خورشید می‌تابد .

خورشید می‌تابد .
سنگ های کوهستان از باران دیشب لجن گرفته اند ، در غار ، صدای حشرات می آید در هر سو ، زیر برگ ها و چمن ها حرکت میکنند .
در اعماق غار ، که نور کمتری به آنجا می‌رسد ، تلاش میکند او را بیدار کند .
مانند هر روز صدایش میکند ، تکانش میدهد .
اما حتی نفس نمی‌کشد .
هیکل سنگینش روی علف ها افتاده ، کمی سرد است .
اما تکان نمی‌خورد .
او سر و دستانش را میگیرد و محکم تکان میدهد و فریاد میزند ، صدای بریده بریده اش ، در کوهستان معنایی ندارد .
از دور ، احتمال دارد سر و کلهٔ کفتار ها پیدا شود .
دست از جنازه بر میدارد ، همانجا کنارش مینشیند ، روی چمن ها ، آفتاب داغی افتاده .
نفس را میگیرد .
چند مگسِ درشت اطراف جنازه پرسه میزنند ، بیرون تا لبهٔ غار جلبک های لجنی به زمین چسبیده اند و بوی تندی می‌دهد .
بلند می‌شود ، صورتش قرمز شده و تند نفس میکشد .
دست های جنازه را می‌گیرد ، مثل یک تکه گوشت بی حرکت و آویزان ، محکم روی زمین میکشد ، آنقدر سنگین است که تا نیمهٔ راه می ایستد و نفس میگیرد ، دوباره میکشد .
از سمت تاریکیِ اعماق غار ، به سمت روشناییِ یک منظرهٔ پاییزی .
در وسط راه عطسه اش میگیرد ، آب بینی اش می‌ریزد و چشمانش پر از اشک می‌شود .
آفتاب روی صورتش می افتد و بوی جلبک ها ریه اش را می‌سوزاند .
جنازه را بیشتر میکشد و تا جایی که به لبهٔ غار می‌رسد.
سرش را بیرونِ دهانه می‌آورد و لحظه ای به سراشیبی طولانی پر از لجنِ غار نگاه می‌کند که به پرتگاهی طولانی ختم می‌شود .
جنازه را روی لبهٔ غار می‌گذارد و محکم به سمت پایین هُل می‌دهد و ناخواسته گریه اش میگیرد .
جنازهٔ سنگین ابتدا کمی روی جلبک ها لیز میخورد ، بعد به پایین پرتاب می‌شود .
صدای کوبیده شدنش به سنگ ها می آید .
مثل یک کیسهٔ پر از خون پاره می‌شود و دل و روده اش از ارتفاع سیصد متریِ کوهستان مثل یک مشت گوشت روی زمین می‌ریزد .
او روی دیوارهٔ غار تکیه میدهد .
غار تمیز است .
چمن ها خشک هستند و جلبک های جلوی دهانهٔ غار نیز پاک شده اند .
نفس بیرون میدهد و سرش را به دیوار تکیه میدهد .
آفتاب روی صورتش افتاده .
بعد سرش را بلند می‌کند و آرام به لبهٔ غار نزدیک می‌شود
آنجا به پایین ، به دامنه نگاه می‌کند !
چند متری پر از خون و گوشت است ، لاشخور ها از حالا پیدا شده اند.
اما کفتار ها به زودی می آیند .
دیدگاه ها (۰)

بهار نیست !بهتر نیست دست برداری دوست من ؟مشکلی ندارع اگر تما...

دوتا لاشه که بدتر از سگ های ولگرد شده اند .خیابان های خلوت ر...

سلاممممم میدونم پارت قبلی مزخرف بود ولیبه این پارت حس خوبی د...

صحنه پارت شانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط