تکاپو پارت 92:تاریکی
تکاپو پارت 92:تاریکی
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
از عصر، باران بیوقفه میبارید.
قطرههای باران با شیشههای بلند عمارت برخورد میکردند و صدایشان در راهروهای ساکت میپیچید.
ناگهان...
تمام چراغهای عمارت خاموش شدند.
صدای آرام خدمتکارها از طبقهی پایین شنیده شد.
ـ «برق قطع شد!»
الیزابت که کنار پنجره ایستاده بود، چند لحظه در تاریکی مطلق ماند.
نفس آرامی کشید.
سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان دهد.
اما تاریکی...
همیشه برایش یادآور خاطرات خوبی نبود.
صدای قدمهایی از راهرو نزدیک شد.
چند ثانیه بعد، شعلهی کوچک یک شمع، تاریکی اتاق را شکست.
دیمیتریوس پشت در ایستاده بود.
شمع را روی میز کنار اتاق گذاشت.
نور نارنجیِ شمع، صورت هر دویشان را روشن کرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط صدای باران بود.
دیمیتریوس نگاه کوتاهی به بیرون انداخت و آرام گفت:
ـ اینجا تاریکتر از اونیه که بخوای تنها بمونی.
الیزابت چند ثانیه به شعلهی شمع خیره ماند.
بعد با کمی تردید گفت:
ـ چرا... این چند وقت...
یکم محتاطتر شدی...؟
مکث کرد.
بعد سریع اضافه کرد:
ـ البته... حق ندارم توی کارات فضولی کنم، ولی...
دیمیتریوس برای اولین بار، جواب آمادهای نداشت.
نگاهش از الیزابت فرار کرد.
ـ خب...
سکوت.
چند ثانیه گذشت.
بعد انگار تازه دنبال بهانه میگشت، با عجله گفت:
ـ خب چون...
اوهوم...
پرونده به جاهای حساسی رسیده...
آره...
همینه.
الیزابت آرام سرش را کج کرد.
ـ واقعاً؟
دیمیتریوس خیلی سریع جواب داد:
ـ بله.
اما همان لحظه، در دلش زمزمه کرد:
«حتماً... همینه.»
چند ثانیه سکوت دوباره بینشان نشست.
باران همچنان روی شیشهها میکوبید.
الیزابت بیاختیار لبخند خیلی کوچکی زد.
نه چون حرف دیمیتریوس را باور کرده بود...
بلکه چون برای اولین بار دیده بود دیمیتریوس دزموند، مردی که همیشه جواب همهچیز را میدانست، برای پیدا کردن یک جمله، تتهپته میکند.
و خود دیمیتریوس هم متوجه شد که این روزها، هر بار کنار الیزابت میایستد، دیگر ذهنش مثل گذشته منظم کار نمیکند.
بیاختیار نگاهش به فنجان چای سبزی افتاد که خدمتکار چند ساعت قبل برای الیزابت آورده بود.
با خودش فکر کرد:
«از کی انقدر حواسم به عادتهای یه نفر دیگه جمع شده...؟»
سؤالش بیجواب ماند.
فقط صدای باران بود...
و شعلهی شمعی که آرام بین آن دو میرقصید
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
از عصر، باران بیوقفه میبارید.
قطرههای باران با شیشههای بلند عمارت برخورد میکردند و صدایشان در راهروهای ساکت میپیچید.
ناگهان...
تمام چراغهای عمارت خاموش شدند.
صدای آرام خدمتکارها از طبقهی پایین شنیده شد.
ـ «برق قطع شد!»
الیزابت که کنار پنجره ایستاده بود، چند لحظه در تاریکی مطلق ماند.
نفس آرامی کشید.
سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان دهد.
اما تاریکی...
همیشه برایش یادآور خاطرات خوبی نبود.
صدای قدمهایی از راهرو نزدیک شد.
چند ثانیه بعد، شعلهی کوچک یک شمع، تاریکی اتاق را شکست.
دیمیتریوس پشت در ایستاده بود.
شمع را روی میز کنار اتاق گذاشت.
نور نارنجیِ شمع، صورت هر دویشان را روشن کرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط صدای باران بود.
دیمیتریوس نگاه کوتاهی به بیرون انداخت و آرام گفت:
ـ اینجا تاریکتر از اونیه که بخوای تنها بمونی.
الیزابت چند ثانیه به شعلهی شمع خیره ماند.
بعد با کمی تردید گفت:
ـ چرا... این چند وقت...
یکم محتاطتر شدی...؟
مکث کرد.
بعد سریع اضافه کرد:
ـ البته... حق ندارم توی کارات فضولی کنم، ولی...
دیمیتریوس برای اولین بار، جواب آمادهای نداشت.
نگاهش از الیزابت فرار کرد.
ـ خب...
سکوت.
چند ثانیه گذشت.
بعد انگار تازه دنبال بهانه میگشت، با عجله گفت:
ـ خب چون...
اوهوم...
پرونده به جاهای حساسی رسیده...
آره...
همینه.
الیزابت آرام سرش را کج کرد.
ـ واقعاً؟
دیمیتریوس خیلی سریع جواب داد:
ـ بله.
اما همان لحظه، در دلش زمزمه کرد:
«حتماً... همینه.»
چند ثانیه سکوت دوباره بینشان نشست.
باران همچنان روی شیشهها میکوبید.
الیزابت بیاختیار لبخند خیلی کوچکی زد.
نه چون حرف دیمیتریوس را باور کرده بود...
بلکه چون برای اولین بار دیده بود دیمیتریوس دزموند، مردی که همیشه جواب همهچیز را میدانست، برای پیدا کردن یک جمله، تتهپته میکند.
و خود دیمیتریوس هم متوجه شد که این روزها، هر بار کنار الیزابت میایستد، دیگر ذهنش مثل گذشته منظم کار نمیکند.
بیاختیار نگاهش به فنجان چای سبزی افتاد که خدمتکار چند ساعت قبل برای الیزابت آورده بود.
با خودش فکر کرد:
«از کی انقدر حواسم به عادتهای یه نفر دیگه جمع شده...؟»
سؤالش بیجواب ماند.
فقط صدای باران بود...
و شعلهی شمعی که آرام بین آن دو میرقصید
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۲۱۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط