نقلی از تذکره الاولیا ء.
نقلی از تذکره الاولیا ء.
منکری پیش وی امد <بایزید بسطامی >
وگفت :
فلان مسله بر من کشف گردان .
شیخ ان انکار در وی بدید گفت :به فلان کوه غاری ست ودر انجا یکی از دوستان ماست .
از وی سوال کن تا بر تو کشف کند .برخاست وبدان غار شد .اژدهایی عظیم دید به غایت سهمگن .
چون ان بدید .بیهوش شد وجامه نجس کرد و بیخود خود را ازنجا بیرون انداخت وکفش انجا باز گذاشت وباز خدمت شیخ امد و ودر پایش افتاد وتوبه کرد .شیه گفت سبحان الله .
تو کفش نگه نمی توانی داشت وطهارت از هیبت مخلوقی .در هیبت خالق کشه چگونه نگه توانی داشت ؟
که به انکار بر امده ای که :مرا فلان سخن کشف کن !!
منکری پیش وی امد <بایزید بسطامی >
وگفت :
فلان مسله بر من کشف گردان .
شیخ ان انکار در وی بدید گفت :به فلان کوه غاری ست ودر انجا یکی از دوستان ماست .
از وی سوال کن تا بر تو کشف کند .برخاست وبدان غار شد .اژدهایی عظیم دید به غایت سهمگن .
چون ان بدید .بیهوش شد وجامه نجس کرد و بیخود خود را ازنجا بیرون انداخت وکفش انجا باز گذاشت وباز خدمت شیخ امد و ودر پایش افتاد وتوبه کرد .شیه گفت سبحان الله .
تو کفش نگه نمی توانی داشت وطهارت از هیبت مخلوقی .در هیبت خالق کشه چگونه نگه توانی داشت ؟
که به انکار بر امده ای که :مرا فلان سخن کشف کن !!
- ۱۲۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط