند شد و به سمته در حجوم برد و با لحنی شاکی گفت : کجا بودی
جونگکوک پالتوش روی ساعد دستش انداخته و با اخم نگاهی به دختر انداخت و بدون جوابی به سمته پله ها قدم برداشت اما با صدای عصبی ویوا ایستاد : کجا میری دارم باهات حرف می‌زنیم
جونگکوک با اخم غلیظ به سمتش برگشت و از بین دوندون
هاش غرید : ویوا رو مخم راه نرو
دختر وقتی صدای عصبیش رو شنید لحظه ای مکث کرد صبح که اونقدر با محبت باهاش خداحافظی کرده بود اما الان به قدری عصبی بود که ویوا لحظه ای از سنگینی صداش ترسید جونگکوک دوباره نگاه ازش گرفتم
اما صدای ظریف بغض آلود همسرش سرجا خشکش کرد
ویوا : تمام روز داشتم از نگرانی خفه میشدم
حداقل می‌تونستی یکی از پیاما یا تماسام رو جواب بدی وقتی قرار نیست بیایی دیگه قول نده
چون یکی این‌جا هست که اگه یک ساعت دیر کنی از نگرانی میمیره
بغض بدی گلوش رو چنگ زد و لحظه ای احساس کرد
اگه یکم دیگه زیر نگاه خیره جونگکوک وابسته حتما اشک هاش جاری میشن حتا سر بلند نکرد تا نگاه جونگکوک رو ببینه و با قدم های سریع به سمته آشپزخونه رفت
کفه دستاش روی اپن گذاشت و کمی به جلو خم شد و چشما لباش رو بهم فشرد تا بغض رو قورت بده اما با احساس سایه جونگکوک که پشت ایستاد چشماش رو باز کرد حس دست های جونگکوک روی پهلو هاش نفس عمیقی بغض آلودی کشید
و توی یک حرکت دختر رو به سمته خودش برگردوندن و با فشار محکمی پهلوی هاش رو گرفت و روی اپن نشوند


خوب اینم از پارت های جدید امیدوارم لذت ببرید و حتما نظر لایک فراموش نشه نگران نباشید از این به بعد بیشتر فعالیت میکنم البته اگه بازم مشکلی پیش نیومد خوب یجورای زندگی من تعادل نداره و ممکنه هر لحظه مشکله جدیدی پیش بیاد برای همین بهتون قول نمیدم چون خودم از بد قولی متنفرم
دیدگاه ها (۳۷)

ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 76 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ دختر...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 77 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جون...

ادامه پارت 74هیوری کنارش ایستاده و با پوزخند گفت : اون وقت ک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 74 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩خیل...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:²⁷ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذا...

ادامه پارت 156ویوا که حس می‌کرد داره توی اون لذت خالص ذوب می...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 154 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط